خون خدا...

حسین جان شیرخواره هم نثار کرده ای!؟؟

پیش از آنی که عزادار محرم باشی

سعی کن در حرم دوست تو محرم باشی

خاک از حُرمت شش گوشه ی او حُرمت یافت

گر شوی خاک رهش قبله عالم باشی

منزلت نیست تو را بی مددِ مهرِ حسین

گر چه موسی شوی و عیسی مریم باشی

گر چه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن

سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

همره زمزم اشکی که تو را بخشیدند

می توان مُحرم بیت اللهِ اعظم باشی

به همان دست و سر و سینه ی مجروح قسم

شرط عشق است بر این زخم تو مرهم باشی

السلام علیک یا أبا عبدالله الحسین «علیه السلام»

باز این چه شورش است...

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و
چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا
عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم
است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانو یغماست

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

فریاد محرم...



امشـب محـرم مـی‌رســد دلـخستـه از راه
رخـت غــم کبــرا دوبــاره بـرتـن مــاه



شـور حسیـنی در جـهان یارب شــرر زد
بــر سینه‌ی ما عشق او دستـی دگـر زد

آه ای خدا داغـی دگـر برسیـنـه‌ی مـاسـت
ازاین قساوت‌ها که شمری‌گونه برپاست



امـشـب فـلسـطیـن،منـتـظـر دُردانــه دارد
بـــر دامــن رقــیّـــه بــابــا ســـرگــذارد



ســـوز علیِّ‌اصـــغر از غــزّه رســد بــاز
امشب به گـفتاری دگـر می‌گـویـدت راز



این‌قاسم‌است‌آخرکه ‌قدسش،درسِ‌عشق‌است
خونـش پیـام عِطر گـل‌های دمـشق است



آری حسـینا بازاســیــرایـن زینـبِ توسـت
بـازم درایـن پـاره بدن‌هـا بـایـدت جُست



این‌اسـت ایــنــک جـوشــش تـکبیــروفریاد
این بانگِ هَل مِن ناصری‌ها رفته از یاد؟



آی ای مــســلـمـانـان مـحّـــرم را بـیـابـیـد
سـوی ضـریـح سرخ عـاشـورا شـتـابـید



باشـد کـه در کــرب‌وبــلایـش پــا گــذاریم
خود را به دست دجله‌ی پاکـش سـپـاریـم

دخیل پنجره فولاد...

 

گلدسته‌ها و صحن و سرا جار می‌زنند

شب تا سحر برای خدا زار می‌زنند

 

دیوانه‌ها جنون‌زده با یك زبان خاص

از جام ثامن الحججی جار می‌زنند

 

پروانه‌های شهر خدا گرد شمع او

چنگی به چین پرده پندار می‌زنند

 

هر شب كبوتران به تمنای یك طواف

چرخی به دور حلقه سرا می‌زنند

 

با لحن خود ابالحسنی حرف می‌زنند

این پرده‌ها كه بر دور دیوار می‌زنند

 

نقاره‌های گنبد مولا رضا غروب

آهنگ حج واجبه انگار می‌زنند

 

هزار حنجره فریاد؛ یا رضا مددی

پرم ز ظلمت و بیداد؛ یا رضا مددی

 

خراب لحظه پرواز گِرد گنبد زرد

دخیل پنجره فولاد؛ یا رضا مددی

بنده ام یاد من باش...





عقربه های قبله نما را دیده اید که پیوسته لرزانند ،

مگر زمانی که همسو با قبله باشند.
 دل آدمی نیز همین طور است لرزان و مضطرب است
مگر این که با خدا همسو و همواره در یاد خدا باشد
 و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دلی آرام داشت،
چرا که پیوسته در یاد خدا بود.

لا یقوم و لا یجلس الا بذکر

در تمام نشست و برخاست ها یاد خدا می کرد .
البته نه به این معنا که دائم تسبیح به دست داشت ،
بلکه هر کجا می خواست کاری انجام دهد ،
می گفت اگر خدا الان جای من بود ،چه می کرد .
 و یاد خدا به این معناست.

الفبای عشق...

بگذار تا یادی کنیم از "آب، بابا"

سرمشق های "سیب، سینی، سوت، سارا"

یادی کنیم از درس و مشق ِ کودکانه

یادی ز "دهقان فداکار ِ میانه"

"تصمیم کبری" را بیا از نو بخوانیم

تا از "خدای مهربان" غافل نمانیم

بنویس "بابا آب دارد" پا ندارد

بنویس بی پا نیز، او پروا ندارد...

بنویس"بابا نان دارد" نا ندارد

بنویس دیگر قامت رعنا ندارد

بنویس بابا جای آب و نان، جان داد

بنویس او با بذل جانش امتحان داد

بنویس بابا، آب و نان را آبرو داد

بنویس بابا زندگی را سمت و سو داد

نقطه، سر خط "باز باران، با ترانه"

بنویس بابا رفت میدان، بی بهانه

بنویس "بابا آمد" اما بی پر و بال

بنویس "بابا آمد" اما زار و بد حال

بنویس "بابا آمد" اما شیمیایی

بنویس او دیگر ندارد هیچ نایی

بنویس "بابا آمد" اما زار و خسته

مثل کبوتر های بال و پر شکسته

بنویس شعر ِ "یاد یار مهربان" را

درس "شب تاریک و ماه و آسمان" را

بنویس بابا مثل ماه آسمان بود

در هر نگاهش عالمی معنا نهان بود

بنویس بابا روزگاری بال و پر داشت

روزی دو دست پر توان و با هنر داشت

بنویس بابا روزگاری دیدبان بود

روزی شعاع ِ دید ِ او تا بی کران بود

امروز اما دیدگانش "سو" ندارد

امروز دیگر قدرت بازو ندارد

بابا خروشان بود روزی مثل کارون

اما امانش را بریده، سرفه اکنون

نقطه سر خط، "نانوا دیروز نان داد"

بابا به دشت نینوا، امروز، جان داد

"آن مرد آمد"، بود سر مشق دبستان

امروز "بابا" گشته سر مشق دلیران

آن مرد آمد، زیر باران، ناز نازان

این مرد هم آمد، ولی بر دوش یاران

آن مرد آمد، از افق های خیالی

این مرد آمد، واقعی، اما هلالی

آن مرد، می گفتند، روزی "داس دارد"

این مرد، اما، صولت عباس دارد

در دست او روزی اگر سیب و سبد بود

اکنون به کف دارد درفش "یار موعود"

آن مرد با این مرد، خیلی فرق دارد

فرقی، چو فرق بین غرب و شرق دارد

بس کن حمید، این واژه بازی را رها کن

بابا صفت، جان در ره جانان، فدا کن

بابا دگر از دام لفظ و واژه رسته

او تارهای سست "بودن" را گسسته

باب الرضا(علیه السلام)...

حتما اگر دوباره زمین را بنا کنند

باید تو را از عالم و آدم سوا کنند

ما آدمیم یا که شما؟ این درست نیست

باید حساب ما و شما را حدا کنند

حتی کبوتران همگی خوب واقفند

در آسمان صحن تو باید دعا کنند

در آسمان شهر، تو پیدا ترین کسی

باید که جای جای شما را طلا کنند

من حدس می زنم که دری در بهشت را 

هم از برای نام تو باب الرضا(علیه السلام) کنند

ترکیب آسمان و زمینی، نمی شود

ابیات حق مطلبتان را ادا کنند!

ارباب کبوترها...

با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم
تا محضر زلالترین کوثر آمدم
قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم
اما به شوق دیدن تو با سر آمدم
گفتند زائر حرمت زائر خداست
مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم
اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست
با نام تو به محضر پیغمبر آمدم
از حس و حال روشن معراج پُر شدم
وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم
حسی کبوترانه گرفته ست جان من
«پایین پای» تو شده هفت آسمان من

در این حریم قدسی سر تا سر آینه
روشن شده به نور تو چشمم هر آینه
گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان
همواره بوده است بر این باور آینه
پر می کشد از این همه قلب شکسته آه
سر می زند از این همه چشم تر آینه
عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست
یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه
گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو
پیدا کنم تمام خودم را در آینه
لبریز روشنی است تمام رواقها
آیینگی ست جان کلام رواقها

شب های گریه تا به سحر حرف می زنم
با واژه واژه خون جگر حرف می زنم
شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم
با قطره قطره آتش تر حرف می زنم
روح لطیف تو شده سنگ صبور من
گویی که با نسیم سحر حرف می زنم
گاهی کنار پنجره های ضریح تو
گاهی در آستانه ی در حرف می زنم
شبهای بارگاه تو را درک کرده ام
از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم
بر لب رسیده از قفس سینه آه من
حرف دل است روی زبان نگاه من

روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند
خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند
دست تورا که خالق لطف و کرامت است
روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند
باران مهربانی بی وقفه ی تو را
شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند
در مذهب نگاه تو غم حرف اول است
چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند
هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات
ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات

عرفات میعادگاه عاشقان...

رو به سوي تو نمودم كه پناهم بدهي
نـعمـت مغفرت و عـفو گنـاهـم بـدهـي

گر پناهم ندهي مي روم آخر از دست
دارم اميد كه اي دوست پناهم بدهي

گر تو راهـم ندهي مشكـل مـن حـل نشـود
حل شود مشكلم آن لحظه كه راهم بدهي

نالـه وآه شده كـارمن آيـا چـه شود
اثري هم توبه اين ناله وآهم بدهي

ته چاه هوس افتادم و آسوده شوم
آن زمانيكه نجات از ته چاهم بدهي

روز من گشته ز تاريكي غفلت چون شب
چـه شـود خـاتمـه بـر روز سياهـم بـدهي

زآنچه دادي به كسانيكه مقرب گشتند
چه شود از كـرمـت نيز به مـاهم بدهي