حقیقتی را که دلت به آن گواهی می دهد بپذیر

 هرچند به چشم ندیده باشی!

گاهی حقایق آنقدر بزرگند و زیبا که

 در محدوده ی تنگ چشمان ما نمی گنجند.

زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛

نه دانه اي از دلش سر در مي آورد

 و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند.

قلبش از نااميدي يخ زده بود

 و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود.

خدا به زمين گفت:

عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي.

 اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود،

 به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت: به ياد مي آوري

ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟

 تو داغ پر شور بودي و تابستان شد،

و شور و شوقت به بار نشست

و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي،

 نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما...

من به تو گفتم که از پس هر معرفتي،

 معرفت ديگري است، و پرسيدمت که

 آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟

تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي.

 و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت

 ديگر در پي هزار رنج ديگر است.

و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي.

اما ميان معرفت نو و ايمان نو ،

فاصله اي تلخ و سرد است که نامش زمستان است.

فاصله اي که در آن بايد خلوت و تامل و تدبير

 را به تجربه بنشيني،

صبوري و سکوت و سنگيني را.و تو پذيرفتي.

اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آيي

 و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي

در ايمان تازه ات به کار بري.

زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست،

 ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است

پس ايمان بياور، اي زمين عزيز !

و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد.

زمين ايمان آورد و جهان سبز شد.

زمين ايمان آورد...

 و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.

نام ايمان تازه زمين، بهار بود.