تویی که همه امید منی...

 

تو همیشه با منی،

امّا چشم من گرفتار رنگ وارنگ دنیا

و دلم در بند نیاز و خواهش نفس است.

 درونم دلتنگ است از دوری تو.

دلم سخت بهانه تو را می گیرد.

 چند روزی می خواهم تنها با تو باشم،

 تنها تو را حس کنم و تنها تو را بیابم؛

 تو را که سرچشمه وجود منی،

روزی ده من، حافظ من، یار و یاور من،

 برطرف کننده نیازهایم و برآورنده حاجاتم،

 تویی که همه امید منی.

ادامه نوشته

تو خودت کاش بیایی...

مثل هر بار براي تو نوشتم:

دل من خون شد ازين غم، تو كجايي؟

و اي كاش كه اين جمعه بيايي!

دل من تاب ندارد،

"همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب

ندارد؟ ... تو کجایی؟ تو کجایی..."

و تو انگار به قلبم بنويسي:

كه چرا هيچ نگويند

مگر اين رهبر دلسوز، طرفدار ندارد، كه غريب است؟

و عجيب است...

ادامه نوشته

خدایا با دلی مطمئن به تو امید بسته ام...

خدایا!

ای که به تو بی نیاز شوند و از تو بی نیاز نباشند،

به تو رو آورند و از تو رو بر نتابند،

از سر شور و شوق،آهنگ تو کرده ام

و با دلی مطمئن، به تو امید بسته ام

تمنای من از تو هر چند زیاده باشد،

در برابر غنای تو ناچیز و اندک است،

که دست عطایت از هر دستی گشاده تر و برتر است...

شاید هرگز نباشم...

آسمان وقف نگاهت گل من

شده ام چشم به راحت گل من

هر کجا هستی و باشی

گویم خدا پشت و پناهت گل من

گلی برای مادرم...

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست

 دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود

 و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:

 «دختر خوب، چرا گریه می‌کنی؟»

دختر در حالی که گریه می‌کرد گفت:

«می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی پول کمی دارم»

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می‌خرم.

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت:

 مادرت کجاست؟ می‌خواهی تو را برسانم؟

دختر دست مرد را گرفت و گفت:

«آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت،

 پک دسته گل را گرفت و تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!

میلاد نور...

کوچه ها آرامشی عجیب داشت
و تمام چشم های آسمانی،
زمین را به تماشا نشسته بودند؛
اشتیاق در چشمان همه موج می زد؛
ستاره ها گونه گونه،
اشتیاقشان را به پنجره های پشت پلک های زمین می ریختند؛
چه خبر بود؟!
شاخه های تمام درختان، انارریز شده بود
و در امتداد چشمان تمام پرندگان،
دانه دانه شوق چیده می شد.

پاسی از انتظار گذشته بود
و حوصله زمین،
آمدنت را مرور می کرد.

مادر آماده بود که کوثر را
در دامن زمین به جریان درآورد
و پدر، خوشه خوشه سلام
از چشمانمش می ریخت.

پدرم آرام تو را انتظار می کشید
و چشمانش را به دریچه های آسمان دوخته بود
و سپاسش را قنوت قنوت زمزمه می کرد.

بوی آمدنت، دامن مادر را پر کرده بود؛
ستاره ها، از آسمان تا زمین را کهکشانی کشیده بودند
که به دامان مادر ختم می شد.
«انا اعطیناک الکوثر».

پروانه ها ریختند و پنجره ها لبریز شدند.
صخره ها لبخندهایشان را به سینه آسمان پرتاب می کردند
و درودها بسترهایشان را رها کرده
به سمت دستان تو روی آورده بودند.
مهتاب، خوشه خوشه باران نور می بارید.

حالا دستان زمین قنوتی شده بود، سپاسگذار آمدنت.
حالا کوه ها، سجده می کردند
و تمام رودهای جهان سلامت می دادند:

ای دریچه دریچه،
نور خدا السّلام السّلام یا زهرا

سلام، کوثر خدایی
جریان گرفته در بستر زمین!

سلام، گوهر یکدانه محمد و خدیجه!

سلام!
سفره دست‌هات گندم ریز!
کاسه جود و بخششت لبریز!

دامنت ماه ماه مروارید!
از تو خورشید راه را می دید

ای کلامت چکیده باران
اشک هات آب دیده باران

از تو جاری ست یک زمین دریا
با تو زیباست هر چه یا زهرا

سلام خدای من...

سلام بی نیاز من

سلام آفریدگار من

سلام پروردگار من

سلام از نیازمندت

یـا أیهـا الناس انتم الفـقـرا إلی الله

 والله هو الغنی الحمـیـــد

ای مـردم شما همه فقیـر و محتاج

و نیازمند به خداونـد هستیـد

 و تنها خداوند است كه بالذات بی نیاز و

 غنی و ستوده صفات است

آه ه ه ه خدای من

فقر مرا میبینی !!!

حال فقیرانه آمده ام تو را درخواست کنم

من به تو محتاجم

نه بنده پولم و نه دنیا

نه چشم امید به غیر تو دارم نه به خود حتی

خدای من مگر میشود عاجزانه تو را بخوانم و تو

نه هرگز

حتی به اندازه لحظه ای پلک بر هم زدن و ندیدنت

نه هرگز

بوی انتظار...

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی انتظار
بر دلم ترسم بماند آرزوی وصل یار

تشنه دیدار یارم ای اجل مهلت بده
تا ببینم با دو چشمم چهره زیبای یار

باشد بسی سخن ‌که روا نیست گفتنش
به ، آنکه روی حرف بسوی دگر کنم

 

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک من

چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون

کوه!

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

الهی العفو
الهی العفو

   الهی العفو ...

فاطمه را چگونه یافتی...

علی جان فاطمه را چگونه یافتی؟

نِعمَ العَونُ عَلی طاعَةِ اللهِ

بهترین یار در انجام طاعت خدا

چهار مرتبه بانو! برای تو خبر آمد
چهار بار دلت کوه شد به لرزه درآمد

تو منتظر، تو گدازنده بر معابر خونین
مسافر تو نیام
د مسافری اگر آمد

چهار مرتبه شن زارهای ظهر، تنت را
گریستند و تو را داغ های مستمر آمد

چنان گریسته ای روزهای خستگی ات را
که تکّه تکّه خاک بقیع نوحه گر آمد

از آن گلایه تلخت به گوش علقمه بانو!
هر آنچه رود از آن لحظه سر به زیرتر آمد

چهار بار پسر رفت و اسب رفت و تو بودی
چهار بار تو بودیّ و اسب بی پسر آمد

تو کوه بودی و از پشتِ شانه های بلندت
چهار مرتبه خورشید سر بریده برآمد

رحمت خدا...

آن کسی که برای ما می‌سوزد 

و برای ما گریه میکند؛

قبل از اینکه اشک از چشمش جاری شود،

رحمت خداوند شامل حالش میشود...

به قدر چند ماه، نفس ریخته اند در جان های ما

حیف است خرج دعای قدمهای شما نشود.

مهربان بابای پشت ابر! یادمان نرفته هنوز،

 این دعاها،مه شکن هستند و حتی ابر شکن ...

مادر...

پهلو شکسته...

وصال...

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

چه کنم...

یا رب از فرط گنه نامه سیاهم چه كنم؟

گر نبخشى ز ره لطف گناهم چه كنم؟


بسته گردیده ز هر سو به رُخم راه نجات

ندهى گر تو در این معركه راهم چه كنم؟


جز تو ما را نبود پشت و پناهى به جهان

بى پناهم ندهى گر تو پناهم چه كنم؟


یوسف افتاد به چاه از اثر بى گنهى

من ز فرط گنه افتاده به چاهم چه كنم؟


بخشش و لطف تو پاینده تر از كوه بود

من كه نا چیزتر از یك پَرِ كاهم چه كنم؟


به هدف گر نخورد تیر دعایم هیهات

به اثر گر نرسد شعله آهم چه كنم؟


سایه لطف تو از لطف اگر روز معاد

نشود شامل احوال تباهم چه كنم؟


كس به روى من «ژولیده» نگاهى نكند

نكنى گر تو هم از مهر نگاهم چه كنم؟

مادر دستی برای ظهور برآ...

من مهدیم در دست تیغ انتقامم

مادر به قبر مخفی ات بادا سلامم

مادر دلم خون است از بندم رها کن!

دستی برآور بر ظهور من دعا کن!

من بهترین یار وفادار تو هستم

روز ظهورم هم عزادار تو هستم

وای از دلت...

یا علی جان

دفنِ قرآن می‌کنی؟

وای از دلت ...

لحظه ی وداع زهرا با علی است!!!!

بهترین بی نشان...

تا ابد این نکته را انشاء‌ کنید
پای این طومار را امضاء کنید

هرکجاماندید در کل امور
رو به سوی حضرت زهرا کنید


خداوند از خشم فاطمه خشمگين

و به سبب خشنودي او خشنود مي شود،

 فاطمه پاره تن من است ،

هر كس او را بيازارد مرا آزرده است

 آن كس كه با او دوستي ورزد

 با من دوستي ورزيده است.

فاطمه قلب و روح من است،

فاطمه بانوي زنان دو جهان است .

 

به دنبال گمشده...

    به دنبال گمشده آهسته و آرام قدم مي زد.

 خسته و بي رمق. بغض گلويش را مي فشرد.

 مي خواست فرياد بزند، اما نمي شد.

وقتي به باب جبراييل رسيد،

كناري ايستاد و به ديوار تكيه كرد.

 دست هايش را بين ديوار و كمرش حائل كرد.

دیدم که ازپس در پهلوی من شکسته است
فریاد من درآنجا علی علی علی بود

بر روی سینه من با میخ در نوشتند
این جرم گفتن علی علی علی بود

من هم زخون سینه بر روی در نوشتم
تنها گناه زهرا علی علی علی بود