شکوه اعجاب انگیز...

روزگاری گمگشته بودم،اکنون خود را باز یافته ام؛
روزگاری نابینا بودم،اکنون دیدگانم پرفروغ است.
شکوه تو به قلب من ترس را آموخت.
و شکوه تو ترسهایم را از من دور کرد؛

چه گرامی بود لحظه ای که شکوه تو عیان شد،
لحظه ای که همان نخستین بار باورش کردم.

رحمت تو در این فراز و نشیب ها مرا حامی بود،
و رحمت توست که مرا به خانه راهبر خواهد بود.

و آنگه پس از ده هزار سال اقامت در زمین،
درخشنده و پر نور همچون خورشید،
برای سر دادن سرود نیایش پروردگار،
بیش از روزهای آغازین عطش خواهم داشت...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 23:59 توسط همسفر
|

روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...