خطبه ی فاطمه از بهر علی بود نه فدک...



«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»
ماه عزای فاطمه روح مُحرم است
خون گریه کن ز غم،که عقیق یمن شوی
رخصت دهد خدا که تو هم سینه زن شوی
در فاطمیه از دل و جان گریه می کنیم
همراه با امام زمان گریه می کنیم
در فاطمیه رنگ جگر سرخ تر شود
آتش فشان غیرت ما شعله ور شود
شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود
وقتی که حرف کوچه و دیوار می شود
لعنت به آنکه پایگذار سقیفه شد
لعنت به هر کسی که به ناحق خلیفه شد
لعنت بر آنکه برتن اسلام خرقه کرد
این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد
تکفیر دشمنان علی رکن کیش ماست
هر کس محب فاطمه شد،قوم وخویش ماست
ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم
راضی به ترک و نهی تبرا نمی شویم
قرآن و اهل بیت نبی اصل سنت است
هر کس جدا ز این دو شود،اهل بدعت است
ما همکلام منکر حیدر نمی شویم
«با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم»
ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم
ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم
امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم
فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم
ما را نبی «قبیله ی سلمان» خطاب کرد
روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد
از ما بترس،طایفه ای پر اراده ایم
ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم
از اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم
جان برکفان جبهه ی فتوای رهبریم
از جمعه ای بترس که روز سوارهاست
پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست
از جمعه ای بترس،که دنیا به کام ماست
فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست
از جمعه ای بترس،که پولاد می شویم
از هرم عشق مالک ومقداد می شویم

روزگار قریبی است دخترم!دنیا از آن غریب تر!
این چه دنیایی است که...
دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟
این چه روزگاری است که...
راز آفرینش زن را درخود تحمل نمی کند؟
این چه عالمی است که دردانه خدا را از خویش میراند؟
روزگار غریبی است...
دخترم از آن غریب تر.
آنجا جای تو نیست دنیا هرگز جای تو نبوده است
بیا دخترم بیا تو از آغاز هم دنیایی نبودی
تواز بهشت آمده بودی تواز بهشت آمده بودی...
دخترم!بتول من که خدا تورا در میان زنان بی مثل و همتا ساخت.
بتول من !دختر دل گسسته ام از دنیا!
دختر آخرتم !دختر معادم!دختر بهشتی من!
بتول من که خدا تورا از همه آلودگی ها منزه ساخته!
عزیز دلم! خدا تو را چند روزی به زمینیان امانت داد
تا بدانند که راز آفرینش زن چیست؟
و رمز خلقت زن در کجاست؟
و عوج عروج آدمی تا چه پایه بلند است .
می دانم دخترم که زمینیان با امانت خدا چه کردند
می دانم که چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند
میدانم که پاره تن مرا چگونه آزردند میدانم بیا !
فقط بیا و خستگی این عمر زجر آلود را از تن بگیر!

احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

نیـمـه شــب، تـابـــوت را بـرداشـتـنــد
بـــار غــــم بـر شــانـــه هـا بگذاشتنــد
هـفـت تــن، دنـبــال یـک پیکــر روان
وز پــی آن هـفــت تـن، هفـت آسمــان
ایــن طـرف، خیــل رُسُـــل دنبـــال او
آن طــرف، احمـــــد به استـقـبــــال او
ظــاهــرا تشیـیـع یـک پـیـکـــر ولــــی
بـاطـنــا تشـیـیـع زهــــرا و عـلـــــــــی
امشب ای مَه، مِهر وَرز و خوش بتاب
تـا بـبـیـنـد پـیـش پــایـــش آفــتـــــــــاب
ابـــرهــا گِـریـنــد بـر حـــال عــلــــــی
مــی رود در خــاک، آمـــال عــلــــــی
چـشـم، نــور از دسـت داده، پـا رمـــق
اشـک، بر مهتـاب رویش، چون شفـق
دل همه فریــاد و لــب، خاموش داشت
مــرده ای، تابــوت، روی دوش داشت
آهِ ســرد و بـغـض پـنـهـــان در گــلــــو
بـــود بــا آن عـــدّه، گـرم گفـت و گـــو
آه آه؛ ای همـرهـــان، آهــستـــه تـــــــر
مـی بـریـد اســـــرار را، سـربستــه تـر
ایــن تـــن آزرده، بـاشـــد جـــــان مــن
جــــــان فـدایـــش، او شـده قربـان مـن
همــــرهــان، ایـن لیـلـــه القدر من است
من هـلال از داغ و، این بــدر من است
اشــک مــن زیـن گــل، شــده گـلـفــام تر
هـسـتـی ام را مـی بـَریـــد، آرام تـــــــــر
وســعــتِ اشــکــم، به چشـم ابــر نیست
چــاره ای غیـر از نمـاز صبـــــر نیست
زیـن گـل من، بـاغ رضوان نَفحه داشت
مصحف من بود و هجـده صفحه داشت
مَرهـمـی خــــرج دل چــاکــــــم کـنـیـــد
هـمـرهــان، هـمــراهِ او خـــاکـــم کـنـیــد

مادرمان تمام بودنش را فدای حجت زمانش کرد
و حالا آقا! تو حجت زمان مایی و ما کمی کوتاهی

الا طلیعه ی کوثر سفر بس است بیا
غروب غربت مادر سفر بس است بیا
بیا که چشم به راهت نشسته خاک بقیع
به جان فاطمه دیگر سفر بس است بیا

می گفت:
مصیبت هایی که بر این خاندان وارد شد
آنقدر بود که هر روز چشمانت تر شود !
این اشک ، چشمانت را قیمتی میکند ...
حتی اگر اشک نداری ، آه بکش !
خدا می داند صدای آهت
تا آسمان ِ چندم می رود
و بازتابش چگونه دلت را
جلا میدهد ...
از آن روز ذکر من این است :
بنال ای دل !

این روزها پائیز عمر مادرم بود
باران این پائیز چشمان ترم بود
از زخم تلخی ؛سینه اش می سوخت اما
چادر نمازش سقف بالای سرم بود
هستی ما غارت شد اما بین خانه
شمع وجود مادری اش گوهرم بود
زانو بغل كرده حسن یك كنج خانه
درچاه های شهر آه رهبرم بود
چیزی نمانده بعد مادر از وجودم
این ذره مانده فقط خاكسترم بود
فضه كنار بستر او بود اما
زیر سرش بالش دراین شبها پرم بود
هرشب بجای چشم،دستم خواب می رفت
بر روی پیشانیش دست دیگرم بود
آنقدر شستم جامه های خونی اش را
تنها امیدم گفتن یك دخترم بود
مأمور بودم كربلا باشم و گرنه
با مادرم دیروز روز آخرم بود
می سوختم می ریختم اشك از دودیده
بر مادر مظلومه ای كه بی حرم بود


دل، معبد غم و اندوه توست و باز دل بهانه تو را می گیرد
و چشمها به یاد آن همه مظلومیت بارانی می شود.
نمی دانم بر کدامین ماتم اشک بریزم، یا نه،
از دیدگان خون ببارم! بر محسن شهید؟
بر بازوی کبود؟ بر صورت سیلی خورده؟
بر ... که نه، بر دل زخم خورده ات؟

من اشک های تو را بر کوبه های
کوچه پس کوچه های سرد و خسته مدینه یافتم.
خط تو را که بر پوست هر ستاره،
غزل آفتاب را می نوشتی، خواندم.
من نشان کبودین تو را از قافله هایی
که از کناره بقیع می گذشتند گرفتم....
این شعله های عشق توست
که انسان خسته را به میهمانی آفتاب می خواند.
در حجم نگاه تو افق هم رنگ می باخت.
سبزی این سال ها هنوز وام دار
آن نگاه بلندی است که از قله ناپیدای تو سر زد.
من با نوای آشنای تو از قناعت انجمادها
و از پس کوچه های حقیر خلافت ها رهیدم...
اوج تسلیت تو را آن جا که
مردِ راه را پای انداخت شناختم.
من در خاموشی قبرت
تابش هزاران خورشید را دیدم.
اگر قبرت را نشانی نیست چه باک؟
هر سنگْ نبشته ای حکایت تو را دارد...


رفته توان تو، چقدر گریه می کنی؟!
از لحظه ای که رفته پدر گریه می کنی
داغ پدر مگر که برای تو بس نبود
حالا برای داغ پسر گریه می کنی
میخ گداخته جگرت را درید و سوخت
می سوزی و به سوز جگر گریه می کنی
این چوب نیم سوخته آیینه دق است
تا می کنی نگاه به در گریه می کنی
این استخوان در گلویم راه گریه بست
اما تو جای هر دو نفر گریه می کنی
افتاده ام به پای تو مانند اشک تو
من آب می شوم تو اگر گریه می کنی
از شام تا طلوع سحر بغض می کنم
از شام تا طلوع سحر گریه می کنی
از فرط درد خنده و گریه یکی شود
لبخند می زنی؛ به نظر گریه می کنی
تنها سلاح دست تو این اشک چشم توست
با چادری که هست سپر گریه می کنی
هرکس بیاید از پی احوالپرسی ات
پرسد چه حال یا چه خبر؛ گریه می کنی
دستی شکسته اشک مرا پاک می کند
دستی گرفته ای به کمر گریه می کنی
بیت الحزن که می روی از خانه، هرقدم
کوچه به کوچه بین گذر گریه می کنی
همسایه ها برای تو پیغام داده اند
بس کن تو فاطمه! چقدر گریه می کنی

عشق یعنی جلوه صبر خدا
شرم ایوب نبی از مرتضی
عشق یعنی صبر در هنگام خشم
عشق یعنی جای سیلی روی چشم
عشق بر دل ها شهامت میدهد
عشق بر غم ها حلاوت میدهد
عشق بر دلداده فرمان میدهد
عاشق جان داده را جان میدهد
عشق باعث شد که دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهرا جان گرفت

آدم چقدر باید از خدا بیخبر باشد
که بخواهد بهشت را با اهالی اش به آتش بکشد ...

تو تا ابد تازه ترین اتفاق خواهی بود ...

اندازه تمام نفس های خسته ات
مادر به ما نفس بده تا نوکری کنیم


حضرت فاطمه زهرا
مظهر اسم یا لطیف خداوند است
مبهوت مانده فلسفه از این کمال هااز لطف او گرفته زبان ها مجال ها
یک لحظه مصطفی و همان لحظه مرتضاست
یک جا ظهور کرده جمال و جلال ها
از بوسه بوسه های پیمبر به دستهاش
هر دو رسیده اند به اوج کمال ها
با یک خطابه، کار نبی گونه کرد و گفت:
تنها علی است مرز حرام و حلال ها!

تمام حجره پر از التهاب بود و سكوت
نوای تشنۀ آب آب بود و سكوت
جواد از سوی باب الجواد می آید
و مادری شده محزون كنار او شاید
نَفَس نَفَس زده در كوچه های بارانی
و همنوا شده با نالۀ خراسانی
خدا نكرده اگر ناگهان زمین می خورد
تمام كوچه پر از گرد وخاكِ طوفانی
نگاه و صورت او سرخ، من نمی دانم
كه جام زهر، و یا دست سنگی ثانی؟
عبا به روی سرش آسمانی از اندوه
و حجره؛ محفلِ روضه، مكانی از اندوه
چه قدر لحظۀ آخر گریزی از تب بود
به فكر مقتل و خَدُّ التریب و زینب بود
دوباره بی تب و تاب حضور دعبل شد
دوباره روضۀ گودال مَحرم دل شد
دلش به خاكِ كف حجره یادی از غم كرد
تمام صحن حسینیه را محرَّم كرد
رئوفِ عشق و محبت، حدیث سلسله را
به نقل از خود جبریل، وقف عالم كرد
دلم نشسته به پای نماز بارانت
تمام شهر دلم را شبیه زمزم كرد
غروبِ چشمِ پُر ابرش، غروب عاشورا
حسین بر كفِ گودال خسته و تنها
به روی پیكر او جایِ تیر و سر نیزه
سلام قاری قرآن، سر تو بر نیزه!؟

تــویـی که عزت و نامی به من عطـا کـردی
و گرنـــه بی تــو نـدانـم کـه کیـسـتم زهـــرا
نه عاشقم که بگویم مدینه عشق من است
نه رهـرو ام بـه طـریـق تــو چیسـتم زهــرا
ز پــا فـکنـده مـرا بــار مـعــصـیـت امــروز
چگونــه پـیـش تـــو فـردا بـایـســـتـم زهـــرا

مرغ دلم زمزمه سر ميدهد
نـالـه يا فـاطـمـه سر ميدهد

گل بوته باغ مصطفی زهرا بود...
آلالــه داغ مرتضـی زهرا بود...
خورشیدِ بلند در شبستان وجود...
سرچشمه رحمت خدا زهرا بود...

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه ...
كشيده شعر مرا باز هـم بـه جـايي كه ...
نبـود هيـچ كسي جـز خدا، خـدايي كه ...
نوشــت نـــام تــو را ،نـام آشنــايـي كه ...
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد
نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مقام فراتري دارد
خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد
پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت
چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست
و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست
خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا
گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا
كه گرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند
ملك ببيند و آنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند
كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهير و نور بايد كرد

ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها
از بی خبری های من و دربدری ها
ای فاطمه ! تنهاتر از آنم که بگویم...
بر من چه گذشت از غم بی بال و پری ها
انگار به تاوان گناهی که ندارم
در آتشی افتاده ام از خیره سری ها
دور از تو ، نفس در نفسِ چاه شدن ها
دردا ! غم پنهان چنین خون جگری ها
بوی تو هنوز از خَمِ این کوچه می آید
از کوچهء تنهایی و بی همسفری ها
مانند یتیمی که سر راه تو باشم...
در حق دلم ، کرده ای ای زن ! پدری ها
ای کاش صدایم کنی از حنجره ء چاه
ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها...

ای ایّوب بلاها؛
ای یعقوب فراق ها؛
ای یوسف جغاها؛
ای کوه پر ابهت؛
ای جاری محبّت؛
ای چشمه طهارت؛
ای اسوه خدایی؛
ای جلوه الهی؛
ای عشق کبریایی؛...
ای آفتاب سفر کرده،
فریاد سبز تو،
از پشت دیوار قرن ها
هنوز به گوش می رسد...

جهان تشنه از عطر گیسوی تو
و این آب تصویر نیکوی تو
و آن صبح هستی که زیبا شکفت
و ما هم خزانیم رو سوی تو
چه شد در پی این قرون
شکستیم از داغ پهلوی تو
بگو باز، بانو چه شد آن شبی
که مهتاب تابید بی روی تو
ولی تازه شد داغ پهلوی تو

يا علي رفتم بقيع اما چه سود
هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود
ياعلي قبر پرستويت كجاست ؟
آن گل صد برگ خوشبويت كجاست ؟
هرچه باشد من نمك پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش كرده ام
تار موي فاطمه بيش از بهاي عالمست
دختر خيرالبشر خيرالنسا عالمست
در مدينه فاطمه دارد محقر خانه اي
آستان خانه اش دارالشفاي عالمست
ما گوشه نشينان غم فاطمه ايم
محتاج عطا و كرم فاطمه ايم
عمريست كه از داغ غمش سوخته ايم
دلسوخته عمر كم فاطمه ايم ...


راستی آیا علی از جنس ماست؟
در شگفتم عمق این دریا کجاست؟
چون ز وی باید سخن آغاز کرد؟
چون توان این راز حق را باز کرد؟
عمق ما تا سطح خواهش های دل
او فراتر از حدود آب و گل
طول و عرض او چه دانی تا کجاست؟
آدمیزادی در ابعاد خداست
ما کجا، آن خوب، آن زیبا کجا
او امیر عشق و ما عبد هوا...

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست
با گریه بهر فاطمه آدم عزیز شد
این گریهخانه نیست که دولتسرای ماست
اینجا به ما حسین حسین وحی می شود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست
سلمان شدن نتیجۀ همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست
تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست

بـوی انـدوه مـیآید...
شکسـتگی سیـمای عشـق از روز آشکـارتـر است.
امـروز زبـانی جـز گریـه به کـار نـمیآید و جـز هق هقی آهسـته،
زمـزمهای در بـاغ آینـهها نیست. جـز رویـش نغمـههـای جـان سوز،
در گلشـن یـاد"ام ابیهـا" چیـزی بـه چـشم نمیخورد.
شمـا بیـایید ای منظـومـههـای فـراق، مصیبت عمیق است
و هـر دلـی بـرای خـود"بیت الاحـزانی"
دارد در محـفلی،شعـری، لحـظهای ...
همـه بــرای آن است کـه غــریب بگـرییـم و عـقدهها بگـشاییم؛
امـا مگـر بـرای ایـن زخـم، مـرهمـی آمـده است؟
امـروز با تـوأم، ای حـال و هـوای بقـیــع!

دل، از غم فاطمه توان دارد؟ نه
و ز تربتِ او کسی نشان دارد؟نه
آن تربتِ گمگشته به بَر، زوّاری
جز مهدی صاحب الزمان دارد؟ نه

اي كشتي شكسته كه پهلو گرفته اي
بر گو چرا تو دست به پهلو گرفته اي
گل را خدا براي سرور آفريده است
اي گل چرا به غصه و غم خو گرفته اي
گاهي ز درد شانه ز دل آه مي كشي
گاهي ز درد دست به بازو گرفته اي
از ماجراي كوچه نگفتي به من ، بگو
اكنون چرا ز محرم خود رو گرفته اي
ديوار گشته است عصاي تو باز هم
بينم كه دست خويش به پهلو گرفته اي
هرگه در به روي علي باز مي كني
خوشحال مي شدم كه تو نيرو گرفته اي

اي کاش فدک اين همه اسرار نداشت
اي کاش مدينه در و ديوار نداشت
فرياد محسن زهرا اين است
اي کاش در سوخته مسمار نداشت
کاش عمر ذره اي احساس داشت
احترام باغبان و ياس داشت
کاش زهرا پشت در تنها نبود
مادر سادات هم عباس داشت


خدایا من اگر بد کنم تو را بندگان خوب فراوان است
اما اگر تو مدارا نکنی و نبخشی مرا خدای دیگر کجاست؟

زبان عشق ، زبان خداست در ملکوت
صفای قلب ، نشان رضاست در ملکوت
مرا بروی زمین قبله نیازی نیست
حرم کعبه دلها جداست در ملکوت
برای عارف گردانده رو ، ز عالم خاک
فرشته را همه دست دعاست در ملکوت
بشوی رنگ تعلق ز راز خانه ی دل
ببین ز عشق ، چه شوری بپاست در ملکوت
جلال و قدر ملائک بصدر عالم قدس
ز یمن همت اهل صفاست در ملکوت
نصیحتی کنمت اختیار دل بسپار
بدست عشق ، که مشکل گشاست در ملکوت
سری که بگذرد از هر چه نام او سوداست
ز قید و بند تعلق رهاست در ملکوت

باید روزه گرفت ...
روزه سکوت...
باید چشمه چشمها راخشکاند...
باید سر به آسمان گذاشت وندید در زمین چه میگذرد...
باید زمزمه کردآرام آرام واژه هایی از جنس نگفتن...
از جنس ندیدن...
باید گریست ولبخند زد بر واژه های نوپای صدا...
باید فریاد زد اما بی صدا...
باید گریست بر لحظه های آخر یک نگاه...
باید شکایت برد به کجا؟
شکایت به خدا...

خداوندا ...
تو را قسم به بزرگیت
مرا یک آن به حال خویش وا مگذار...

از خدا خواستم عادت هاي زشت مرا ترک دهد.
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کني.
از او خواستم به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر ،حاصل سختي ورنج است
عطا کردني نيست ،آموختني است.

"ای دوست"
دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد
کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد
از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد
سر نماز اول وقت حاضر شو ،
شاید آخرین دیدارت در زمین با خدا باشد...

خدایا برای تو می نویسم...
تو که می دانم بخشنده ای...
می دانم بزرگی و می دانم که تمامی انسانها را دوست داری...

پروردگارم!
یاری ام کن، توشه ای بردارم از کمال، عقل، علم .
از تو می خواهم که مرا
همدم، همیار و یاور کسی سازی که یار همگان است.

بهترین دوست، خداست،
او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید
دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است
که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

خدایا،
آتش مقدس"شک" را
آن چنان در من بیفروز
تا همه"یقین"هایی را که در من نقش کرده اند،
بسوزد.
و آن گاه از پس توده این خاکستر،
لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی،
شسته از هر غبار، طلوع کند.
خدایا،
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،
حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش،
سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم،
اما آن چنان که تو دوست داری.
"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز،
"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!

خداوندا از تو جز خودت چه بخواهیم؟!
که هیچ چیز لایق خواستن نیست،
وقتی در مقابل تو قرار میگیریم
و از تو میخواهیم!

الهی
عشق به تو سعادت و به غیر تو مصیبت است!
ما را از آن سعادت محروم مدار و به آن مصیبت گرفتار مکن!

گفت : یارا از چشم مستم کن حذر ، گفتم : بچشم
گفت : از ما هم مکن قطع نظر، گفتم : بچشم
گفت : دردی داری اکنون ؟ گفتم : آری، درد عشق
گفت : درمانی مجوی آن را دگر ، گفتم : بچشم
گفت آگاهی زدرد عاشقی ؟ گفتم که چیست؟
گفت : باید بگذری از جان و سر ، گفتم : بچشم
گفت : پس بیم از چه می باشد ترا ؟ گفتم زننگ
گفت : نام از نام و ننگ اینجا مبر ، گفتم : بچشم
گفت : می جویی زجانان آگهی ؟ گفتم چو جان
گفت : باید باشی از جان بی خبر ، گفتم : بچشم
گفت : خواهی نفکنی خود را به شرّ ؟ گفتم بسی
گفت : خواهان باش بس خیر بشر ، گفتم : بچشم
گفت : بینی حسن خلقی هم بخود ؟ گفتم بلی
گفت : حسن خلق و عیب خود نگر ، گفتم : بچشم
گفت رو سوی خدا بگذار ، گفتم : با چه روی ؟
گفت از روی صفا وقت سحر ، گفتم : بچشم

مرگ پایان زندگی نیست
حداقل یکتاپرستان از پیامبران الهی آموختند
که مرگ سرآغاز یک زندگی جاودانه و چون تولدی دوباره است
پس چرا ما از مرگ هراس داریم؟
عزرائیل فرشتهای است از فرشتگان الهی چون جبرییل و میکاییل
هر یک را وظیفهای مقرر شده از سوی خداوند خالق هستی

بنده ای خدا را گفت:
اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم...؟
خدا گفت:
شاید نوشته باشم هر چه دعا کند...