تاريخ : یکشنبه سی ام آذر 1393 | 12:1 | نویسنده : همسفر

ناشر آخرین دفتر خدا

یا رسول الله صلى الله علیه و آله ! روزى که براى عشق
درهاى خلقت را گشودند، تنها به تو اذن دخول دادند و خداوند
63 جرعه از تو بیشتر بر اهل زمین نچشانده بود
که مستى حضورت را بازپس گرفت.

تو خیال بلند یک پرواز بودى که از ابتدا، پاى بر زمین ننهادى؛
گرچه خورشید را در دستى و ماه را در دست دیگرت گذاشتند.

اى ساقى! ناز چشمت جبرئیل را نامه رسان عشق تو با دوست
کرده بود. مى روى و از تنفس تو، دوازده شاخه
گُل مى رویند تا به تفسیر تو برخیزند.

اى ناشر آخرین دفتر خدا
اى کاش کتاب عمر تو سر نیامده بود!


یا رسول الله صلى الله علیه و آله ! مثل تو دیگر در پهنه زمین
تکرار نخواهد شد، اما با تکرار صلوات بر تو، نور
حضورت را در قلب خود احساس مى کنیم.

با غروب آفتاب تو، کعبه تا قیامت سیه پوش گشته
و زمزم، اشک عزا به رخسار مکه مى ریزد.






تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 | 14:43 | نویسنده : همسفر

58681001316870902792.gif



تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393 | 16:12 | نویسنده : همسفر



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 19:45 | نویسنده : همسفر



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 19:42 | نویسنده : همسفر



تاريخ : شنبه هفدهم آبان 1393 | 0:56 | نویسنده : همسفر



تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان 1393 | 23:37 | نویسنده : همسفر





تاسوعا یعنی عباسِ علی. عشقِ عباس به مولایش فقط
حسی برادرانه نبود عشقی خدایی بود.

تاسوعا! چه دیر می گذری!
یارانِ عاشق تاب ندارند، کمر خمیده ی حسین را
پس از عباس نظاره گر باشند و اشک و آه زینب را
ببینند و فغان کودکان و طفلان را بشنوند.


عباس عاشق ترینِ یاران، به حسین بود و عجب نیست
که نام تاسوعا با نام او عجین است.

امروز، از سوی دشمن برای یارانِ حسین امان نامه می آید
و امشب حسین به یارانش می فرماید تا دیر نشده جان خود را
برداشته و به سلامت از این دشت بیرون روید.

اما یارانش بی صبرانه به انتظار شهادت،لحظه شماری می کنند
و خنده ی شیرین حسین، نشانه ی رضایت اوست
که به چنین اصحابی می بالد.

یاران، چه مشتاق به فردا می نگرند
و اهل خود را به صبر و اطاعت خدا می خوانند


و دست نوازش بر سر طفلان خویش می کشند
چرا که خوب می دانند تاسوعا مقدمه ای است
برای عاشورا چنان که نبرد عباس مقدمه ای بود برای رزم حسین.

تاسوعا! می بینی بچه ها چقدر مضطربند؟!

شاید می دانند که امروز آخرین نگاه های پدران خویش را می بینند
و درگرمای آغوش آنان طعم محبت را می چشند.

سکینه، بارها و بارها به آغوش پدر پناه می برد
و رقیه از دامان حسین جدا نمی شود

و زینب چه حرف ها که از برادر نمی شنود
و می داند که باید صبور باشد،
چنان که مادر به او گفته بود و پدر به او سپرده بود
و حسین بارها برایش همه چیز را تفسیر کرده بود.

آری! تاسوعا یعنی عشق
و عشق یعنی عباس علی.






تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 19:33 | نویسنده : همسفر



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 19:29 | نویسنده : همسفر



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 1:9 | نویسنده : همسفر





«پرواز خون»




لالا، لالا، لالایی
دردی که درمان ندارد؛ اندوه پنهان ندارد
یادت علی جان، علی جان داغ است و پایان ندارد ...

تبسّم کن! همه منتظر سپیده ‏اند؛ سپیده ‏ای که تصویر اولین شفق
را در کنار گل‏های نسترن خواهد آویخت.


تبسّم کن، علی جان! مبادا شام غریبان از راه برسد
و تا ابد، گلِ تبسّم بر لبانت بخشکد.

... و آن همیشه نامرد، دست به کمان می‏برد؛
نبض آسمان از تپش باز می ‏ماند، تمام نگاه‏ها می‏خشکند و
انگشت‏های خونین، گرمای عاطفه را حس می‏کنند.

اینک گاه پرواز است؛
«پرواز خون»، در سینه‏ ی لاجوردی آسمان، تبخیر خونین
شبنم در معراجی پر از عشق.

آه! چقدر سنگین است اندوهان داغ تو، علی جان!
مثل شاخه گلی که در توفان پژمرده می‏شود، سر در
آغوش پدر ـ امّا همچنان متبسّم و خندان ـ با پدر وداع می‏کند
و شهادت، بوسه بر حنجره‏ی گلگونش می‏زند.


هستی، اختیار از دست می‏دهد.
خروشی عظیم در عرش به راه می‏افتد و حضرت جبرییل علیه‏السلام ،
قنداقه ‏ی خونین را در آغوش فشرده، می‏نالد:

این گلِ حسّاس، علی‏ اصغر است
غنچه ‏ی احساس، علی ‏اصغر است

آن‏که برایش به شهادت رسید
حضرت عباس، علی ‏اصغر است


تربتی کوچک امّا به اندازه‏ ی تمام غربت‏ها و داغ‏ها، در دل صحرا
پدید می ‏آید و نام شهیدی دیگر از آل اللّه‏، به شاخه ‏ی طوبی آویخته می‏شود.

اَلسلام علیک یا علی بن الحسین الاصغر علیه‏السلام ،
بِاَبی اَنْتَ و اُمّی و نفسی ...


درود بر تو و بلند آزادگی ‏ات!
درود بر تو و عظمت بی‏ پایانت!

درود بر تو و گهواره‏ ی خالی ‏ات!
درود بر تو و قنداقه ‏ی خونینت!


درود بر تو و حنجره‏ ی گلگونت!
درود بر تو و تربت آسمانی‏ ات!

مولاجان، ای باب الحوایج کربلا!
از ما دستگیری کن که درماندگانیم ...


آب و آیینه گریه خواهد کرد،
صبح آدینه گریه خواهد کرد

دل به هر سینه گریه خواهد کرد
تا قیامت به یاد تو مولا!



سیدعلی‏ اصغر موسوی



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 1:8 | نویسنده : همسفر



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 1:32 | نویسنده : همسفر





سال هاست که محرم سیاه پوش است
و سینه ها از سوگ، در جوش و خروش.
سال هاست که کربلا، روزهای سردمان را گرما می دهد
و بر شب های سیاه مان نور می پاشد.

کیست که آزاده باشد و محرم را به سوگ ننشیند؟
کیست که سوار بر راهوار اشک،
به مهمانی عاشوراییان برود و شیفته برنگردد؟

کیست که در سفینه ی نجات وارد شود
و در موج های هوس غرق گردد؟

کیست که حسین را چراغ راهش کند
و در بیراهه های پر پیچ و خم، گم شود؟

کیست که گوش جان بسپارد
و نام تو را در هیاهوی فرات نشنود؟





تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 15:32 | نویسنده : همسفر


دوباره بوی محرم دوباره بوي حسين(ع‏)
دوباره نوشش مي از سر سبوي حسين(ع‏)

دوباره ماه تاثر دوباره ماه عزا
دوباره سينه زدن در ميان کوي حسين(ع‏‎)

دوباره شهر بپوشد به تن لباس سياه
رواج هيئت ومسجد زآبروي حسين(ع‏‎)‏

دوباره نام حسين بر لبان پير وجوان
دوباره نغمه "هل من"رسد زسوي حسين(ع‏)


دوباره ياد شهيدان کربلا کردن
دوباره خوي گرفتن به خلق وخوي حسين(ع‏‎‏)

دوباره لطف خداشامل جناب زهير
ونيک عاقبتي بعد گفتگوي حسين(ع)‏‎‏


دوباره حر پشيمان به محضر مولا
عوض نمودن دنيا به تار موي حسين(ع‏‎‏)

دوباره قاسم واکبر، عمويشان عباس
فداي حق شده در جنگ با عدوي حسين(ع‏)


دوباره علقمه وقتلگاه شاه شهيد
دوباره ناله زينب به جستجوي حسين(ع‏‎‏)

گرفتنش به بغل جسم بي سر مولا
دوباره بوسه زدن بر رگ گلوي حسين(ع‏‎‏)


دوباره شام غريبان به خيمه ها آتش
زنان دربدر وخواهر نکوي حسين(ع‏‎‏)

دوباره ياد اسارت براي آل الله‎‏
وياد سنگ پراني به راس وروي حسين(ع‏‎‏)

دلم گرفته خدايا زماتم مولا
نما توقسمت من زائري به کوي حسين(ع)




تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 21:22 | نویسنده : همسفر



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 1:19 | نویسنده : همسفر



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 1:18 | نویسنده : همسفر



تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | 23:38 | نویسنده : همسفر



در غدیر بود که...

غدیر، سفره ای است که برای تمامی گل ها پهن کرده اند.
غدیر، گلبانگ عاشقانه و جاودانه هستی است.

غدیر، یک اتفاق ساده نیست؛ یک گزینش رحمانی است.
غدیر، یک کلمه نیست، یک برکه نیست؛ یک دریاست؛
رمزی است بین خدا و انسان.

غدیر، گل همیشه بهار زندگی است.
دریایی بی کرانه است؛ جاری بر جان های پاک و اندیشه های تابناک.

غدیر، تجلی خواست خالق، روح آفرینش، برانگیزاننده ستایش
و دست های بلندی است که انسان خاکی را به افلاک می کشاند.

غدیر، ریزش باران الطاف رحمانی بر گلزار جان های تشنه است.
غدیر، برکت همه احساس های معنوی و دریای جاری خیرات نبوی است
.

در غدیر بود که تیرگی ها فراری شدند و نورانیت محض، خودنمایی کرد.
در غدیر بود که قیافه ایمان، تماشایی شد و شاخه های عشق،
بر تن ایمان رویید.

در غدیر بود که درخت هستی، به کمال رسید.
در غدیر بود که قرابت انسان با خدا آشکار شد.


در غدیر بود که نیلوفر عشق، بر گرد محور زمین پیچید.
در غدیر بود که جوانه جاودانه ولایت عاشقانه، سر برکشید.

حمزه کریم خانی



تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | 23:36 | نویسنده : همسفر


برکه ای پر از پر پروانه


ظهر بود؛
گرم و تن سوز؛ خاک ها، از شلاق شعله های خورشید، زخمی.

ظهر بود که صدای صاعقه زمان، حادثه ای را رقم می زد.صدا
پروانه ای می شد که روی هزاران شانه خسته و خاک گرفته می نشست.

برکه، خودش را تا مرز دریا شدن باور کرده بود.
برکه، روی پاهایش ایستاد و موج موج خنده بر چهره میهمان ها پاشید.
برکه، ایستاده بود و بهار را در آغوش می کشید.


برکه، تمام پروانه های تنش را در آسمان آبی صحرا رها کرده
بود و در خودش نمی گنجید.غدیر دیگر برکه نبود.
   
غدیر دف می زد و بر طبل های شادی می کوبید.
ناگهان، دست های خورشید، در دست های وحی گره خورد.

آسمان خودش را روی پاهای خورشید انداخت.
تمام ستاره های آسمان، به شب نشینی چشمان خورشید آمدند.

دست های وحی، بالا می رفت و دست های خورشید را بالاتر می برد.

هزاران باور، می دیدند و تبریک می گفتند.

«اشهد انک امیر المؤمنین الحق الذی نطق بولایتک
التنزیل و اخذ لک العهد علی الأمه».


غدیر فریاد می کشید و دهان های تعجب، خشک شده بود.
غدیر فریاد می کشید و صدای پای بهار، تا آسمان هفتم پیچیده بود.

غدیر فریاد می کشید و رسول، طنین صدایش
را در برکه به نجوا نشانده بود.

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد
من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».


ابراهیم قبله آرباطان



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 19:29 | نویسنده : همسفر



تاريخ : جمعه یازدهم مهر 1393 | 17:48 | نویسنده : همسفر



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 2:1 | نویسنده : همسفر




چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست
جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست

ما کجا و نورباران شب دریا کجا!
قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست


ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!
هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست


عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است
پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست


بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که
در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست


ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم
بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست


تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی
جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست









تاريخ : شنبه بیست و دوم شهریور 1393 | 23:6 | نویسنده : همسفر



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 0:58 | نویسنده : همسفر



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 0:49 | نویسنده : همسفر



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 0:47 | نویسنده : همسفر



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 0:38 | نویسنده : همسفر



تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 1:56 | نویسنده : همسفر
 
 


نرگس! نگران نباش

امشب خواب، اهل خانه امام حسن عسگری علیه السلام
را تا سحرگاه بدرقه نمی کند.

نرگس! آرام باش؛ آرام تر از سکوت.
امشب «تو سعادتمندترین بانوی عالمی»
این حوریان هستند که اطراف تو را محاصره کرده اند.


نرگس! بخوان انا انزلناه را و بشنو که این جنین
نیز با تو زمزمه می کند آیات عشق را.

بخوان! که این کودک نیز با تو همنوا شده است.

نرگس! بنگر که هاله ای از نور، اطراف تو را در
برگرفته و بنگر طفلی که از این هاله برمی آید.

بنگر که چگونه سوی نور سجده کرده و می گوید:

«اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و اشهد ان جدی
رسول اللّه و ان ابی امیرالمؤمنین وصی رسول اللّه».


نرگس! نگاهت را به سوی غنچه لبان فرزندنت جاری کن
و ببین که فرزندت چگونه از پروردگارش قدم هایی ثابت و
استوار می طلبد، که به وسیله آن جهان را پر از عدل و داد کند.


نرگس! نگاهت را به سوی آسمان دراز کن و بنگر
که مرغان بهشتی کِل می کشند تولد فرزندت را.


بنگر که چگونه از کرانه های نور، به روی زمین فرود
می آیند و فرزندت را با خود به اوج می برند.


نرگس! نگران نباش که این روح القدس، محبوب
خداست، کودکت را به او بسپار.


نرگس! اینک محزون مباش و اشک مریز که روح القدس
عنقریب او را نزد تو می آورد


سلام بر تو ای مصلح دوران.
مبارک باد زاد روزت، مبارک باد
گاه آمدنت و مبارک باد، گاه ظهورت!


عاطفه سادات موسوی

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | 0:52 | نویسنده : همسفر





ای نسیم زنده صبح!


در قفس جدایی از تو، تنها یک بال با آسمانت فاصله داریم؛
بیا که آسمان روشن پروازهایمان، همچون فریادهای
معطل ­مانده در گلو، آماده دیدار توست.

ای روشنای مشرق توحید!
خجستگی میلادت را به لحظه میعادت پیوند بزن و چون
بارقه شهاب، فضای دل تنگی ما را چراغان کن.


بیا و صحن سبز حضورت را مصلّای نماز صبح دیدارت کن.
ای صاحب دقیقه­های انتظار!

«مژده وصل تو کو؟ کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از هر دو جهان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم»

کی می­رسی و می­دهی از خود نجاتم؟
تو پیغام سبزی از جانب بالایی که بشارتِ رسیدنت،
تمام دردهای ناگفته را مرهم است


امروز که شوق میلاد تو با اشک فراقت درآمیخته است
شمع انگشتانمان را با دعای فرجت افروخته­ ایم تا شیرینی
وصال را در رؤیای دیدارت بچشیم.

دفتر دلواپسی زمین، نقطه­ای را می­جوید تا بر سرِ خط،
نام تو را بنویسد؛ نام تو را، یا اباصالح المهدی!

«کی می­رسی و می­دهی از خود نجاتم؟»
بیا!

سکوت که می­کنم، گویی از افلاک، صدای تلاوت قرآن
می­آید که به وعده رسیدنِ زمین به صالحین، بر
سازِ بی­قراری و فراق تو چنگ می­زند.

اینک در قله ­های استجابت قنوتِ دست­هایمان
تعجیل حضورت را از آسمان می­طلبد و
سهم خود را از وجود تو می­خواهد؛

باشد که در تقسیم شیرینی جان تو، دیدارت
را روزی ما سازند.بیا ای آیینه راز.

بیا و ساحل چشم امیدوارانت را به
آبی دریای حضورت روشن کن!





تاريخ : جمعه شانزدهم خرداد 1393 | 23:8 | نویسنده : همسفر



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 | 23:18 | نویسنده : همسفر


تولد، طلوع یک صبح تازه



تو را می جویم از قله های رفیع نیایش،
تو را می جویم از هوای مطبوع مدینه
از زلالی طلوع یک صبح تازه.


متولد می شوم از حس تازه سرودن.
پلک می زنی و کربلا در ذهن جهان تکثیر می شود.

پلک می زنی و سفارت عشق، بر شانه هایت سنگینی می کند.

پلک می زنی و اخبارگوی تاریخ سرخی می شوی
که تا الی الابد این خط سرخ ادامه دارد.


به دف و چنگ عرشیان پلک می گشایی
تا ادامه کارنامه برهوت کربلا باشی.


از خطبه هایت آتشفشان جاری می شود و از
دعاهایت، زلالی یک رود به دنیا می آید.


تو می آیی و ذایقه واژه ها، از عطر دعا آکنده می شود.
تو می آیی و بر صبح لبانت، معنویت عارفانه نقش می بندد.

تو می آیی و روح ناآرام سجاده ها را
به آرامشی خواستنی می سپاری.


می آیی و شولای باران بر دوش، باب الحوائج می شوی.
دست بالا می بری و برای درخت های بهشت، باران تلاوت می کنی.


صحیفه سینه را می گشایی و صحیفه سجادیه ای
می نویسی که زبور آل محمد می شود.

ابراهیم قبله آرباطان