حلول ماه پرفیض رمضان...

حلول ماه پر فیض رمضان , ماه عشق و دلداگی
ماه خلوص و بندگی , ماه ضیافت حی سبحان
برشما مهمان عزیز خداوند مبارک باد
ما را به دعا کاش نسازند فراموش
رندان سحرخیز که صاحب نفسانند


حلول ماه پر فیض رمضان , ماه عشق و دلداگی
ماه خلوص و بندگی , ماه ضیافت حی سبحان
برشما مهمان عزیز خداوند مبارک باد
ما را به دعا کاش نسازند فراموش
رندان سحرخیز که صاحب نفسانند



انتظار...
امید فردایی سرشار از عدالت و آبادانی است .
انتظار...
هجرت پروانه ای است که از دیار گلهای پژمرده آمده است .
انتظار...
آیینه ای است که روزهای بی قراری را به تصویر می کشد .
انتظار...
مشق نانوشته روزهای بی قراری است که در غم دیدار عزیز زهرا نوشته می شود .
انتظار...
ورق ورق دفترچه خاطرات نوشته شده در روزهای جمعه زندگی است .
انتظار...
حکایت آمدن کسی است که از نسل خورشید پربرکت می آید .
انتظار...
طفل نورسیده ای است که در حسرت دیدار مادر است .
انتظار...
نوای نوید بخش است که عالم را از خواب غفلت بیدار می کند .
انتظار...
خیال مسافران باز مانده ای است که کاروان بیاید و به راه بیافتد .
انتظار...
شمع دل سوخته ای است که به پروانه، عشق می آموزد .
انتظار...
نگاه دلسوزانه عاشقی است که هر لحظه به انتظار معشوق منتظر است .
انتظار...
خانه نوری است که خورشید را درک می کند .
انتظار...
مشق عشق عاشقی است .

هرسپیده دم که پنجره چشمانم را می گشایم،
به انتظار آمدنت وضو می گیرم و به نماز می ایستم.
دعای عهد تو را برای میثاق و عهدی دوباره می خوانم.
غرق در یادت می شوم.
آنگاه که می گویم: {« یا مولاتی یا مولاتی ادرکنی ادرکنی »}
شبنم اشکهایم یارای ایستادن دوباره را ندارند و آهسته و آرام،
آرام از گونه هایم راه می افتند،
آنها نیز از این انتظار خسته شده اند و به راهی بی پایان می روند...
بغضی راه گلویم را می بندد،
ناگاه دلم میلرزد و ذهنم غرق در رویاهای شیرین آمدنت می شود.
به خود باز می آیم و آنگاه خورشید نیز،
برای استقبال آرام، آرام از پشت کوه ها خود را به اوج رسانده،
تا قبل از آمد نت به پیشوازت آمده باشد.
نورش همه جا را دربرمی گیرد و بر بیداری منتظرانت می افزاید،
دلم بی صبرانه گرفته است.
چرا؟مستحق به چه گناهیم که نمی آیی!
به گناه بی گناهی یا عذاب با وفایی!
هر روز عهدم را با یاد تو پیوند می دهم.
ناگهان قلبم می لرزد و زمزمه ای بر لبانم جاری می شود.
سرمست از واژه ظهورمی شوم.
شاید این ساغر غریب،
تشنگانش را سیراب کند و عطش شان را فرو نشاند.

گریخته ام از همه چیز و همه کس بسوی تو ...
ایستاده ام روبروی تو ...
پریشان تو ...
نیازمند تو ...
امیدوار تو ...
درونم را ...
خواهشم را می دانی ...
و لایه های پنهانم را می شناسی ...
حال و روز این سوی مرگ و آن سوی مرگم را می دانی ...
می دانی چه می خواهم بگویم ...
چه آرزویی در سر دارم ...
تا پایان زندگی در درون و برونم ، تقدیرهای تو جاری ست ...
اگر رهایم کنی چه کسی کمکم می کند ؟
در من تشنگی ای هست که...
با هیچ یک از آبهای این هستی مادی،سیراب شدنی نیست !
جز با جام مرگ ، که آبی از ابدیت دارد ...
ای من !
اگر آرزو و امیدی به ابدیت نداشتم ،
گوش دل نمی سپردم به ترنمی که...
این هستی مادی در حال سر دادن است !
تو به من نشان می دهی که ابدیتی نیز هست...

خدایا
دستم به آسمانت نمی رسد
اما تو که دستت به زمین می رسد
“ بلندم کن “
الهی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
از پنجره روزگار به درخت عمر که مینگرم خوش تر از یاد خداوند ثمری نیست . . .
چه زیبا خالقی دارم
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که میخواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم . . .
خدایا یک دل پررازجویم
خدایا صبح یک آغازجویم
خدایا خسته ام از بال بی پر
خدایا بال یک پرواز جویم . . .
به نام خالقی که تنهاست ولی تنهایی را برای مخلوقاتش نمی پسندد …

فرض كن حضرت مهدي (عج) به تو مهمان گردد...
ظاهرت هست چناني كه خجالت نكشي؟
باطنت هست پسنديده ي صاحب نظري؟
خانه ات لايق او هست كه مهمان گردد؟
لقمه ات در خور او هست كه نزدش ببري؟
پول بي شبهه و سالم ز همه داراييت...
داري آنقدر كه يك هديه برايش بخري؟
حاضري گوشي همراه تو را چك بكند؟
با چنين شرط كه در حافظه دستي نبري؟
واقفي بر عمل خويش تو بيش از دگران؟
مي توان گفت تو را شيعه ي اثني عشري؟

بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد
دعا كبوتر عشق است بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
كه روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را و ناامید مباش
بهشت پاك اجابت هزار در دارد
بخوان دعای فرج را كه صبح نزدیك است
خدای را شب یلدای غم سحر دارد
بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما نیت سفر دارد
بخوان دعای فرج را ز پشت پرده اشك
كه یار گوشه چشمی به چشم تر دارد
بخوان دعای فرج را كه یوسف زهرا
ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد
بخوان دعای فرج را كه دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن روی ماه بردارد
می آیی تا دل پریشان ما را آرام و قرار شوی...
می آیی تا نرگس های بی قرار را به آغوش بگیری...
و برای عاشقانت یک دنیا نور به ارمغان بیاوری و من می خواهم به مبارکی آمدنت،
همچون ستاره هایی که از شوق آمدنت سراسیمه چشمک می زنند، آینه کاری کنم همه ی شهر را ...
و نام قشنگت را فریاد بزنم تا صدایم به گوش آن هایی برسد که تو را ندارند....
فدای تو!
ما غم هجرانت را به جان می خریم بس که دوستت داریم...
دلم قرص است به اینکه دنیا تمام نمی شود تا تو نیایی...

غــفلت از یــــــار گرفتــــــار شدن هــــم دارد
از شمـــــا دور شـــدن زار شــدن هــــم دارد
هـــر کـــه از چشــم بیفتــاد محلـــش ندهند
عبـــــد آلــــوده شدن خــــار شـــدن هم دارد...

سلام بر تو
آن دم که از مشرق لایزال طالع می شوی تا سِرِّ خلقت آسمان و زمین باشی!
سلام بر تو
که روز تجلی را بشارت دهنده ای و صبح خدا را، مژده!
سلام بر تو
که اشراق ها را در نور دیده ای و جهان را در خلسه حضور خود، معلق گذارده ای؛
هر چند لحظه ای،نگاه ولایتت را بر این گستره محتاج، دریغ نخواهی داشت!
چشمم به انتظار تو تر شد نيامدي
اشكم شبيه خون جگر شد نيامدي
گفتم غروب جمعه تو از راه مي رسي
عمرم در اين قرار به سر شد نيامدي
تا خواستم به جاده ي وصل تو رو كنم
غفلت مرا رفيق سفر شد نيامدي
در مسجديم وطاعت اين ماه شغل ماست
بي قبله هر نماز به سر شد نيامدي
اين نفس بد مرام مرا خوار و زار كرد
روز و شبم به لغو سپر شد نيامدي
رسوايي گداي تو از حد گذشته است
عمرم به هر گناه هدر شد نيامدي
از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدي
ديدي دلم به راه دگر شد نيامدي
خسران زده كسي است كه از يار غافل است
بي تو دعا بدون اثر شد نيامدي
از ما كه منفعت نرسيده براي تو
هر چه ز ما رسيده ضرر شد نيامدي
گفتيم لا اقل سر افطار مي رسي
ديده به راه ماند و سحر شد نيامدي

او خواهد آمد و شهری خواهد ساخت که ساکنانش شناسنامه ندارند
چرا که هرکس به سیمایش شناخته می گردد.
شهری که در آن همه از حرام متنفرند چراکه حلاوت حلال را چشیده اند.
معروف مشهور است و منکر منفور.
شهری که در آن عمل آلوده به ریا نیست و هیچ کس زهد نمی فروشد .
به فسق مباهات نمی کند.
گرگها لباس میش بر تن ندارند و تمساح اشک نمی ریزد
و داس دهقان آشیانه بلدرچین را تهدید نمی کند.


این جمعه هم از دیدن رویت خبری نیست
دیگر نفسم هم،نفسِ معتبری نیست
رد می شود این جمعه و تا لحظه آخر
از آمدن سبز تو اما اثری نیست
ای شاه کلیدِ همه قفلِ قفسها
مرغان قفس را تو نباشی که پری نیست ...

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت.
مادرم گفت :چه بارانی می آید.
پدرم گفت : بهار است.
ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
لباسهای ما خاکی بود .
او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید.
لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و...
ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم...

بی تو چگونه می توان از آسمان نوشت؟
از انعکاس ساده ی رنگین کمان نوشت؟
در این جهان بی در و پیکر خدای ما
دستان سبز پوش تو را سایبان نوشت
دنبال ردپای تو گشتم، نیافتم
گویی خدا نشان تو را بی نشان
می خواستم تو را بنویسم ولی نشد
با من بگو چگونه می توان تو را نوشت؟
جنگل همیشه نام تو را سبز خواند و بس
دریا تو را برای خودش بیکران نوشت
دیدم تمام ثانیه ها با تو می زند
باید تو را همیشه امام زمان نوشت
