امام رئوف...

کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد
بدون واسطه دم از صمد نخواهد زد
گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف
به سینه احدی دست رد نخواهد زد

کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد
بدون واسطه دم از صمد نخواهد زد
گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف
به سینه احدی دست رد نخواهد زد

یارب مرا به سلسله انبیا ببخش
بر شاه اولیا، علی مرتضی ببخش
یارب گناه من بود از كوهها فزون
جرم مرا به فاطمه، خیرالنسا ببخش
یارب مرا تو بر حسن مجتبی ببخش
یارب اگر كه جود وسخائی نكردهام
ما را تو بر سخاوت اهل سخا ببخش
یارب مرا به رحمت بیمنتها ببخش
یعنی به ساحت حرم كبریا ببخش
یارب گناهكار و ذلیل و محقرم
عصیان من به شوكت عزّوجلا ببخش
یاب تو را به جاه و جلالت دهم قسم
جرم گذشته عفوكن و ماجرا ببخش
یارب مرا ببخش به اهل صلات و صوم
یعنی به نور صفوت اهل صفا ببخش
یارب تو را به نور جمالت دهم قسم
كز ظلمتم رهان و به نور هدا ببخش
این بنده را به ختم همه انبیا ببخش
یارب از این معاصی بسیار بیشمار
مستوجب عقوبتم؛ امّا مرا ببخش

کسی می آید از یک راه دور آهسته آهسته
شبی هم می کند زین جا عبور آهسته آهسته
غبار غربت از رخسار غمگین دور می سازد
و ما را می کند غرق سرور آهسته آهسته
دل دریایی ما را به دریا می برد روزی
به سان ماهی از جام بلور آهسته آهسته
ازین رخوت رهایی می دهد جانهای محزون را
درونها می شود پر شوق و شور آهسته آهسته
نسیم وحشت پاییز را قدری تحمل کن
بهار آید اگر باشی صبور آهسته آهسته
کسی می آید و می گیرد احساس خدایی را
ز انسانهای سرشار از غرور آهسته آهسته
فنا می گردد این تاریکی و محنت ز دنیامان
ز هر سو می دمد صدگونه نور آهسته آهسته
به سر میآید این دوران تلخ انتظار آخر
و ناجی می کند اینجا ظهور آهسته آهسته
ز الطاف خداوندی حضورش را تمنا کن
که او مردانه می یابد حضور آهسته آهسته

دل های شکسته و پشیمانمان را با توشه ای پر از التماس
روانه ی شهر مشهد و گنبدی طلایی پر از مهربانی می کنیم
و ناله هایمان را درگوش کبوترانش می خوانیم
و باصدای کمر شکسته مان می خوانیم...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام...

میگفت کافی است انار دلت ترک بخورد...
آقا جان ، انار دل که هیچ ، کل وجودم ترک خورد ولی...
ولی امضا نکردی حواله زیارت را..
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی...
السلام علیک یا امام الرئوف...
مولا جان ، رحمی به دلم کن...
آهوی حیرانم در باتلاق سر درگمی و بی خبری...
بیا و ضامن من شو....
بذار دلِ تنهای من ، دوباره عـــاشـــقـــت بشه...
مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند
یك طایفه را بهر مكافات سرشتند
یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند
یك زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد
یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد كه در رهگذر آدم خاكی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
كز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی كه خریدند
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند
مرغان نظر باز سبك سیر «فروغی»
از دامگه خاك بر افلاك پریدند
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه
بنويسيد گلوهاي شما راه بهشت
بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت
بنويسيد زني مرد كه زنبيل نداشت
پسري زير زمين بود پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لاي پتو آوردند
زلفها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود
"دوش ميآمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها مي گذرد
هر كه از كوچه معشوقه ما مي گذرد
بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجرهها ضجهي مرگ آمده بود...
مثل وقتي كه دل چلچلهاي ميشكند
مرد هم زير غم زلزلهاي ميشكند
زير بار غم شهرم جگرم ميسوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم ميسوزد
مثل مرغي شدهام در قفسي از آتش
هر چه قدر اين ور و آن ور بپرم ميسوزد...

چشم ها را می گشایی عشق می ریزد زمین
با گل لبخندتان باشد بیامیزد زمین
آیه ی تطهیر می بارد نگاهت مرد صبح!
باشد از خواب هزاران ساله برخیزد زمین
کی هوای تو کبوتر می وزد ای ناگهان!
کی بگو کی می شود از خون بپرهیزد زمین؟
کی عنایت می کنی کی سیصد و چندی سوار
تا در استقبال تان شعر تر انگیزد زمین؟
تا پر از خورشید گردد این شب وامانده مان
تا قبای ژنده ی خود را بیاویزد زمین
ذوالفقار تو جهانی را به حیرت می کشد
این زمین بی بهاری را که خواهی زد زمین
می نشیند پیش رویت آسمان با احترام
پیش پای حضرتت وقتی که برخیزد زمین
کاش سهم بی کسی های دلم باشد - که نیست -
هر چه از سمت ردایت عشق می ریزد زمین
گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی
گاهی اگر در چاه مانند پدر آه
اندوه مادر را حکایت کرده باشی
گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت استراحت کرده باشی
گاهی اگر بعد از وضو، مکثی کنی تا
آیینه ای را غرق حیرت کرده باشی
در سال های سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی
حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی
یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود حدیثی را روایت کرده باشی
یا در میان کوچه های تنگ و خسته
نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی
پس بوده ای و هستی و می آیی از راه
تا حق دل ها را رعایت کرده باشی
پس مردمک های نگاه ما عقیم اند
تو حاضری بی آنکه غیبت کرده باشی
صدای شکستن می آید...
اینجا لابه لای واژه های آسمانیِ دعا با بغضی که در فراق تو خشک می شود...
و کمی دورتر، کودکانی که کاسه های شیر به دست گرفته اند، منتظر!
و شیشه ی نگاهشان پشت در خانه یِ علی(ع) تکه تکه می شود تا خبری آید...
ما دلتنگیم...
پس چرا نمی آیی دست روی شانه هایمان بگذاری؟
این چشم های منتظر،چکه چکه التهاب می ریزد در فراقِ تو.
می خواهم این سه شب عزیز(قدر)،
برای آن روز دعا کنم...
روزی که دیگر صدای شکستن نمی آید!

در ظلمت شب نور جلى را کشتند
سرچشمه فیض ازلى را کشتند
جبریل امین گفت به آواز جلى
از فرط عدالتش على را کشتند

ای کاش عــــــلـی شویم و عالی باشیم
هم سفره ی کاسه ی سفالی باشیم
چون سکه به دست کودکی برق زنیم
نان آور سفره های خالی باشیم...

خداوندا !
مرا شایسته آن کن تا آن را بسازم که تو می ستایی
و بمانم برای ساختن و نسازم برای ماندن...
آنجا که ظلمت است نور سازم
آنجا که اندوه است شادى
آنجا که دروغ است صداقت
و بالأخره آنجا که تردید است ایمان به تو را...


آسمان شهر باید
صاعقه خون بر زمینیان بباراند.
و کوههای درهم و سخت ا
ز خون فرو بریزند.
بیدهای مجنون
سرهای خمیده را به زمین بیاسایند.
گلهای پَرپَر و شمعهای سوزان
گرد خانه حیدر به طواف برخیزند.
کودکان با چشمان اشکبار
و قلبهای درهم تپیده نالان،
سرهای یتیمی را به آستانه در می کوبند.
کاسه های شیر لبریز و چشمان منتظر،
در دل و دعایشان خدایا حیدر«پدر ما»؛
ای کاش هیچ کس به یتیمان نگوید
شیر خدا چشمانش را فرو بست.
ای کاش صدای ناله حسنین
و پسران ام البنین به بیرون برنخیزد.
کاش صدای ناله ها به آسمان برنخیزد.
دختر علی طاقت ندارد.
گاه مولا سرش را میان چاه فرو می برد.
و گاه غریبانه میان نخلستان های کوفه می گریست.
که نکند زینبش اشک چشمان
و سوز ناله دل غریبش را بشنود.
مولایم راز دلش،سلام های بی جواب!
چادر خاکی صورت نیلی و غریبی کودکانش را؛
با چاه همنوا می شد.
ای خدا دخت علی چه می بیند؟
آن روز دستهای بسته
و امروز فرق شکسته



پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
شَهرُ رَمَضانَ شَهرُ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهرٌ يُضاعِفُ اللّه
فيهِ الحَسَناتِ وَ يَمحو فيهِ السَّيِّئاتِ وَ هُوَ شَهرُ البَرَكَةِ؛
ماه رمضان، ماه خداست و آن ماهى است
كه خداوند در آن حسنات را مىافزايد ،
گناهان را پاك مىكند و آن ماه بركت است.

بنده ای به خدا گفت:
اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟
خدا گفت : شاید نوشته باشم هرچه دعا کند...


خداى من! من تو را به خودت شناختم؛
با خودت و به واسطه خودت.
تو بودى که مرا به سوى خودت راه نمودى.
تو بودى که مرا به خودت خواندى و دعوتم کردى.
اگر تو نبودى و اگر تو نمى کردى،
من چه مى دانستم که تو کیستى.

ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیدهایم از این اختیارها
باید برای دیدن تو مهزیار شد
یعنی گذشت از همگان، محض یارها...

کوله بارت بربند
شاید این چند سحر
فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم
بشناسیم خدا
و بفهمیم که یک عمر
چه غافل بودیم
می شود آسان رفت
می شود کاری کرد
که رضا باشد او
ای سبکبال
در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد مبر
من جا مانده بسی محتاجم...
