بی تو...
شکست اگر دل ما بند بر نمی دارد
به جای خود نشود بند آسمان بی تو
دلم شکسته مرا گریه اختیاری نیست
گرفته سیل غم از دست من عنان بی تو
چه گریه ها که نکردم ز درد بی چیزی
جه غصه ها که نخوردم به جای نان بی تو
هزار یوسف از این داغ پیرهن گشتند
که سرد می رود این خسته کاروان بی تو
من و خیال تو و جمعه های طولانی
من و کمیل سحرگاه و دوستان بی تو
دگر نگاه مکن ،صید تو زپا افتاد
رسیده زخم محبت به استخوان بی تو
شکایت از تو فقط بر تو می توانم برد
که ره به جای ندارند قاضیان بی تو
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 1:30 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...