راه رفتن را از سنگ بیاموز...
پرنده ها٬ پرواز را یادم ندادند
چرا که آن قدر در پرواز خودشان غرق بودند
که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد ِ« سکون » را کشیده بود٬
رفتن را مي شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ٬
دویدن را می فهمید، و درختی که پاهايش زنجير خاك بود،
از پرواز خیلی چیز را می دانست !
آن ها از « حسرت » به « درد » رسیده بودند
و از درد به « اشتیاق »
و از اشتیاق به « معرفت »
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 18:16 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...