خدا را دارم...
چه كسی بهتر از تو بر پریشان حالی و تهیدستی ام آگاه است.
همه رازهای من بر تو مكشوف است
و تو نجواهای پنهانم را می شنوی
و به حال و روزم آگاهی.
الهی!
خودت نا امیدی و یأس از رحمتت را گناهی بزرگ برشمردی و
برچشم داشتن به روزنه های امید امر فرمودی.
رحیما!
مرا در سایه سار درخت پر شاخ و برگ رحمتت جای ده، كه
ترسان و
خاشع از هرم سوزان آتش خطاهایم به سویت پناه آورده ام.
خدای من!
مرا حجتی بیاموز كه مایه انس و آرامشم گردد و در آن ساعت
سخت قبر كه منزل و خوابگاه ابدی من خواهد بود، رشته
امیدم را با
تو برقرار سازد. چرا كه من كوبه ای جز در رحمتت نمی یابم
تا در آن
در آویزم و به امید گشایش آن را بكوبم.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 15:35 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...