دلتنگي قبل از باران...

نه در آيينهء فهم است؛ نه در شيشه ی وهم
عاقلان آينه خوانندش و مستان آهش
به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسيده است به جز دلهره ی جانكاهش
از هم آغوشی دريا به فراموشی خاك
ماهی عمر چه ديد از سفر كوتاهش؟
كفن برف كجا؟ پيرهن برگ كجا؟
خستهام مثل درختی كه از آذر ماهش
باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره ی توبه رسيده است به بسم اللهاش
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:26 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...