حضور خدا...
یك چكاوك آواز خواند ولی مرد نشنید.
پس مرد با صدای بلند گفت:
« خدایا با من صحبت كن » ،
آذرخش در آسمان غرید
ولی مرد متوجه نشد.
مرد فریاد زد :
« خدایا یك معجزه به من نشان بده » ،
یك زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.
مرد ناامیدانه گریه كرد و گفت :
« خدایا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم »
پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس كرد.
ولی مرد بالهای پروانه را شكست و
در حالی كه خدا را درك نكرده بود
ازآنجا دور شد!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 18:10 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...