امام مهربان من...

تک سوار جمعه ها...

نگارا کجایی...؟

ندیدم شهی در دل آرایی تو
به قربان اخلاق مولایی تو

تو خورشیدی و ذره پرور ترینی
فدای سجایای زهرایی تو

نداری خماری به مشتاقی من
ندیدم نگاهی به صهبایی تو

نداری خرابی به بی تابی من
ندیدم سبویی به مینایی تو

نداری به کویت ز من بی نواتر
ندیدم کریمی به طاهایی تو

نداری گدایی به رسوایی من
ندیدم نگاری به زیبایی تو

نداری مریضی به بد حالی من
ندیدم دمی چون مسیحایی تو

نداری غلامی به تنهایی من
ندیدم غریبی به تنهایی تو

نداری اسیری به شیدایی من
ندیدم کسی را به آقایی تو

امید غریبان تنها کجایی؟
چراغ سر قبر زهرا کجایی؟

چشم به راه...

هر کس جای من بود، می بُرید؛

اما من هنوز می دوزم؛

چشم امید به راه ...

دلم گرفته برایم بهار بفرست...

برایم بهار بفرست؛

ز شهر کودکی ام یادگار بفرست؛

دلم گرفته پدر! روزگار با من نیست؛

دعای خیر و صدای دو تار بفرست؛

اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار؛

برای دخترک خود «قرار» بفرست؛

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را؛

کمی ستاره ی دنباله دار بفرست؛

به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند؛

در این زمانه ی بی اعتبار بفرست؛

تمام روز و شب من پُر از زمستان است؛

دلم گرفته، برایم بهار بفرست ...

http://www.parsiblog.com/photoalbum/yas12/r12.jpg

من كه به كل آسمان ستاره ای نداشتم

غرق محبتت شدم عجب نشسته ای به دل

ای كه به یك نگاه خود سلسله بسته ای به دل

در این جهان بی وفا عجب نشسته ای به دل

كمان ابروان تو قبله گه دلم شده

الا عزیز فاطمه عجب نشسته ای به دل

عشق تو ای دلبر من در دل من خیمه زده

ربوده ای دل مرا عجب نشسته ای به دل

هزار لیلی ار به من اذن وصال خود دهد

رها نمیكنم تو را عجب نشسته ای به دل

زلف دو تا و خال تو قبله عشق من شده

اسیر خنده ات شدم عجب نشسته ای به دل

اگر مرا بخوانی ام وگر مرا برانی ام

نمی روم ز كوی تو عجب نشسته ای به دل

شمع شبستان دلم دو چشم پر ز نور توست

در شب من شعله زدی عجب نشسته ای به دل

مردم آخر زمان شكسته اند دل مرا

مشكن تو این دل مرا عجب نشسته ای به دل

السلام علیک یا صاحب الزمان «عج»

مرجان سرخ

در انتظار ظهورت نشسته ایم؛

برای ظهور تو؛

باید بایستیم ...

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

 
جمعه یعنی یک غروب وعده دار
وعده ترمیم قلب یاس زار
جمعه یعنی مادر چشم انتظار
درهوای دیدن روی نگار
جمعه یعنی یه سماء دلواپسی
می شود مولا به داد ما رسی . . . ؟
 
 

صفای ضریح...

از صفای ضریح دم نزنید
حرفی از بیرق و علَم نزنید
گریه های بلند ممنوع است
روضه که هیچ، سینه هم نزنید

یا مهدی صاحب زمان...

یک پیاله صدای دریا کافیست...

برایم گوش ماهی بیاور؛

گوشم از حرف آدمیان پر است؛

یک پیاله صدای دریا؛

کافی است ...

زمان دست توست...

 

زمان دست توست؛

زمین دست توست؛

دنیا متلاشی می شود؛

وقتی دست روی دست می گذاری ...!

دلم میخواست زمان را به عقب برگردانم...

نه برای اینکه کسانی که رفتند را برگردانم...

میخواستم نگذارم که بیایند...

که نبینم میروند...

خدایا بزرگم کن...

 

خدایا...

نه آنقدر بزرگم که بتوانم ببخشم؛

نه آنقدر کوچکم که بتوانم نبخشم؛

خدایا، بزرگم کن ...

دلم هوای بقیع دارد و غم صادق...

دانلود مداحی شهادت امام جعفر صادق(ع) 

دلم هوای بقیع دارد و غم صادق
عزا گرفته دل من ز ماتم صادق
دوباره بیرق مشکی به دست دل گیرم
زنم به سینه که آمد محرم صادق
سلام من به بقیع و به تربت صادق
سلام من به مدینه، به غربت صادق
سلام من به مدینه، به آستان بقیع
سلام من به بقیع و کبوتران بقیع
سلام من به مزار معطر صادق
که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

خدا تنهاست...

مرجان سرخ

خدا تنهاست...

و من در خلوت تنهایی ام...

با یاد او، از عشق لبریزم...

شب تنهایی ام، روز است با نامش...

دلم مثل کبوتر می پرد هر لحظه در دامش...

خدا تنهاست...

و من در خلوت تنهایی ام...

سرشارم از یادش، از نامش...

جهان زیباست در چشمم...

جهان زیباست با نام خدا...

آغاز و فرجامش...

خدایا...

بهترین...

تو را می خواهم ...

ای کاش دریابیم...

مرجان سرخ

ای کاش دریابیم؛

زجرهایی را که با دستان خود؛

و به عنوان حکمت به دوش می کشیم؛

علتش چیزی نیست جز دوری از خدا؛

و طولانی تر شدن جاده ی زمین تا آسمان ...!

لحظه های گناه...

لحظه های گناه؛

لحظه های بی احترامی به خویشتن است؛

لحظه های ندامت، پشیمانی و توبه؛

لحظاتی است که ما خویشتن را در معرض آزمون خود قرار می دهیم ...

انتهای خیال...

مرجان سرخ

از انتهای خیالت تا هر کجا که بروی؛

باز هم به هم می رسیم؛

زمین بیهوده گرد نیست ...!

پدرم...

مرجان سرخ

راحت نوشتیم بابا نان داد؛

بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان،

 همه جوانی اش را داد ...

مادرم...

مرجان سرخ

خدایا ...

بالاتر از بهشت چه داری؟؟؟

برای زیر پای مادرم می خواهم ...

حضور من...

مرجان سرخ

خدای من ...
تو تکراری ترینحضورروزگار منی؛
و من عجیب، به آغوش تو؛
از آن سوی فاصله ها؛
خو گرفته ام ...

«اللهم عجل لولیک الفرج»

مرجان سرخ

 هر روز برای آمدنت دعا می کنیم؛

و برای نیامدنت کارهای بسیار ...

دیدار خدا...

مرجان سرخ

دیدار خدا بُوَد مُیَسَر

با دیده ی دل، نه دیده ی سر

چادر سند بندگی...

می گویند سیاهی چادرم چشم را می زند؛

چشم آدم های حریص و هرزه را، چشم را که هیچ؛

خبر ندارند تازگی ها دل را هم می زند؛

دل آدم های مریض و بیمار دل را؛

از شما چه پنهان چادرم دست و پا گیر هم هست؛

دست و پای بی بند و باری را می بندد؛

چادر برای کسانی است که نمی خواهند عزت آخرتشان

را به بهای ناچیز لبخند های هرزه بفروشند!

چادرم سند بندگے و عبودیتم را امضا مے کند ...

مسیر دل...

مرجان سرخ

در مسیر دل رفتن،

کوله باری می طلبد به اندازه ی همه ی احساس،

شاید الان،

پایان ...!

در مسیر دل هر لحظه آغاز است ...

کى رفته ‏اى ز دل، که تمنا کنم تو را؟!
کى بوده ‏اى نهفته، که پیدا کنم تو را؟!
غیبت نکرده ‏اى، که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ‏اى، که هویدا کنم تو را

خلوت با بهترین دوست...

بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می کند؛

نمی دانم در جستجوی تو دیرینه کتاب کهن تاریخ را مطالعه کنم

یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟

دل را به یاد موهبت های تو آرام کنم یا به تعریف آفریده هایت؟

خدایا، گاه که از همه نا آدمی ها خسته می شوم

یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد؛

خدایا عشق زیباست اما کدامین عشق پرشورتر از عشق به توست

 که یادت قلب ها را به اوج لذت ها می رساند

و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد؛

خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد که از تو چیزی بخواهم

چرا که هر چیزی را قبل از آنکه بخواهم به من داده ای؛

اما خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی دریغ مدار که تا زنده ام

 توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،

 که عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم؛

ای محبوب من...

 ما را پاک بگردان، پاک بمیران و پاک محشور بگردان

 که تو رب العرش العظیمی...

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست...

زندگی، برگ بودن در مسیر باد نیست؛

زندگی، امتحان ریشه هاست؛

ریشه هرگز در مسیر باد نیست؛

زندگانی پیچک است؛

انتهایش می رود پیش خدا؛

باید آن را آب داد؛

شادمان، با آب پاش لحظه ها ...

خدا را دوست بدارید...

خدا را دوست بدارید؛

حداقلش این است که؛

یکی را دوست می دارید؛

و روزی به او می رسید ...

حال همه ی ما خوب است..!

«حال همه ی ما خوب است»

اما چطور می توانی باور کنی؟

که آسمان را می بوییم و راه خوشبختی را می پوییم؟

به ایمانمان دل بستیم و هر از گاهی کار خیری می کنیم.

اما هنوز در باور خود پیدا شده ای!

نه مثل ما که هر روز در خیال خود گم می شویم

چقدر خوشحال بودی

که نازپرورده ات را دوست بداری

و او هم تو را ....

با این توهم پیش می رویم 

که حالمان خوب خواهد شد

چه خوب راه گول زدنمان را بلد شدیم 

اما هنوز در باور خود پیدا شده ای!

کاری جز دل باختگی به خیال بافته ای

 که تنمان کردی از همان روز اول نداریم!

بد نیست لحظه ای تمنای بی رنگمان

 را در رنگین کمان لحظه ها جای دهی

احتمال دارد که الآن داری می خندی به

 «شادی بی سببمان»

خوب ما هم هنوز باور داریم؛ 

که حال شما خوب است!

اکنون چطور از غلت زدنمان روی این همه ناباوری،

این همه تکرار پی در پی با این فساد خویشتن....

می خواهی باور کنی حالمان خوب است؟

شاید هنوز به امید باورمان حالمان خوب باشد.

اما دیگر فرقی نمی کند

می خواهی باور کنی یا نکنی!

سالهاست حالمان خوب نیست...

خدا یکی است...

بخوانید او را...

نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد.
نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...

وقتی خدا...

وقتی وجود خدا "باورت" بشه ...

خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و "یاورت" میشه ...

آدم ها چه راحت...

مرجان سرخ

آدم ها چه راحت؛

با جابه جایی یک نقطه؛

از خدا، جدا می شوند ...!

خدایا بی تو هیچم...

خدایا بی تو هیچم...

وقتی به من، از من نزدیکتری...

دیگر چه جستجویی..؟

دارد پاییز می رسد...

دارد پاییز می رسد،برگم،

پُر از اضطرابِ افتادن ...

مهربانی...

ابرها به آسمان تکیه می کنند؛

درختان به زمین؛

و انسان ها به مهربانی هم ...

باران میبارد...

مرجان سرخ

باران می بارد به حرمت کداممان، نمی دانم!؟

من همین قدر می دانم؛

باران صدای پای اجابت است؛

و خدا با همه جبروتش دارد ناز می خرد؛

نیاز کن ...

و زندگی...

این زندگی ماست...

ما زندگیمان را میسازیم هر روز میگذرد...

گاهی کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم...

 پس در اثر یک شوک و اتفاقی غیرمترقبه میفهمیم که...

 مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم...

اگر چنین تصوری داشته باشیم...

 تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم...

فرصت ها از دست می روند و گاهی

بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست...

شما نجار زندگی خود هستید و روزها چکشی هستند

 که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.

یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

چه سود..؟

 

بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن ،چه سود

گر نرفتی سوی او تو در زمان بودنش
خانه صاحب عزا تا صبح خوابیدن، چه سود

زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

زنده را در زندگی باید بدرد او رسید
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت دست پیران راعزیز من ببوس
ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ها غم خوار باش
ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

تا زمانی زنده ایم از هم همه بیگانه ایم
در عزاها روی هم دیگر ببوسیدن چه سود

گر توانی زنده ای را یک دمی تو شاد کن
در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

از برای سالمندان یک گل خوشبو ببر
تاج گلها در کنار همدیگر چیدن چه سود

گر نپرسی حال او تا زنده است
گریه و زاری و نالیدن برای او چه سود

سال ها عید آمد و رفت و نکردی یاد من
جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبر من تو را چیدن چه سود

گر نپرسی حال و احوال ِهمه فامیل خود
بعد مرگش اشک باریدن و کاهیدن، چه سود

بهر دور افکندن کینه ،تو حرکت کن کنون
فصل صلح و جشن و آیین است جنگیدن ،چه سود

حق همدیگر بجا آریم و با هم به شویم
نرم و نیکو گفتگو سازیم غریدن، چه سود

وقت بُگذاریم بـهر کودک و فرزند خویش
گر نهال الوار شد ،بیهوده پیچیدن ،چه سود

دست و دامان ِپدر مادر ببوییم همچو گل
گر کُنی پژمرده گلها را، بوییدن چه سود

اختیار مال و اموالت کنون! در دست توست
بعد مُردن آب در هاون و کوبیدن، چه سود

برگ سبزی را کنون خود تـُحـفه درویش کن
لیک از فرزند و وارث چشم پاییدن، چه سود

قربون کبوترای حرمت امام رضا...

http://alhabib.persiangig.com/image/emam%20reza.jpg

آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

جای ژای تو...

خدا کند که رضایم فقط رضای توباشد

هوای نفس نباشد،همه هوای تو باشد

خدا کند که گذارت فتد به منظر چشمم

 که سجده گاه نمازم به جای پای تو باشد

بضاعت...

می گفت : بی بضاعتم...

گفتم : بی بضاعت کسی است که از نظر معنوی فقیر باشد...

خوشحال شد و رفت...خود را ثروتمند یافته بود...

و من ماندم و درد فقری بر دوش...

فقر معنوی...

میگذرد...

تمام چیزها در زندگی موقتی هستند...

اگر خوب پیش می رود از آن لذت ببر،

 برای همیشه دوام نخواهند داشت...

اگر بد پیش می رود نگران نباش،

برای همیشه دوام نخواهند داشت...

اي آشناي غربـت جمعه ظهور کن
يك مرتبه ز كوچه ما هم عبور كن
حك شد به روي بال قنوت نمازمان

اين خواهش قديـمـي آقــا ظهور كن
چشم انتظار قـايـق صـياد مـانده ام
محض خدا بيا و مرا صيد تور كـن
من را كه دورمانده ام ازخاك كربلا
بيــا و هــم سـفــر بــال نـــور كـن
يك شب بـيا مـيان حـسيـنـيـه عــزا
يادي ز روضه هاي كنار تنور كن

.......اللهم عجل لولیک الفرج.......

شوق عبادت...

عمری گذشت و شور عبادت نداشتیم
با گریه های نیمه شب عادت نداشتیم
یا عشق التفات به چشمان ما نداشت
یا ما حضور عشق ارادت نداشتیم
از دست رفت فرصت پروازهای سرخ
معلوم شد که هیچ سعادت نداشتیم
ازکوچه های خاکی تردیدو اضطراب
راهی به باغ سبز شهادت نداشتیم
راهی شد ان مسافر دریا وباز ما

سهمی به جز طراوت یادش نداشتیم