دعاگو، منتظرت میمانم...






مهربان من ! در اين شب نوراني
که بارش باران لطفت کوير دلم را سبز و بهاري مي کند

آنقدر دعا می کنم و آنقدر منتظر می مانم
که روزی به او برسم .

شاید آن روز این ذوق و شوق را نداشته باشم
ولی مطمئنم از این صبرم و نتیجه ای که خواهم گرفت
خنده بر لبانم خواهد نشست ...

اما ...
خدای من آن روز را زود برسان
که برای داشتنش زود بودن برای تو ،
برای من دیر نباشد..!






لیلة الرغائب...






خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!
بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...



بیا تا دل کوچــــــــــکم را
خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!



خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..
که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!



بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن...
که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!



خدایـــا کمـــک کـــن :
که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد...



کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...
مبـــادا بمیـــرد...!!!



خــــدایــا دلــــــم را
که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت...


اگر چه شــــــکســــــته!!!
امشب می فرســــتم بــرایــت...!!!



 

معبود من...


 



يگانه معبودا ! چه شميم دل انگيزي دارد اين اشک آسمانت
وچه روح انگيزست اين موهبت تو که مهربانانه عطا ميکني و در
اين لحظات مي شود پرواز به سوي ياد تو را با چشمهايمان ببينيم .

گويند درهاي آسمان باز است و صدايمان رسا تراز هميشه مي رسد.
تو که در اين لحظات چشم مي بندي برهمه خطاهايمان
پس خواسته دلمان راهم برخواهي آورد .

چه گويم که زبان دراين لحظات واژه هايش را گم مي کند .
اين همه زيبايي ، اين همه شور ياد تو !

مگر خواسته اي هم ميماند ؟
همين را گويم که دلم را خانه خود کن

 

اشک پشیمانی...

 






اشك مى غلطد به مژگانم به جرم روسياهى

بى پناه بى پناهان موسپيدم روسياهم

روز و شب از ديدگان اشك پشيمانى فشانم

تا بشويم شايد از اشك پشيمانى گناهم


جویباری از بهشت...

 



 

ماه رجب؛

ماه توحید و هم نشینی با محبوب و موسم نجوا و سخن گفتن

با حضرت دوست (جل ذکره) است.

ماه رجب، رشته پیوند از پا فتادگان طریق دوست با اوست.

اهل مراقبه سالی را به انتظار فرا رسیدن آن،

روز شماری می کنند تاشب هایش را با خداوند خود خلوت کنند

 و راز دل با او بگویند و چه زیباست حال  وارستگانی که

 دل از تمام تعلقات و وابستگی ها کنده اند و تمام همت

 خویش معطوف صاحبدل کرده اند ودراین ماه ندا برداشته اند:

فقد انقطعت الیک همتی و انصرفت نَحوکَ رغبتی فانت لاغَیرک
مرادی و لک لا لسواک سهری و سُهادی.


توجهم از همه بریده و تنها به تو پیوسته است

 و میل و رغبتم فقط به سوی تو منصرف شده است،

 پس تویی مقصودم نه غیر تو و تنها برای

توست شب بیداری و کم خوابی ام.

گل عذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

نیست آرام جز از وصل تو در سر هوسی
ین تجارت ز متاع دو جهان ما را بس 

 

پس بیاییم و با مناجاتیان و دلدادگان حضرت
 دوست در این ماه هم نوا شویم

باشد که ما را هم از لذت های شبانه آنان نصیبی دهند
و از شربت وصل جرعه ای نوشانند؛ زیرا:

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
ب
اید برون کشید از این ورطه رَخت خویش


از تبار ستارگان...


 از تبار ستارگان 
 


یا هادی!
ای امام العارفین!

ای نور جاری خدا بر زمین!

ای از تبار ستارگان روشن امامت!

جانم فدای نامت!

نام تو حق است!
نام تو چراغ دل هاست.

خویت محمدی ست.
عطر و بویت احمدی ست. 
 

تو سی و سه سال بر فراز قله بلند امامت
رسالت سبز پیامبر را آواز دادی.


سی و سه سال پاسدار دین محمد بودی.
تا آنکه در چهل و یکمین بهار عمرت،
 شربت وصال را نوشیدی.

و امروز بارگاه ملکوتی تو مقبره خورشید
خانه امید و میعادگاه عاشقان تو است



 
 

غروب یک خورشید...

  

اندوه، چون خونی فشرده، در شقیقه های زمان می دود.

تاریخ، ملتهب و پریشان می تپد.

باد، خاکسترنشین حادثه، می وزد. بوی شیون،

 هوای ناهنگام این حوالی را شکافته است.

نفسی نیست؛ زهر در شریان های خورشید قد می کشد.

چهل و دومین بهار عمرش، پر پر می شود.

سامرا، در جذر و مد حادثه، ناآرام بر سر می کوبد؛ چهل و دومین بهار،

پشت پلک های خورشید، به پایان نمی رسد و در خزان می پیچد.

حنجره ام را گشوده ام تا فریادهایم را بشنوند، حنجره ام را گشوده ام

تا با صدای فرو ریخته ام، خواب حادثه را بیاشوبم.

حرامیان،

 چه گستاخانه شانه های پرصلابتت را در خاک های سامرا ته نشین کردند؛

صدای سرشارت را؛ اما نه! هنوز پنجره ای هست؛

 هنوز بال های خورشید، گسترده است.

زهر، در یاخته های روز رویده است.

توانی در زانوانش نمی یابد.

بر سجاده خویش فرو ریخته، با حالی غریب و

اندوه خویش را بر شانه های خاک فرو گذاشته است.

ایستاده است و منتظر، تا با طنین بال ملایک، سفر خویش را به ملکوت

آغاز کند. ایستاده است و کوچه های نامردی، آتش گرفته است.

ایستاده است تا زنجیره های رسوا را از هم بگسلد.

ایستاده است تا شهادت، چون بهاری پیش رو، با بوی

گل هایسوخته، رو به رویش آغوش بگشاید.

زهر، در رگ هایش می دود و خورشید، رفته رفته خاموش می شود.

بوی شیون، بر شاخه های رها شده شهر می پیچد.

 

 
 
 

 

 

ستاره امید...


 
سلام بر مهدی صاحب الزمان(عج الله تعالی ظهوره) ومنتظرانش

 




 

دوباره جمعه گذشت و قنوتِ گريان ماند
دوباره گيسوي نجواي ما پريشان ماند

دوباره زمزمه ي كاسه هاي خالي ما
پس از نيامدنت گوشه ي خيابان ماند


 



 

 
از خواب که بیدار می شوی یک نگاه به بیرون می اندازی،

انگار امروز فرقی با روزهای دیگر دارد.

آسمان، پرندگان، درختان و در کل، زمین و زمان،

 یک حال و هوای دیگری دارند.

این توصیف صبح جمعه است که لبریز است

 از امید و احساس شوق وصال و پایان انتظار.

 و اما غروب جمعه…همان لحظه ای است که...

احساس می کنی همه ی کائنات و موجودات دلشان گرفته است،

دل گرفته و غمگین آن منجی ای هستند که...

 “المعز الولیا ومذلّ الاعداء” است،

همان مولایی که “السبب المتصل بین الارض و السماء” است،

همان امامی که “الطالب بدم المقتول بکربلاء” است،

 همان ” المضطر الذی یجاب اذا دعی” است.

 همان مهدی ای که به یاد ماست و ما به یادش نیستیم…

آیا رواست دل آن امامی را از خودمان برنجانیم...

که همیشه به یاد ماست و آیا رسم دوستی و دلدادگی است که...

 خاطر آن کسی را آزرده کنیم که همواره به فکر ماست؟

اللهم عجل لولیک الفرج و امنن علینا برضاه اللهم صل علی محمد و آل محمد
 
 

 



 

خـــوشا آنکه پاکـــ آمد و پاکــــــ رفتـــــــ...


به گورستان گــذر کردم کم و بیش

بدیدم حال دولـتمند و درویش

نه درویشی به خاکــــی بی کفن ماند

نه دولتمند برد از یکــــ کفـــن بیش

خاکـــــ شد هر که در این خاکـــــ زیست

خاکـــــ چه داند که در این خاکـــــ کیست

سر انجام که باید از این خاکــــ رفت

خـــوشا آنکه پاکـــ آمد و پاکــــــ رفتـــــــ....

نيامدي اين جمعه هم پدر...


 




گفتند درباره ي تو عاشقانه ننويسيم حيف است، كم است،

براي تو آري ، اما براي من؟

عاشقانه هايم تنها براي توست،

براي تو كم است از تو سرودن، براي من اما همه چيز است.

اي تنها بهانه ي ماندن! اي تنها رابط ميان ما و آسمان!

نيامدي اين جمعه هم پدر،

نيامدي صاحبم، امامم، آقاي من، مولا ...

نيامدي...





آه ازين چشم هاي بي لياقت

تو باشي و ما تو را نبينيم!؟

آه ازين دل بي لياقت

تو غريب باشي و ما را غم نباشد!؟

آه ازين همه بي غيرتي

تو « هل من ناصر » بگويي و ما اين همه كر!؟

چند جمعه مانده تا لايق شدنمان ارباب؟

براي بيداريمان دعا مي خواني دلشكسته ي من؟






چقدر از آسمان دورم

چقدر رنگ زمين گرفته دلم

چقدر غرق ظلمتم، چقدر دلتنگ نورم

از آسمان به زمين نيامديم براي رنگ زمين گرفتن

اينجا قرار بود نقطه ي پروازم شود تا خدا،

اينجا قرار بود هماني شوم كه او مي پسندد.


خودش تو را به يادم اورد ، خودش تو را در دلم نشاند

دلم به دستت اي رابط ميان زمين و آسمان، اي امام هدايت، اي مهدي

دلم به دستت





 



به دل گفتم چرا با غم عجینی؟
چرا هر عصر جمعه،دل غمینی؟

به ناگه اشك چشمم ناله سر داد
دلم از غصه اش فریاد سر داد


كه تو آخر نمیدانی،كسی هست
كه عهدی با دل هر عاشقی بست

همه گویند چرا این دل چنین است؟!
به عصر جمعه ها عاشق غمین است


بگویم من تو را از عهد این دل
كه فریاد دو دو صد فریاد از این دل

همه دلها گرو در دست مولاست
همه جانهای ما سر مست لیلاست


همان روزی كه خلوت كرده بودم
به ناگه یك ندایی را شنیدم

ندایی بود،بس جانسوز و پرخون
كه گویی او دلی دارد همه خون


دگر عشاق ما حالی ندارند
دگر با آه ما اشكی ندارند

همه در بند دنیای خودستند
چرا پیمان خود با من شكستند؟!


چرا نام مرا آهسته گویند؟
ز خجلت نام من با كس نگویند؟

چرا كس نام من از دل نگوید؟
به تزویر و ریا نامم بگوید؟


همه آلام خود،آرام و پر درد
بگفت با این دل پر غصه و درد

گلویم پر ز بغض،مملو ز فریاد
ز پر دردی مولایم زنم داد


دو چشمانم به دردش ناله می كرد
خدا را با كه این بازی توان كرد؟!

كه مولایم همه درد و همه غم
ولیكن یار او بی درد و بی غم!


از آن پس با دل خود عهد كردم
خوشی را بر دل خود منع كردم

به مادامی، كه مولایم غریب است
به هر جا كه روم كارم همین است:

خنده بر لب نزنم از ته دل تا به ابد
گریه بسیار كنم بر غم او تا به ابد





بهشت میرسد اینجا...


 




لطفی کن و نپرس چرا عاشقت شدیم؟
حتما دلیل داشت که ما عاشقت شدیم

در حیرتم که عشق از آثار دیدن است
ما کورها ندیده چرا عاشقت شدیم؟!

اثبات می‌کنیم؛ بفرما ! قسم که هست
باور نمی کنی؟ به خدا عاشقت شدیم

کی عاشقت شدیم فراموشمان شده
بابا ! مهم که نیست کجا عاشقت شدیم

گفتند پشت ابری و ما خوش خیال‌ها
چون کودکان سر به هوا عاشقت شدیم

دیدیم سخت بود کمی لایقت شویم
رفتیم و با دو بند دعا عاشقت شدیم

قبلا برای عشق مجوز گرفته‌ایم
با اذن نایبان شما عاشقت شدیم

یک ذره عقل هم که خدا لطف کرده بود
کردیم نذر عشق تو تا عاشقت شدیم

بی اعتنا به میل تو و آبروی تو
گفتیم مثل شاه و گدا عاشقت شدیم
 

این میوه‌ها رسیده و یاران گرسنه‌اند
اینجا که کوفه نیست، بیا ! عاشقت شدیم