خوابی که جواب نبود...

دستی به ساحت قلم می رسد هنوز
سرگشته وغریب
بردامن پناه تو چنگ می زند هنوز
آرام و با امید
شوری دوباره درونم دمید
از مشرق نگاه دلارام تو
آهوی چشم من شده باز رام تو
حل می شود درون نگاهت نگاه من
ذوب می شود یخ شعرم به نام تو
باید بهانه ای پیدا کنم تو را
مهمان ِشعر
باسوز عشق دوباره صدا کنم تورا
بایست از ازل
از آدم و بهشت
از راز یک گناه
از آسمان
از درب های بسته حکایت کنم تو را
شاید ندیده ایم!
اما شنیده ایم:
از وصف یک بهشت
ازجمع حوریان و می وبوستان
اما مهم تر از آن...
آغوش گرم خداوند مهربان
حالا چه میشود که زمین جای ماست؟؟؟
آوار سرد خاک تنها بهای ماست؟؟
حتما شنیده اید،
بسیار خوانده اید که شیطان
بنیان دشمنی با ما گذاشته
سنگ بنای هجر خدا را گذاشته
آری همین همین ...!
تنها دلیل غربتمان هم، همین:
آوای دشمنی با طرح یک فریب
نه این جواب نبود...
درپرسش چرایی این غربت عجیب
باور نمی کنم...
چسبیدن این وصله ها به ما؟!!!
باور نمی کنم
کابوس غربت ما در وحشت زمین
یک عمر دوری از آغوش نازنین
باور نمی کنم، تو نیز...
باور مکن، که این همه جز خواب نبود
نه این جواب نبود ...!!!
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...