بنده نواز...
*❀✿❀*با پای سر نیامدم این بار ... با پای دل آمدم ...*❀✿❀*

به کعبه گفتم:
من از خاکم تو از خاکی
چرا من دور تو باید بگردم
گفت:
تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم
(¯`''•.*❀✿❀*.•''´¯) یاد خدا... (¯`''•.*❀✿❀*.•''´¯)
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

راه برخواستن...
خوشبختی...
جمعه ای دیگر گذشت...
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت
می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت
دنیا که هیچ,جرعه ی آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن,حتی قلم گذشت
فاصله ی حرف تا عمل...

ببین که چقدر فاصله است میان حرف تا عمل ...

هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟
هیچ میدانی “دو عیجی” در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همانهایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندقها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زندههای کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از “شکست حصر آبادان” بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در “فتح المبین”
از “شلمچه”، “فاو” از “بستان” بگو!
از شکوه رفته! از “مهران” بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو!
از “بقایی” از “بروجردی” بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
خواب دیدم دیو بیعار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود
خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظههای مرده ام ساقی شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشتهاند
فصل هامان گونهای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلودهاند
آسمانهامان لجن آلودهاند
هفته ها در هفته ها گم میشوند
وهمها فردای مردم میشوند
فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، شاید که برگردیم ما
“یسطرون” هم رفت و ما نون ماندهایم
بعد لیلا باز مجنون ماندهایم
بحر مرداب است بی امواج،آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمیام، اما نمک… بی فایده است
درد دارم، نی لبک… بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت

بیا،که یاد تو آرامشی ست توفانی...

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلک دلم مي پرد نشانه چيست؟
شنيده ام که مي آيد کسي به مهماني
کسي که سبز تر است از هزاربار بهار
کسي شگفت، کسي آنچنان که مي داني
کسي که نقطه آغاز هرچه پرواز است
تويي که در سفر عشق خط پاياني
تويي بهانه آن ابرها که مي گريند
بيا که صاف شود اين هواي باراني
تو از حوالي اقليم هرکجا آباد
بيا که مي رود اين شهر رو به ويراني
کنار نام تو لنگر گرفت کشتي عشق
بيا که ياد تو آرامشي ست توفاني
❀❀❀
░◆░◆░میلاد خجسته پیامبر اعظم محمد مصطفی (ص) ░◆░◆░

عشق تا شکوه ز تاریکی این دنیا کرد
دستِ حق پنجرهی رحمت خود را وا کرد
ناگهان قافله سالارِ سرآمد، آمد
عشق یکباره چنین گفت: محمد(ص) آمد
آمد آن مرد امینی که خدا یارش بود
و صداقت همه جا تشنهی دیدارش بود
آمد و غنچهی امید شکوفاتر شد
ذهن آئینه پُر از بال و پرِ باور شد
مهربان، آمدی و رازِ خدا را گفتی
کلماتِ پُرِ اعجاز خدا را گفتی
عطر خوشبوی محبت به حجاز آوردی
آدمی را به سجود و به نماز آوردی
هر کسی دید تو را عاشقِ گفتارت شد
"چشم بیمار تو را" دید و گرفتارت شد!
بر لبت زمزمهی روشنِ آگاهی بود
دلِ تو سبزترین شعرِ هوالهی بود
آسمان محوِ تماشای نگاهت میشد
ماه دلباختهی رویِ چو ماهت میشد
ای سر و جان به فدای تو و خاک قَدَمت
گشته دلها همگی نذرِ حریمِ حَرَمت
از تو و عشق تو هر کس که سخن میگوید
در دلِ "حامی" گلِ سرخِ غزل میروید
نذر بودن تو...

چشمان ابریه مرا به دل نگیر؛
باران نمیشوم؛
من این بغضِ نشکستنی را؛
تا ابد، نذر بودنِ تو کرده ام ...
السلام علیک یا أباصالح المهدی ادرکنی «عج»
هوای تو...

باز دلم هواي جمعه كرده است ...
هواي انتظار يار ،
باز پشت پنجره انتظار نشسته ام تا...
خورشيد عدالت از پشت ابر غيبت ظهور كند
و هزاران ديده مشتاق را به نور قامت رعنايش منوّر كند ...
باز به دور دست ها مي نگرم تا...
صداي شيهه اسبِ آن تك سوار عشق به گوش رسد ....
دلم تنگ توست اي سوار انتظار !
دلم تنگ آرامش است...
و آرامش يعني آمدن روياي انسان هاي مشتاق و شيدا...
آرامش يعني حضور...
باز دلم هواي جمعه كرده است...
جمعه حضور ...
و زمزمه هميشگي دلهاي منتظرت
باز بر لبها جاري است ...
دل به داغ بي كسي دچار شد
نيامدي ...
چشم ماه و آفتاب تار شد
نيامدي ...
سنگهاي سرزمين من در انتظار تو
زير سم اسبها غبار شد
نيامدي ...
اي بلندتر زکاش و دورتر زکاشکي
روزهاي رفته بيشمار شد
نيامدي ...
عمر انتظار ما حکايت ظهور تو
قصه بلند روزگار شد
نيامدي ...

باران...

قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را؛
این باران است که باعث رشد گل ها می شود؛
نه رعد و برق ...!
«آغاز امامت حضرت ولی عصر, اباصالح المهدی (عج) مبارک باد»


در دل خود كشیده ام نقش جمال یار را
پیشه خود نموده ام حالت انتظار را
ریخته دام و دانه شه از خط و خال خویشتن
صید نموده مرغ دل برده از او قرار را
سوزم و سازم از غمش روز و شبان بخون دل
تا كه مگر ببینم آن طرّه مشكبار را
دولت وصل او اگر یكشبی آیدم بكف
شرح فراق كی توان داد یك از هزار را
چشم امید دوختن درره وصل تا بكی
برده شرار هجر او از كفم اختیار را
ای مه برج معدلت پرده زچهره برفكن
شوی زچشم عاشقان زآب كرم غبار را
سوختگان خویش را كن نظر عنایتی
مرهمی از كرم بنه این دل داغدار را
حیران را ز جلوه ای از رخ خویش مات كن
تا رهد از خودی خود ترك كند دیار را






















روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...