پرنده ها٬ پرواز را یادم ندادند

چرا که آن قدر در پرواز خودشان غرق بودند

که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد ِ« سکون » را کشیده بود٬

رفتن را مي شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ٬

دویدن را می فهمید، و درختی که پاهايش زنجير خاك بود،

از پرواز خیلی چیز را می دانست !

آن ها از « حسرت » به « درد » رسیده بودند

و از درد به « اشتیاق »

و از اشتیاق به « معرفت »