بال در بال پرستو ها...
همه ي ظواهر و زشتي ها و زيبائي ها... همه تعلقاتت،
و حتي همه آن هائي كه دلت از ديدن و نديدنشان سرطان غم
گرفته است.همه و همه آنقدر كوچك و كوچك مي شوند كه ديگر
به دل نمي آيند و دلت فقط خودش را مي خواهد! خود خود خودش
را! مي خواهي بال در بياوري بپري در آغوشش
مي خواهي كودك دلت زود بزرگ شود و بتواني دوان دوان
بدوي به سويش مي خواهي اينجا نباشي! مي خواهي كه ديگر
نباشي! از همه مردمان! نه كه بد باشند! كه دلت انگار سير
مي شود از همگان!كه بگوئي!
خرم آن روز كه پرواز كنم در بر ِ دوست!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 20:0 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...