◄*♥*◄ ... سلام بر سید گل ها ... ◄*♥*◄


 

 

ای مولای هشتم! تو نوید رویش باران از سقف بهارانی.
تو مایه طراوت گل های ایمانی.

تو برکت جای جای ایرانی.
خورشید با بوسه بر بارگاهت، روز را آغاز می کند و گرما
را به وام می گیرد. صدای تو در رگ های زندگانی جاری است.


ای هشتمین گل بوستان محمدی! ای منتهای خواهش دل ها!
ای آفتاب روشن قبله گاه ما! ای نور مطلق امروز و فردا!

ای سبزه زار سرزندگی و صفا! ای پناه گاه آهوان رمیده دل های ما!
تو روح باغستان زندگانی هستی. تو مبشر امیدی. تو ناخدای کشتی هدایتی.


سلام بر تو و بر هر انسان شایسته ای که شور و شعورش، او
را به پشت پنجره فولاد و ضریح آفتاب می کشاند؛ پنجره ای که
از عشق لطیف تر، از گلبرگ زیباتر و از همه دنیا بزرگ تر است.

سلام بر تو ای همیشه سبز! ای سید گل ها!
یا علی بن موسی الرضا علیه السلام .



◄*♥*◄ ... خورشید ملکوت طوس ...◄*♥*◄


 
شناور در میان امواج ارادت


 

در حریم حرمش، بوی گلاب می آید و این همه دست خواهشمند که
کشیده شده به سمت پنجره ای با هزاران روزنه بسوی این کرامت محض.

بوی گلاب می آید؛ درست مثل همان روزی که دیوارهای خانه را
شاخ و برگ درختانی که بر سر ریشه های نو قد کشیده اند،
 پوشانده بود وخوشه های روشنی از آسمان ها، آویزان شده بود.

و تا چشم کار میکرد، سیاره بود که بر مدار تازه ای میچرخید و تا
چشم کار میکرد، پنجره مشبک طلایی بود که از غرفه های بهشت بسوی
زمینیان گشوده بود، تا طراوت یک بهار بهشتی را بر اندام تاول زده خاک بگستراند.

گلابدان ها پُر می شد و خالی می شد.
دشت پر شده بود از غزالانی چشم به راه ضامن آهو، بر
شانه های عرش، کبوتران جَلد حرم، تکیه زده بودند.

مردانی که پوستین بر تن پاره کرده بودند از فرطِ شکم سیری، باور
نداشتند که به زمین سخاوت بی دریغ دیگری کرامت شود، تا دست های
خواهشمند را، هیچ گاه پس نزند، حتی اگر آستین دریده ترین دست روزگار باشد.

اصلاً چه کسی می دانست که آسمان سخاوت، نصیب این خاک شود؟
آقا! اگر چه «غریب الغربا»یت می گویند، اما در این سرزمین، در
میان امواج ارادت و عشق دل های پاک، شناوری.

صدای نقاره در حرم پیچیده است.
آنها که همه وجودشان را به مشبک های صریحت دخیل بسته اند
و حلقه بندگی شان، انگشتان گره خورده به قامت سبز ضریح است

در این سمفونی ملکوتی، به سماع عشق می نشینند.
آقا! نیازم را می دانی؛ سرشارم کن.

 


مهدیه ورزنده

سلام، فاطمه معصومه!

 



چشم‏هایت را آرام باز کن،
بانوی نور و عاطفه و کرامت!

چشم‏هایت را آرام باز کن،
چشم‏هایت چشمه ‏های اجابت خواهند شد.


چشم‏هایت ضریح دل‏های پریشان می‏شوند،
چشم‏هایت نگاه برادر را خیره می‏کند.

روی دست‏های برادر آرام خواهی گرفت،
به نام عشق به او اقتدا خواهی کرد


و به دنبال دل، راهی سرزمین‏هایی می‏شوی
که خاک قدم های او را لمس کرده است

بانوی روشنایی‏ها! بانوی آینه!
بانوی زیارت و غزل و ضریح و کبوتر!


چشم‏هایت را آرام باز کن! پدرت نگاه تو را می‏بوسد.
بی‏ جهت نبود که نامت را فاطمه علیهاالسلام گذاشتند

بی‏ جهت نبود که خورشید روز میلادت،
از افق نگاه تو طلوع کرد.


بانوی اجابت!چشم‏هایت را باز کن
عطر بهشت، فضای خانه را پر می‏کند.

خوش آمدی!
در هوای خانه ‏ای تنفّس خواهی کرد
که نشان‏ه ایی از ملکوت در خود دارد؛


خانه‏ ای که دریچه ‏ای رو به بهشت دارد
خانه ‏ای که شعاع ‏های روشن عصمت ناب،
بر اهالی سبز پوشش گشوده است.

خانه‏ ای که حضور هفتمین و هشتمین ستاره کهکشان عبودیت را
در جای جایش لمس کرده است.


چشم‏هایت را آرام باز کن!
مقدمت مبارک باد




مروارید اقیانوس ایمان و عفاف ...






ولادت باسعادت فاطمه ثانی ،‌ شفیعه ی محشر
اسوه عفاف و نجـابت، دخت موسی ابن جعفر
اخت الرضـا علیهم السلام ، کریمه آل طاهـا
حضرت فـاطمـه معصومـه سـلام الله علیهـا
و آغازدهه کرامت و بزرگداشت روز دختر
برشعیـان خصوصا دختـران مسلمان مبارک



آجرک الله بقیه الله ...


 
بنال ای دل که در نای زمان، فریاد را کشتند
بهین آموزگار مکتب ارشاد را کشتند

اساتید جهان باید به سوگ علم بنشینند
که در دانشگه هستی، بزرگ استاد را کشتند

 

 
شهادت جانگداز ششمین سکاندار کشتی هدایت
صادق آل طاها , شیخ الائمه ، بنیانگزار مکتب فقه جعفری
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بر شیعیان تسلیت باد

 

۩* ŏ * ۩  شهادت مرد آسمانی مدینه  ۩* ŏ * ۩

 


 

کوچ غریبانه

اگر چه اصل و نسب از تبار اُلفت داشت
به بی وفائی این روزگار عادت داشت

دوباره سینه ی دریائی اش پر از غوغاست
که بین آن همه شاگرد باز هم تنهاست


شب و سکوت و مناجات دل نوازش بود
فضای شهر پر از عطر جانمازش بود

ز سوز اشک، تن پیرمرد می لرزید
وَ پا به پای تنش خاک سرد می لرزید

نشانه ها همه آیات شام آخر بود
که این همه به لبش ذکر وای مادر بود

سر نماز و دعا بود دوره اش کردند
چقدر مردم این قوم پست و نامردند


چقدر ساده شکستند خلوت او را
وَ زیر پای نهادند حرمت او را

طناب و این همه آدم دگر برای چیست؟
برای بردن یک پیرمرد لازم نیست

دوباره داغ مدینه خدا به خیر کند
امام و دشمن و کینه خدا به خیر کند

برو فرشته بیاور عبای آقا را
دوباره جفت نما کفش های آقا را

کسی نمی دهد این جا بها به موی سپید
که باز کار امامی به قتلگاه کشید

امام پیر پیاده نفس نفس می زد
زمین که خورد اجازه نداشت برخیزد


به روی خاک کشیدند جسم مولا را
دوباره تازه نمودند داغ زهرا را

شبانه رفت و غریبانه تا خدا پر زد
از این قفس وَ از این شهر بی صفا پر زد


دوباره باز عزا بین عرش بر پا شد
امام پیر هم از بی حرم ترین ها شد

محمد ناصری


۩* ŏ * ۩  در سوگ شیخ الائمه  ۩* ŏ * ۩





باغستان روشن نور



 
هنوز کوچه های مدینه از خاطره گام های آهسته تو سرشار است.
هنوز سایه های آرام شب، از وزش نسیم حضور تو بیدارند.


هنوز خانه های بی نور و تهی از عطر مهر مادر و
پدر، به لحن دلگشای تو مشتاق مانده است.


کسی چه می دانست که آن شعر شبانه نان و طعام، از
قلب غزل سرای نوازش توست که می تراود؟!

دریغا که تا بودی و هرم حضورت را به گمنامی اما به
عشق، به خلق خدا پیشکش می کردی، از ادراک تو محروم ماندند!


حالا پس از رفتن تو، یک شهر به اندازه همه آن چشیدگان
جرعه های تو، تنهایی خویش را مرثیه می خواند و مویه می کند.

آن دلگرمی که در یأس فروتن دل ها از جانب تو می دمید
و شفافیت آب را به روان خشک و خسته آنها می بخشید، حالا از
دست رفته است و تو پرواز کرده ای به آشیانه مرغان بهشت.

وقتی زبان می گشودی، گره فرو بسته صدها هزار پرسش بی امان
می گشود و دفتر پربرگ ندانسته های اندیشه انسان، سطر به
سطر، از واژه های معرفت و بلوغ، هستی می گرفت.


این کاروان بلند علم است که از باغستان روشن دریافت های تو
آغاز شده و تا مرز تیرگی های جهل آدمی، توشه های
دانایی و حکمت را روانه کرده است.

آن امیر ایمان آوردگان و معرفت شناسان بود که سرود و اینک تو که
با صلابت و یقین، «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی» را باز می خوانی و می خوانی.


ای امیر فضل و بزرگی و هنر!
تاریخِ پُرحجم روایت و نقل، به آن ده ها هزار جست وجوگر
و راوی سخن های جانانه تو که در خویش دارد، به خود می بالد؛

به آن مرواریدهای نهفته کلامت که در حافظه دیرینه
خویش، عزیزانه محفوظ داشته است.

ای صادق آل نبی!
اکنون ماییم و میراث فاخر سخن های تو که بسان گنجینه
رشد و آسمانی شدن، ما را و همه را و همیشه را فرا می خواند.

 




مصطفی پورنجاتی

بهار منتظران ...



 
 
 
ديواره هاى فاصله،تشكيل مى شوند

خورشيدهاى روشن ايام نقره فام شب بال مى گشايد


وفوج شهاب ها آيات زخم مى رسدوسينه ها ژرف

امشب نگاه كن كه چگونه دراين سكوت اى نو بهار منتظران!

با حلول تو اين سالهاى يخ زده، تحويل مى شوند

زنجيره هاى سيطره،تحميل مى شوند

در آسمان يخ زده قنديل مى شوند

بر خيل خفته،سنگ ابابيل مى شوند

آماده ى پذ يرش تنزيل مى شو ند

گلنغمه هاى سوخته،ترتيل مى شوند

اين سالهاى يخ زده، تحويل مى شوند

"محمد تقى اكبرى"




آرام جان بیا ...






از غم انگیزی خاک به آرامش آسمان





سلام... اینجا زمین است و انسان تنهاست.
انسان گریه می کند... زخم می خورد...
و هیچ درمانی برای ظلم سراغ ندارد.

اینجا زمین است و همه هستند جز یک نفر که جایش
در تمام عکس های یادگاری خالی ا ست.


ما همه خوبیم... هنوز نفس می کشیم و هنوز انتظار با ماست.
ملالی نیست جز دوری شما. که دوری شما همه ملال هاست...

که همه ملال ها همان دوری شما هستند.
اما به صورتی دیگر بدل شده. ملالی نیست جز دوری شما.


اما این، ملالِ کمی نیست.
اینکه انتظار تمام هستی مان را پر کند و
هیچ کس به میهمانی این همه اشک و نذر و تسبیح نیاید...

اینجا زمین است.
صدای ما آیا به اوج آسمان آنجا که تو هستی، می رسد؟
آیا آن قدر دور نیستیم که هیچ ناله و استغاثه ای به بارگاه تو راه نیابد؟

ما دور مانده ایم.
ما به تبعید زمین، به زندان خاک، سال هاست تن داده ایم
و منجی را در خواب های خویش تنها دیده ایم، مثل خیالی
دور از دست که هرگز امید دیدنش را در خود سراغ نداریم.