یا حاضر و یا ناظر ...
![]()
بارها دست دل را گرفتم و او را
به هر کوي و برزني که نشاني از تو داده اند، کشاندم.
به هر سو نظر افکندم و پرنده دلم را
به هواي تو پرواز دادم.
گفته اند مي آيي.
نکند آمدنت فراتر از پيمانه عمرم باشد.
از سال ها پيش مي شناختمت.
تو در خون رگ هاي شيعه جاري هستي.
در تار و پودشان، در ذرّه ذرّه وجودشان،
در پشت قلب هاي شکسته مؤمنان،
در صداي لرزان «الغوث الغوث»شان
که مظلوميّت از آن مي بارد.

منظومه غم ...

هيچ غروبى به غمرنگى غروب وجود مردان خدا نيست؛
آنگاه كه سر آسوده بر روى خاك مى گذارند و
شام تيرهاى براى آدميان، مى سازند.
هنوز زمين، جان نگرفته بايد بى تابى كند و غروب خون رنگ
خورشيد را به نظاره پردازد.
اى حجت نهم!
افسوس كه روزگار، تنها بيست و پنج سال با تو سر سازگارى
داشت و بيست و پنج بهار از عمر تو را برتابيد.
تقدير آن بود كه حتى در خانهات نيز غريب باشى و
با همدستى «ام الفضل» ـ همسرت ـ زهر بنوشى و مسموم شوى.
ولى نه آن غربت دردناكى كه برايت درست كرده اند و نه
آن زهرى كه به تو دادهاند، هيچ كدام نتوانست، امتداد خط سبز
تو را كه بر صحيفه هستى كشيده اى، پاك كنند.
گرچه زمين، حوصله بزرگى تو را نداشت و ظرف روزگار، گنجايش
حضور دريا گونهات را؛ سربردار و ببين عاشقان پاك باخته ات
را كه دلهاشان، تنها با رسيدن به دريا، آرام مى گيرد.
كدام جان است كه تو را بشناسد و اينك در هواى كاظمين تو نسوزد؟!

فراق یار ...

جمعه ها ما زائر گل میشویم
شاخساران توسل میشویم
خشم ما در جمعه طغیان میکند
اشک را در چشم پنهان میکند
می شکوفد آه ما تا حریم کبریا
ناله تا کی ؟! ای گل نرگس بیا
ای گل نرگس صفای دل توئی
چلچراغ سبز این محفل توئی
ای گل نرگس رهایی دست توست
یک گلستان شقایق هست توست
ای گل نرگس ای صاحب الزمان
از فراقت از فراقت الامان

نسیم الهی ...
بیست و پنجم ذی القعده یا نسیم الهی

فرصت های معنوی زندگی، نسیم هایی الهی هستند که دل و جان آنان
را که خود را در معرض آن قرار دادند می نوازند و به آنها
شادمانی و آرامشی ژرف می بخشند.
«دحوالارض» نیز از آن گونه نسیم هاست، که سالی
تنها یک بار می وزد.
تکرار دوباره این نسیم روح بخش برای آنان که جان خویش را از عطر
آن آکنده نساختند، نامعلوم است.
پس این فرصت طلایی را دریابیم؛
که رسول خدا (ص) فرمود:
«اِنَّ لِرَبِّکُمْ فی ایامِ دَهْرِکُمْ نََفَحاتٌ فَتَعَرَّضُوا لَها لَعَلَّهُ اَن یصیبَکُمْ
نَفْحَةٌ مِنْها فَلا تَشْقَوْنَ بَعْدَها اَبداً؛
همانا در طول زندگی شما نسیم هایی از سوی پروردگارتان می وزد.
هان! خود را در معرض آنها قرار دهید، باشد که چنین نسیمی سبب شود
که برای همیشه بدبختی از شما دور ماند»

اَلسَّلامُ عَلَيکَ يا عَليِّ ابنِ مُوسَي الرِّضا(عليه السّلام) ...





من دست خالی آمدم دست من و دامان تو
سر تا به پا درد و غمم درد من و درمان تو
رضا جانم رضا رضا جانم رضا
رضا جانم رضا رضا جانم رضا
تو هر چه خوبی من بدم بیهوده بر هر در زدم
آخر به این در آمدم باشم کنار خوان تو
من از همه در رانده ام من رانده ی وامانده ام
یا خوانده یا ناخوانده ام اکنون منم مهمان تو
من دست خالی آمدم دست من و دامان تو
سر تا به پا درد و غمم درد من و درمان تو
رضا جانم رضا رضا جانم رضا
رضا جانم رضا رضا جانم رضا
پای من از ره خسته شد بال و پرم بشکسته شد
هر در به رویم بسته شد جز درگه احسان تو
گفتم منم در می زنم گفتی به تو سر می زنم
من هم مکرر می زنم کو عهد کو پیمان تو
من دست خالی آمدم دست من و دامان تو
سر تا به پا درد و غمم درد من و درمان تو
رضا جانم رضا رضا جانم رضا
رضا جانم رضا رضا جانم رضا
حال من گوشه نشین با گوشه ی چشمی ببین
جز سایه پر مهرتان جایی ندارم جان تو
من خدمتی ننموده ام دانم بسی آلوده ام
اما به عمری بوده ام چون خار در بستان تو
من دست خالی آمدم دست من و دامان تو
سر تا به پا درد و غمم درد من و درمان تو
رضا جانم رضا رضا جانم رضا
رضا جانم رضا رضا جانم رضا









روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...