کار دنیا همه هیچ...

انتظار...

گل نرگس

"خدایا"

اکنون هم ، و اکنون هم برای من ، برای ما ،

 فقط یک شاخه گل نرگس به جای مانده و بویش

از ورای سال ها و قرن ها انتظار مشام جانمان را محو خود کرده است.

و او مهدی (عج) است...

خدایا تورا سوگند بر یکتا گل نرگس

پایان وقت انتظار ما را مقدر بفرما و چشم ما را

 به جمال خورشید و منجی موعود روشن کن...

 

پاسخ به یک شبهه...

چگونه خداوند صاحب فضل و رحمت، بندگانش را به قهر و کیفر می گیرد؟

ادامه نوشته

یا غریب الغربا...


*دانلود فایل صوتی*

 برای دانلود فایل صوتی کلیک کنید *

 


چشامو میبندمو خواب می بینم تو حرمت

مثل یه آهو گذاشتم سرمو رو قدمت

ای نسیمی که میای از حرم امام رضا

مگه با من تو نگفتی با خودم میبرمت

هر چی دارم از تو دارم به خدا امام رضا

این دل شکسته ام نذر شما امام رضا

دوست دوستای شمام اگر که دوستت نباشم

از خودت حسابمو نکن جدا امام رضا

اجازه بده منم یه نوکر دیگه باشم

دور گنبد تو یه کبوتر دیگه باشم

اگه حاجت منو به من ندی کجا برم

من نمیتونم که سائل در دیگه باشم

به خدا هر جا باشم تموم دنیامه رضا

من همیشه بندشم همیشه آقامه رضا

اون خودش گفته اگه یه بار زیارتش برم

بیصدا میاد کنارم آخه مولامه رضا

شوق دیدار...

شوق دیدار تو را قاصد بی رحم چه داند ...

 آنقدر شوق به دیدار تو دارم که خدا میداند ...

ادامه نوشته

زندگی کوتاه‌تر از آن است که...

<<یالطیف>>

زندگی کوتاه‌تر از آن است که به خصومت بگذرد؛

قلبها گرامی‌تر از آنند که بشکنند؛

آنچه از روزگار بدست می‌آید با خنده نمی‌ماند؛

و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی‌شود؛

فردا خورشید طلوع خواهد کرد

حتی اگر ما نباشیم!!

اربعین حسینی...



اربعین آمد دلم را غم گرفت
بهر زینب(س) عالمی ماتم گرفت

سوز اهل آسمان آید به گوش
ناله ی صاحب زمان آید به گوش

جان اهل بیت عصمت بر لب است
کاروان سالار آنها زینب است

جمله مستان سوی ساقی آمدند
مست مست از جام باقی آمدند

سینه ها آماج رگبار بلا
جای زخم ریسمان بر دستها

هوش از سر رفته و دل باخته
جسم خود را بر زمین انداخته

هر یکی در جستجوی تربتی
بر لب هر یک کلامی، صحبتی

قلبها پر شکوه از بیداد بود
آشنای قبر ها سجاد(ع) بود

رهبر زینب(س) امام راستین
حجت حق بود زین العابدین(ع)

با کلامش عمه را مغموم کرد
تا که قبر یار را معلوم کرد

آمده همراه دخت بوتراب
بر سر آن قبر کلثوم و رباب

زخمهای این سفر سر باز کرد
هر کسی درد دلی آغاز کرد

زینب ازم‍‍ژگان خود یاقوت سفت
داستان این سفر را باز گفت

گفت ای سالار زینب السلام
ماه شام تارزینب السلام

صلی الله علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک



فرارسیدن اربعین شهیدان گلگون کفن دشت کربلا
آقا سید الشهدا علیه السلام، اولاد و اهل بیت مطهر،
اصحاب و یاران باوفایش برشما و برهمه
چله نشینان غمش تسلیت و تعزیت باد

هنگام نجوای بادوست ، دلتان اگر شکست
دل شکستگان را نیز یاد کنید


بسوز ای دل...

  

 
بسوز ای دل که امروز اربعین است
عزای پور ختم المرسلین است

قیام کربلایش تا قیامت
سراسر درسْ بهر مسلمین است

دلا کوی حسین عرش زمین است
مطاف و کعبه دل ها همین است

اگر خیل شهیدان حلقه باشند
حسین بن علی، آن را نگین است

دل ما در پی آن کاروان است
که از کرب و بلا، با غم روان است

چه زنجیری به دست و بازوان است
که گریان دیده روح الامین است

به یاد کربلا دل ها غمین است
دلا خون گریه کن چون اربعین است
 

غفلت از یار...




غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
از شما دور شدن زار شدن هم دارد

هر که از چشم بی افتاد محلش ندهند
عبد آلوده شدن خوار شدن هم دارد

عیب از ماست که هر صبح نمی بینیمش
چشم بیمار شده تار شدن هم دارد

آنقدر حرف در این سینه ی ما جمع شده
این همه عقده تلمبار شدن هم دارد

از کریمان فقرا جود و کرم می خواهند
لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد

نکند منتظر مردن مایی آقا!!!
این بدی مانع دیدار شدن هم دارد

دلم جز هوایت هوایی ندارد
لبم غیر نامت نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم
بدون ولایت صفایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس نرگس
خراب است و ویران بهایی ندارد

بیا تا جوانم بده رخ نشانم
که این زندگانی وفایی ندارد

بازی زمین...

خدایا...

به اندازه یک سال خواب در چشم دارم

گویی می‌خواهم دور باشم از همه

از همه ای که مرا سرگرم کرده‌اند

از همه ای که مرا درگیر خود کرده‌اند

اما عجیب آرامم...! چرا؟!

این آرامش بعد از طوفان چه دلچسب و خواب آور است

چقدر تو مهربانی!

حتی بعد از طوفان هم آرامش قرار می‌دهی!

خدایا آرامم چون تو می‌دانی!

و آرام ترم، چون «تنها» تو می‌دانی!

آن شب که آن خواب وحشتناک را به چشمانم آوردی

نفهمیدم که می‌خواهی از طوفان خبر دهی

طوفانی که در دل و جانم گرد و خاک به پا کرد

اما خوبیش آن بود

که هر چه خس و خاشاک بود، کند و با خود برد!

و بذر عشق تو را بیش از پیش، پاشید!

باز همان دل خاکی و خالی!

دل آبی، ساده و آرام مانده برای تو!

اگر چه شکسته و ترک برداشته...

میدانم که دوست داری، دل شکسته و ترک برداشته‌ام مال تو ست...

خدایا... وای ... چه لذت بخش است حس شیرین آغوشت...

خدایا... من مال زمین نیستم، زمین نفسم را تنگ می‌کند...

خدایا... اینجا آدم‌ها یکدیگر را به سادگی به بازی می‌گیرند...

اینجا گویی هیچ کس مال آسمان نیست...

آمده‌اند تا بمانند و تا ابد زندگی کنند...

آمده اند تا زندگی را بازی پندارند و یکدیگر را بازی دهند...

بین این آدم‌ها احساس غربت میکنم...

خدایا...

 شکر که به لطف خود رهایم کردی از سرابی که در خواب نشانم دادی

خدایا شکر و سپاس تو را

که در برابر هر خطر، سدی و نجاتی

خدایا حمد بی انتها تو را

که پشت هر آزمایش، علمی و پشت هر تجربه، رشدی، قرار دادی

پس از این طوفان، عاشق تر و عاقل تر شدم!

و چه تناسب ناهمخوانی بین عقل و عشق!

که تو آن‌ها را یکجا جمع کردی!

خدایا دوستت دارم...

مرا دریافته ای... بیش از پیش دریاب

کمکم کن که هیچگاه اسیر زمین و زمینیان نشوم...

t9.gif

 

لذتي کوتاه را دريافتي ___ ليک خير جاودان را باختي...



در مثل گويم که يک مرد کريم
زندگي مي کرد در عهد قديم

در محيطي بس بزرگ و با صفا
با دلي آکنده از مهر و وفا


پر ز شيريني دکاني داشت او
در کنارش بوستاني داشت او


بود کاخي در ميان بوستان
حاضر از بهر حضور دوستان


نهرها در باغ جاري گشته بود
بلبلان بر شاخه ها بنشسته بود


بهر آن دکان و باغ و آن نعيم
داشت فکري پخته آن مرد کريم


گفت با خود گر بيابم يک جوان
گيرم از او در صداقت امتحان


چون که شد پيروز او در امتحان
واگذارم هر چه باشد بر جوان


گردد اين کاخ بزرگم خانه اش
آن دکان و جنسها سرمايه اش


بود تا روزي جواني با شتاب
گشت وارد بر دکان آن جناب


گفت هستم در پي شغلي روان
هست کاري بهر من در اين مکان؟


چون کريم آن عرض حاجت را شنيد
مصلحت در رد گفتارش نديد


يک طبق انواع شيريني در آن
با ادب بنهاد در پيش جوان


گفت آري ، ليک کار من کنون
از فروش اين طَبَق نبوَد فزون


چون فروش اين طبق پايان بري
وا گذارم بر تو کار ديگري


تا جوان بگرفت بر سر آن طبق
گوييا برده است از وي آن سَبَق


حب دنيا در دل او ريشه کرد
همچو شيطان بر خطا انديشه کرد


گفت شد چون کار ما از اين قرار
به که بردارم طبق را الفرار


شاد بود از آنچه آورده بدست
غافل از آنکه چه ها رفته ز دست


آنهمه نعمت بود در انتظار
او براي اندکي کرده فرار


بود غافل ليک غافل تر از آن
غافل از لطف خداي مهربان


جنت و رضوان و نعمتهاي آن
جملگي در انتظار مردمان


اين جمال و ثروت و دست و زبان
هر يک ابزاري است بهر امتحان


گر گرفتي نعمت و کردي فرار
زير پا بگذاشتي عهد و قرار


لذتي کوتاه را دريافتي
ليک خير جاودان را باختي

پروانه و گل نرگس...

من گل هاي زيادي را ديده ام...

من گل لاله را مي شناسم.

گل نسترن را ديده ام.

با شقايق دوست بوده ام.

با مريم و سوسن و... هم نشين شده ام؛

اما بارها و بارها،

به تمامي آنها گفته ام که هيچ کدامشان براي من گل نرگس نمي شوند.

من عاشق ديوانه گل نرگس ام.

اين را ديگر، همه گل هاي سرزمين من؛
 
 همه گل هايي که مرا مي شناسند مي دانند.

يک بار گل سرخي از من پرسيد: پروانه جان!
 
 پروانه خوب دوست داشتني!

اين چه رازي است که تو هميشه و در همه جا و در حضور تمامي گل ها،

تنها و تنها از گل نرگس مي گويي و تنها و تنها از عشق او ياد مي کني؟

اين گل نرگس چه دارد که تو را اين گونه شيفته خويش کرده است؟

به گل هاي سرزمينمان نگاه کن!

لاله را با تمام زيبايي اش ببين!

طنازي مريم را بنگر!

دلبري سوسن را شاهد باش!

اين ها همه آرزو دارند که زماني آن هنگام که براي استرحت،

اندکي درکنارشان مي آسايي

حرفي هم از آن ها بزني و سخني هم در باب محبت آن ها بگويي

و افسوس و صد افسوس

که همگي در حسرت اين آرزو مانده اند...!!

من در پاسخ گل سرخ گفتم:

گل سرخ عزيز!

با خود عهده کرده ام تا آن هنگام که در سرزمين ما گل نرگس هست

از عشق هيچ گل ديگري سخني نگويم.

تو خود بگو که آيا تا وقتي وجود نازنين گل نرگس هست،

مي توان عاشق دل باخته گل ديگري بود؟!

اصلا مگر مي شود ادعاي عشق داشت و عاشق او نبود؟!

گل سرخ غمگينانه گفت:

پروانه عزيز دوست داشتني!

در سرزمين ما هزاران گل نرگس هست. در همسايگي من،

ده ها نمونه از آن ها روييده است

و تو تا به حال به هيچ کدامشان حرفي از عشق نزده اي.

پس چگونه است که ادعاي عاشقي گل هاي نرگس را داري؟!

و من باز در پاسخش گفتم:

گل سرخ عزيز!

گل نرگس حقيقي را در هيچ باغچه اي نمي توان يافت.

گل نرگس من، گل نرگسي يگانه است.

او صاحب تمامي گل هاي عالم است،

او مقتداي تمامي پروانه هاي عاشق پيشه است،

او دليل پروانگي من است ،

و تمامي آرزوي من،

و اي کاش...

اي کاش...

اي کاش که آرزوي طواف کردن به دور او را به گور نبرم!

که همگان مي دانند عمر پروانه، چه کوتاه، چه اندک ...
 
 و چه ناچيز است!

من گل هاي زيادي ديده ام؛

اما هيچ کدامشان براي من، گل نرگس نمي شود.

گل يگانه ، تنهاي نوزاشگر من!...
 
" مهدي "

امید غریبان تنها کجایی...؟



تجلی طه، گل اشک مولا، دل‌آشفته‌ی داغ آن کوچه‌ی غم

غمین حسن، گرفتار گودال خونین، گرفتار غم های زینب

سیه پوش قاسم، عزادار اکبر، پریشانِ دست علم گیر سقا

نفس های سجاد، نواهای باقر، دعا های صادق

کس بی کسی های شب های کاظم

حبیب رضا و انیس غریبِ جواد الائمه

تمنای هادی، عزیز دل عسکری

پس نگارا بفرما کجایی؟

دلم جز هوایت، هوایی ندارد

لبم غیر نامت، نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم

بدون ولایت، صفایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس نرگس

خراب است و ویران، بهایی ندارد

مرا در کمندت بیفکن که دیگر

گرفتار عشقت، رهایی ندارد

خوشا آنکه غیر از ظهورت نگارا

شب قدر دیگر، دعایی ندارد

ید اللهی و حق بجز دست مشکل گشایِ تو مشکل گشایی ندارد

غلام تو ام از ازل تا قیامت

که این بندگی، انتهایی ندارد

بیا تا جوانم، بده رخ نشانم

که این زندگانی وفایی ندارد

نگارا، نگاهی که جز نوش لعلت

دل زخم خورده، دوایی ندارد

بیا تا نمردم به فکر دوا باش

به فکر علاج دل بی نوا باش

کریما، رحیما، رئوفا، عطوفا، نگارا، بهارا

بیا جان مولا

بیا جان زهرا

بیا جان زینب

بیا جان سقا

فقط خدا...

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

مکر زلیخا زندانیش می کند

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد

نمی توانند

او که یگانه تکیه گاه من و توست!

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش" دل بسپار

به او "توکل" کن

و به سمت او "قدمی بردار"

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

 


هر چه گوهر بینی، اندر پرده است...

هر چه گوهر بینی، اندر پرده است؛

بی‎صدف، هرگز نباشد دُرّ ناب؛

ای ز مرواید ارزشمندتر؛

گوهر جسم تو را باید حجاب ...

 

خستگی را به خاطر مسپار...

 

خستگی را تو به خاطر مسپار؛

 که افق نزدیک است؛

 و خدایی بیدار،  که تو را می بیند؛

و به عشق تو، همه حادثه ها می چیند؛

که تو یادش افتی و بدانی که؛

همه بخشش از اوست و همین اش کافی ست ...