مکتب عشق...
یا که بر سجده ی عشق عابد دیرم گشتم
من که صیاد دل هر دل ربایی بودم
یا که معشوقه هر شاخه نباتی بودم
من که در مکتب عشق درس خدایی خواندم
از دلم لذت عشق این جهان را راندم
این چه حالیست که بی می ، خرابم کردست
این چه چشمیست که بیخواب خمارم کردست
این چه درسیست که ناخوانده تمامش کردم
این چه ماهیست که نادیده نگاهش کردم
این چه راهیست ، به بیراهه کشانده دل من
این چه زهریست که از نوش چشانده دل من
سوختن و ساختن از عشق ، دگر کار من است
ساقی و پیاله از می دگر یار من است
سیر و سلوک بر کوی تو همیشه اندر سر من
ارچه به پیشم نیستی جا کرده ای در بر من
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...