تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 19:33 | نویسنده : همسفر



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 19:29 | نویسنده : همسفر



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 1:9 | نویسنده : همسفر





«پرواز خون»




لالا، لالا، لالایی
دردی که درمان ندارد؛ اندوه پنهان ندارد
یادت علی جان، علی جان داغ است و پایان ندارد ...

تبسّم کن! همه منتظر سپیده ‏اند؛ سپیده ‏ای که تصویر اولین شفق
را در کنار گل‏های نسترن خواهد آویخت.


تبسّم کن، علی جان! مبادا شام غریبان از راه برسد
و تا ابد، گلِ تبسّم بر لبانت بخشکد.

... و آن همیشه نامرد، دست به کمان می‏برد؛
نبض آسمان از تپش باز می ‏ماند، تمام نگاه‏ها می‏خشکند و
انگشت‏های خونین، گرمای عاطفه را حس می‏کنند.

اینک گاه پرواز است؛
«پرواز خون»، در سینه‏ ی لاجوردی آسمان، تبخیر خونین
شبنم در معراجی پر از عشق.

آه! چقدر سنگین است اندوهان داغ تو، علی جان!
مثل شاخه گلی که در توفان پژمرده می‏شود، سر در
آغوش پدر ـ امّا همچنان متبسّم و خندان ـ با پدر وداع می‏کند
و شهادت، بوسه بر حنجره‏ی گلگونش می‏زند.


هستی، اختیار از دست می‏دهد.
خروشی عظیم در عرش به راه می‏افتد و حضرت جبرییل علیه‏السلام ،
قنداقه ‏ی خونین را در آغوش فشرده، می‏نالد:

این گلِ حسّاس، علی‏ اصغر است
غنچه ‏ی احساس، علی ‏اصغر است

آن‏که برایش به شهادت رسید
حضرت عباس، علی ‏اصغر است


تربتی کوچک امّا به اندازه‏ ی تمام غربت‏ها و داغ‏ها، در دل صحرا
پدید می ‏آید و نام شهیدی دیگر از آل اللّه‏، به شاخه ‏ی طوبی آویخته می‏شود.

اَلسلام علیک یا علی بن الحسین الاصغر علیه‏السلام ،
بِاَبی اَنْتَ و اُمّی و نفسی ...


درود بر تو و بلند آزادگی ‏ات!
درود بر تو و عظمت بی‏ پایانت!

درود بر تو و گهواره‏ ی خالی ‏ات!
درود بر تو و قنداقه ‏ی خونینت!


درود بر تو و حنجره‏ ی گلگونت!
درود بر تو و تربت آسمانی‏ ات!

مولاجان، ای باب الحوایج کربلا!
از ما دستگیری کن که درماندگانیم ...


آب و آیینه گریه خواهد کرد،
صبح آدینه گریه خواهد کرد

دل به هر سینه گریه خواهد کرد
تا قیامت به یاد تو مولا!



سیدعلی‏ اصغر موسوی



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 1:8 | نویسنده : همسفر



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 1:32 | نویسنده : همسفر





سال هاست که محرم سیاه پوش است
و سینه ها از سوگ، در جوش و خروش.
سال هاست که کربلا، روزهای سردمان را گرما می دهد
و بر شب های سیاه مان نور می پاشد.

کیست که آزاده باشد و محرم را به سوگ ننشیند؟
کیست که سوار بر راهوار اشک،
به مهمانی عاشوراییان برود و شیفته برنگردد؟

کیست که در سفینه ی نجات وارد شود
و در موج های هوس غرق گردد؟

کیست که حسین را چراغ راهش کند
و در بیراهه های پر پیچ و خم، گم شود؟

کیست که گوش جان بسپارد
و نام تو را در هیاهوی فرات نشنود؟





تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 15:32 | نویسنده : همسفر


دوباره بوی محرم دوباره بوي حسين(ع‏)
دوباره نوشش مي از سر سبوي حسين(ع‏)

دوباره ماه تاثر دوباره ماه عزا
دوباره سينه زدن در ميان کوي حسين(ع‏‎)

دوباره شهر بپوشد به تن لباس سياه
رواج هيئت ومسجد زآبروي حسين(ع‏‎)‏

دوباره نام حسين بر لبان پير وجوان
دوباره نغمه "هل من"رسد زسوي حسين(ع‏)


دوباره ياد شهيدان کربلا کردن
دوباره خوي گرفتن به خلق وخوي حسين(ع‏‎‏)

دوباره لطف خداشامل جناب زهير
ونيک عاقبتي بعد گفتگوي حسين(ع)‏‎‏


دوباره حر پشيمان به محضر مولا
عوض نمودن دنيا به تار موي حسين(ع‏‎‏)

دوباره قاسم واکبر، عمويشان عباس
فداي حق شده در جنگ با عدوي حسين(ع‏)


دوباره علقمه وقتلگاه شاه شهيد
دوباره ناله زينب به جستجوي حسين(ع‏‎‏)

گرفتنش به بغل جسم بي سر مولا
دوباره بوسه زدن بر رگ گلوي حسين(ع‏‎‏)


دوباره شام غريبان به خيمه ها آتش
زنان دربدر وخواهر نکوي حسين(ع‏‎‏)

دوباره ياد اسارت براي آل الله‎‏
وياد سنگ پراني به راس وروي حسين(ع‏‎‏)

دلم گرفته خدايا زماتم مولا
نما توقسمت من زائري به کوي حسين(ع)




تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 21:22 | نویسنده : همسفر



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 1:19 | نویسنده : همسفر



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 1:18 | نویسنده : همسفر



تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | 23:38 | نویسنده : همسفر



در غدیر بود که...

غدیر، سفره ای است که برای تمامی گل ها پهن کرده اند.
غدیر، گلبانگ عاشقانه و جاودانه هستی است.

غدیر، یک اتفاق ساده نیست؛ یک گزینش رحمانی است.
غدیر، یک کلمه نیست، یک برکه نیست؛ یک دریاست؛
رمزی است بین خدا و انسان.

غدیر، گل همیشه بهار زندگی است.
دریایی بی کرانه است؛ جاری بر جان های پاک و اندیشه های تابناک.

غدیر، تجلی خواست خالق، روح آفرینش، برانگیزاننده ستایش
و دست های بلندی است که انسان خاکی را به افلاک می کشاند.

غدیر، ریزش باران الطاف رحمانی بر گلزار جان های تشنه است.
غدیر، برکت همه احساس های معنوی و دریای جاری خیرات نبوی است
.

در غدیر بود که تیرگی ها فراری شدند و نورانیت محض، خودنمایی کرد.
در غدیر بود که قیافه ایمان، تماشایی شد و شاخه های عشق،
بر تن ایمان رویید.

در غدیر بود که درخت هستی، به کمال رسید.
در غدیر بود که قرابت انسان با خدا آشکار شد.


در غدیر بود که نیلوفر عشق، بر گرد محور زمین پیچید.
در غدیر بود که جوانه جاودانه ولایت عاشقانه، سر برکشید.

حمزه کریم خانی



تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | 23:36 | نویسنده : همسفر


برکه ای پر از پر پروانه


ظهر بود؛
گرم و تن سوز؛ خاک ها، از شلاق شعله های خورشید، زخمی.

ظهر بود که صدای صاعقه زمان، حادثه ای را رقم می زد.صدا
پروانه ای می شد که روی هزاران شانه خسته و خاک گرفته می نشست.

برکه، خودش را تا مرز دریا شدن باور کرده بود.
برکه، روی پاهایش ایستاد و موج موج خنده بر چهره میهمان ها پاشید.
برکه، ایستاده بود و بهار را در آغوش می کشید.


برکه، تمام پروانه های تنش را در آسمان آبی صحرا رها کرده
بود و در خودش نمی گنجید.غدیر دیگر برکه نبود.
   
غدیر دف می زد و بر طبل های شادی می کوبید.
ناگهان، دست های خورشید، در دست های وحی گره خورد.

آسمان خودش را روی پاهای خورشید انداخت.
تمام ستاره های آسمان، به شب نشینی چشمان خورشید آمدند.

دست های وحی، بالا می رفت و دست های خورشید را بالاتر می برد.

هزاران باور، می دیدند و تبریک می گفتند.

«اشهد انک امیر المؤمنین الحق الذی نطق بولایتک
التنزیل و اخذ لک العهد علی الأمه».


غدیر فریاد می کشید و دهان های تعجب، خشک شده بود.
غدیر فریاد می کشید و صدای پای بهار، تا آسمان هفتم پیچیده بود.

غدیر فریاد می کشید و رسول، طنین صدایش
را در برکه به نجوا نشانده بود.

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد
من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».


ابراهیم قبله آرباطان



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 19:29 | نویسنده : همسفر



تاريخ : جمعه یازدهم مهر 1393 | 17:48 | نویسنده : همسفر



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 2:1 | نویسنده : همسفر




چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست
جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست

ما کجا و نورباران شب دریا کجا!
قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست


ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!
هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست


عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است
پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست


بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که
در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست


ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم
بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست


تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی
جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست









تاريخ : شنبه بیست و دوم شهریور 1393 | 23:6 | نویسنده : همسفر



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 0:58 | نویسنده : همسفر



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 0:49 | نویسنده : همسفر



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 0:47 | نویسنده : همسفر



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 0:38 | نویسنده : همسفر



تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 1:56 | نویسنده : همسفر
 
 


نرگس! نگران نباش

امشب خواب، اهل خانه امام حسن عسگری علیه السلام
را تا سحرگاه بدرقه نمی کند.

نرگس! آرام باش؛ آرام تر از سکوت.
امشب «تو سعادتمندترین بانوی عالمی»
این حوریان هستند که اطراف تو را محاصره کرده اند.


نرگس! بخوان انا انزلناه را و بشنو که این جنین
نیز با تو زمزمه می کند آیات عشق را.

بخوان! که این کودک نیز با تو همنوا شده است.

نرگس! بنگر که هاله ای از نور، اطراف تو را در
برگرفته و بنگر طفلی که از این هاله برمی آید.

بنگر که چگونه سوی نور سجده کرده و می گوید:

«اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و اشهد ان جدی
رسول اللّه و ان ابی امیرالمؤمنین وصی رسول اللّه».


نرگس! نگاهت را به سوی غنچه لبان فرزندنت جاری کن
و ببین که فرزندت چگونه از پروردگارش قدم هایی ثابت و
استوار می طلبد، که به وسیله آن جهان را پر از عدل و داد کند.


نرگس! نگاهت را به سوی آسمان دراز کن و بنگر
که مرغان بهشتی کِل می کشند تولد فرزندت را.


بنگر که چگونه از کرانه های نور، به روی زمین فرود
می آیند و فرزندت را با خود به اوج می برند.


نرگس! نگران نباش که این روح القدس، محبوب
خداست، کودکت را به او بسپار.


نرگس! اینک محزون مباش و اشک مریز که روح القدس
عنقریب او را نزد تو می آورد


سلام بر تو ای مصلح دوران.
مبارک باد زاد روزت، مبارک باد
گاه آمدنت و مبارک باد، گاه ظهورت!


عاطفه سادات موسوی

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | 0:52 | نویسنده : همسفر





ای نسیم زنده صبح!


در قفس جدایی از تو، تنها یک بال با آسمانت فاصله داریم؛
بیا که آسمان روشن پروازهایمان، همچون فریادهای
معطل ­مانده در گلو، آماده دیدار توست.

ای روشنای مشرق توحید!
خجستگی میلادت را به لحظه میعادت پیوند بزن و چون
بارقه شهاب، فضای دل تنگی ما را چراغان کن.


بیا و صحن سبز حضورت را مصلّای نماز صبح دیدارت کن.
ای صاحب دقیقه­های انتظار!

«مژده وصل تو کو؟ کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از هر دو جهان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم»

کی می­رسی و می­دهی از خود نجاتم؟
تو پیغام سبزی از جانب بالایی که بشارتِ رسیدنت،
تمام دردهای ناگفته را مرهم است


امروز که شوق میلاد تو با اشک فراقت درآمیخته است
شمع انگشتانمان را با دعای فرجت افروخته­ ایم تا شیرینی
وصال را در رؤیای دیدارت بچشیم.

دفتر دلواپسی زمین، نقطه­ای را می­جوید تا بر سرِ خط،
نام تو را بنویسد؛ نام تو را، یا اباصالح المهدی!

«کی می­رسی و می­دهی از خود نجاتم؟»
بیا!

سکوت که می­کنم، گویی از افلاک، صدای تلاوت قرآن
می­آید که به وعده رسیدنِ زمین به صالحین، بر
سازِ بی­قراری و فراق تو چنگ می­زند.

اینک در قله ­های استجابت قنوتِ دست­هایمان
تعجیل حضورت را از آسمان می­طلبد و
سهم خود را از وجود تو می­خواهد؛

باشد که در تقسیم شیرینی جان تو، دیدارت
را روزی ما سازند.بیا ای آیینه راز.

بیا و ساحل چشم امیدوارانت را به
آبی دریای حضورت روشن کن!





تاريخ : جمعه شانزدهم خرداد 1393 | 23:8 | نویسنده : همسفر



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 | 23:18 | نویسنده : همسفر


تولد، طلوع یک صبح تازه



تو را می جویم از قله های رفیع نیایش،
تو را می جویم از هوای مطبوع مدینه
از زلالی طلوع یک صبح تازه.


متولد می شوم از حس تازه سرودن.
پلک می زنی و کربلا در ذهن جهان تکثیر می شود.

پلک می زنی و سفارت عشق، بر شانه هایت سنگینی می کند.

پلک می زنی و اخبارگوی تاریخ سرخی می شوی
که تا الی الابد این خط سرخ ادامه دارد.


به دف و چنگ عرشیان پلک می گشایی
تا ادامه کارنامه برهوت کربلا باشی.


از خطبه هایت آتشفشان جاری می شود و از
دعاهایت، زلالی یک رود به دنیا می آید.


تو می آیی و ذایقه واژه ها، از عطر دعا آکنده می شود.
تو می آیی و بر صبح لبانت، معنویت عارفانه نقش می بندد.

تو می آیی و روح ناآرام سجاده ها را
به آرامشی خواستنی می سپاری.


می آیی و شولای باران بر دوش، باب الحوائج می شوی.
دست بالا می بری و برای درخت های بهشت، باران تلاوت می کنی.


صحیفه سینه را می گشایی و صحیفه سجادیه ای
می نویسی که زبور آل محمد می شود.

ابراهیم قبله آرباطان

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 | 23:15 | نویسنده : همسفر

 

ماه تابان




آمدی و لبخند مهر را بر لبان امیرالمؤمنین علی علیه السلام نشاندی.
دعاهای شبانه روز ام البنین را مستجاب کردی!ابوفاضل!

تو که آمدی، انگار خیال همه هستی راحت شد.
تو که آمدی، چشم بنی هاشم به نور جمالت روشن شد.

تو که آمدی، آسمان بنی هاشم مهتابی شد؛
قرص ماه بنی هاشم کامل شد.


دست های تو بی تردید کلید درهای بسته
عالم و گره گشای گره های کور است.

چشم هایت، زلال ترین چشمه جوشان محبت است
که می جوشد و قلب سخت ترین دل ها را می شکافد
و لب هایت از هم اکنون تشنه لب های حسین علیه السلام است.


اینک ای سقّای کودکان حسین علیه السلام !
بیا و برای خستگان عشق خود آب حیاتی بیاور.

بیا تا مظلوم ترین مرد تاریخ، بوسه بر دست های کوچکت بزند


خوش آمدی، آبروی غیرت!

نسرین رامادان



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 22:56 | نویسنده : همسفر

  


«فردا گلی می‏ آید»

بهارهای شگفتی در راهند.
فردا گلی می‏شکفد که بادها را پرپر می‏کند.

بهارهای شگفتی در راهند؛
این را من نمی‏گویم؛ آسمان می‏گوید
با هزاران بهاری که دیده است.

بهارهای شگفتی در راهند؛
این را زمین می‏گوید؛
زمین که مادر همه بهارهای آمده است.
زمین که آبستن بهارهای شگفتی است که در راهند.

فردا گلی می‏ شکفد که گل‏ها به پیشواز آمدنش
پرپر می‏شوند. درخت‏ها، سجده می‏کنند مقدمش را
کوه‏ها سر بر آستان کرم او می‏گذارند و دریاها
وام‏دار زلال چشمانش می‏شوند.

فردا گلی می‏ شکفد که عطرش از همه پنجره‏های بسته
عبور خواهد کرد؛ از همه دیوارهای سنگی، برج‏های بتُنی
خیابان‏های تاریک، کوچه‏های رنگ و رو رفته.


فردا گلی می‏ شکفد که پنجره‏ ها را باز خواهد
کرد و آینه‏ ها را شفاف.

فردا گلی می‏شکفد که ابرها را به باران دعوت می‏کند
باران را به زمین تشنه می‏فشاند، گل‏ها را می‏رویاند و
خورشید را صدا می‏کند تا رنگین ‏کمانی شگفت
شرق تا غرب زمین و آسمان را به هم بدوزد؛


رنگین ‏کمانی زیباتر از همه آذین‏ ها و خیر مقدم‏ ها
رنگین ‏کمانی که مزین به نام زیبای زیباترین گل دنیاست.

فردا باران می‏ بارد، گلی می ‏شکفد.
مردی می‏ آید؛

فردا مردی که قرار است در باران بیاید، خواهد رسید؛
بعد توفان می‏گیرد، باران تند می‏بارد.

فردا، گلی می‏ آید؛
گلی که کشتیبان «سفینة النجاة» است.


می‏ آید و آرامش را به دل‏های عاشق می‏ آورد
و منتظران را سوار می‏کند.

فردا گلی می‏شکفد که بادها را پرپر می‏کند.
توفان، تاب ایستادگی در برابرش را ندارد؛


پرپر می‏شود، نسیم می‏شود و به پای مبارکش بوسه می‏زند:

«السلام علیک یا سفینة النجاة».

نغمه مستشار نظامی


 



تاريخ : سه شنبه ششم خرداد 1393 | 1:43 | نویسنده : همسفر




یک خط نور از غار تا پای کوه




از مشرق کوه نور، مردی که سرشار
از نور است پایین می آید؛

مرد عقیده و ایمان، با ره توشه ای از
«اقرأ باسم ربک الذی خلق».


زمان را نگاه کن؛ به چشم روشنی زمین آمده است.
یک خط نور، از غار شروع می شود تا پایین.

کسی می آید که اگرچه تنها ولی همه
بهار، یک جا با اوهمراه است.

نگاه سبز وحی، به اوست و استقبال پر از شعر
و شعور جهان نبوت، پیش روی او:

ای شاه سوار ملک هستی سلطان خرد به چیره دستی
ای ختم پیمبران مرسل حلوای پسین و ملح اول سر
خیل تویی و جمله خیلند مقصود تویی همه طفیلند»


محمد صلی الله علیه و آله می آید و قبیله های
فضایل، یک به یک، به تعظیم برمی خیزند.
جاهلیت، به دیار نیستی می کوچد.

این صدای گام های آغازین رسالت است؛
صدایی دل انگیز از غار حرا.
گویا این غار، هم اکنون متولد شده است
در دامن چهل سالگی الگوی جهانیان.

این غار، خاک نعلین برترین آفریده را توتیای چشم خویش کرده
است و نخستین واژه های عرشی قرآن را در دل دارد.
حرا، یعنی نجواهای شبانه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله .

ببین چگونه آن نیایش ها، نتیجه داد.
اینک، آخرین فرستاده می آید؛
با قرآنی که به روی گشود تا با آن، بشارت دهد و انذار کند.


رسالت عظیم او، با قرآنی عظیم آغاز می شود تا
مکارم اخلاقی را که عظیم است، به پایان برساند.

محمدکاظم بدرالدین




تاريخ : شنبه سوم خرداد 1393 | 22:55 | نویسنده : همسفر



آزاده کاظمین
ای صنوبر صبور!

اینک ما رهروان مکتب صبوری تو، غمنامه کوچ تو را سرود
کرده ایم و مرثیه خوان، بر سفره سوگواری تو مویه می کنیم.

ای اسوه شکیب!
گر چه حسودان قرن هارونی، از آواز جان جوان تو
هراسیدند و تو را میهمان تاریکای زندان کردند

امّا جان تو را به بند نکشیدند که تو دنیا را به بند آوردی و
از قفسْ خانه خاک گذشتی و در افلاک آشیان کردی.


نامت نگین روزهای تاریخ است و داستان صبوری ات
زبان به زبان در زمین و آسمان می چرخد و آشوب می کند.


صبوری و کاظمی را از تو آموخته ایم!
از تو که در اسارت، درس آزادگی دادی و اندیشه ات
معجزه خردمندان است و راهت میراث جاودانه ای
است که هماره عاشقانت را به رستگاری رهنمون است.


ای آزاده کاظمین!
اگر چه هارون ـ این انبان زشتی و غرور ـ شعاع خورشیدی
امامت تو را تاب نیاورد، امّا خورشید هرگز نمی میرد.


آفتاب تو از کاظمین تا همیشه تاریخ بر تشنگان زمان می بارد
و جان جهان، از عطر روشن سبز تو لبریز شکوفه می شود.


ای آن که شانه هایت کوله بار غربت زمان را به دوش می کشد
و ای حقیقت روشن! ما را که بی شمار، نام تو را گریسته ایم
دریاب و به مائده شهود مهمان کن!




 



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 2:20 | نویسنده : همسفر



«... و سینه کعبه خواهد شکافت»

عظمت این کودک، آسمان‏ها را به زانو در می‏آورد.
کعبه هرگز شکوه کودک تو را تاب نخواهد آورد، بنت اسد!

اندکی درنگ کن، هم اکنون کعبه را خواهی دید
که از شوق حضور طفل تو، سینه خواهد شکافت!


و کعبه، آغوش گشود و فاطمه را چون جان شیرین
پذیرا شد. چشم‏ها، مبهوت و متحیّر، عظمت
این دقایق را به نظاره نشسته بودند.

صدای همهمه، بیشتر شد؛ بنت اسد داخل کعبه شد
و ابوطالب، این خبر دلنشین را مشتاق شد
و به جستجوی همسر شتافت.


نه! کسی راه به کعبه ندارد؛
کعبه اکنون مهبط فرشتگان است!

سه روز گذشت و برای ابوطالب، سه هزار سال گذشت.
و سرانجام یک روز نسیم، عطر یک خبر دل‏ انگیز را
به مشام تشنه ابوطالب رساند و روح و جانش را صفا داد.


... و آفتاب طلوع کرد؛ آن هم از کعبه
فاطمه، ماه را در بغل گرفته بود!
صدای همهمه بیشتر شد؛

این کودک چه قدر عظمت دارد!
به دنیا آمد و «علی» شد. ابوطالب، به شکرانه
وجود علی، میهمانی باشکوهی داد و گفت:

به برکت حضور این کودک، هر که به میهمانی می‏آید،
باید اوّل هفت بار به دور کعبه طواف کند!

دیدار علی قداست دارد!
اول باید پاک شد، مطهّر شد، آن گاه به دیدار علی رفت!


پیامبر رحمت، طفل را در آغوش گرفت!
آفتاب، ماه را در بغل گرفت و ماه، پلک گشود
و به یمن دیدار آفتاب، تبسّم کرد.

و ماه، از آغاز تولد، برادر آفتاب شد!
مولا! ای که تمام واژه ‏ها، از توصیف عظمت تو عاجزند!


و ای آن‏که تمام عقل‏ ها از درک بزرگی ‏ات قاصر!
چه تقدیر دلنشینی داری!
می‏ آیی از کعبه و می‏روی در خانه خدا!

علی جان!
درمانده‏ ام از وصفت که پیامبر صلی ‏الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم
چه زیبا فرمود:

«اگر تمام درختان قلم شوند، تمام دریاها مرکب و تمام انس
و جن کاتب، باز هم نمی‏توانند ذره‏ ای از فضایل علی را بنویسند».

پس مرا ببخش که جسارت کردم و خواستم شکوه تو را،
در قالب واژه ‏های زمینی به تصویر کشم!

مگر می‏شود لحظه ‏های عمیق حیدری را نوشت؟
تو همانی که در بدر و احد حماسه آفریدی و
در خیبر،آسمان و زمین را به تحسین واداشتی.

تو همانی که صورت بر آتش تنور پیرزنی گرفتی و
صولت صفدری را با شادی کودکان قسمت کردی!


نه! بگذار خاموش شوم که هرگز قادر به گشودن سرّ خدا نیستم!
بگذار تو را به اندازه درک خودم دوست بدارم؛
آن قدر که در قلب کوچک من. جای شوی!

خدیجه پنجی





تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 20:22 | نویسنده : همسفر






ميلاد بـا سعـادت غنچه نشکفته گلـزار طـاهـا

باب الحوائج ،حضرت علي اصغر عليه السلام

برارادتمندان و دوستداران حضرتش مبـارك بـاد




تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 19:12 | نویسنده : همسفر




ای پسر حجـت هشـــــــتم جواد
قبلگه حـاجت مردم جواد

گـوهر دریای ولایت توئی
چشــمۀ فیاض عنایت توئی


از همــۀ خــلق خــدا برتری

بعد رضا بر همگان رهبری

ریزه خـور خوان تو اهل زمین
بندۀ فرمان تــو روحُ الامین

بحر کرم معدنِ جود و سخا
شاهد جود و کــرمت هل اتی

قبـلۀ حاجات جهان کوی تو
چشم امید همــــــگان سوی تو


قـدر تـو از عــــلم تو پیدا شده
نزد همه خصـم تو رسوا شده

مِهر تو جـاری است در اعضای من
ذکر تو آسایش فردای من

جِن و مَلَـک در ره تو پایبند
اهل جهان از نِعَمَت بهره مند

نام تو سر لوحۀ دیوان من
مهر تو سرمایۀ ایمان من


مظهر جودی و نامت جواد
از کرم خـویش خدا بر تو داد

ای که به خلق دو جهانی امیر
روز جزا دســت مرا هم بگیر