پیام خدا...
او از میان تیرگی ها گذشت، از ابرها عبور کرد، با نور ستاره ها آمیخت و در مسیر پرتو آفتاب، راهش را به سوی اعماق دل من بازیافت.
من نگران ناله موش صحرایی هستم که در تله گرفتار شده، نگران افتادن گنجشک از لانه اش، یک کودک بی پناه در حوض افتاده.
بدان که تو را نیز می شنوم. پس خاموش باش و آرام.
من برای دردهایت تسکین دارم. زیرا دلیلش را می دانم ... و همچنین درمانش را.
تو برای تمام رویاهای کودکی ات که محو شده اند اشک می ریزی.
تو برای تمام تلاشی که برای خودشناسی خود انجام دادی، اما با شکست تباه شد، اشک می ریزی.
نو با غصب به خود می نگری و با وحشت از تماشای تصویرت برروی آبها حذر می کنی.
کیست که انسانیت را به استهزا گرفته و تورا از پشت با چشمانی خون گرفته می نگرد؟
ظرافت در رفتارت کجاست؟
زیبایی پیکرت کجاست؟
سرعت در حرکاتت کجاست؟
فکر بی آلایشت کجاست؟
زبان درخشانت کجاست؟
چه کسی اینها را از تو دزدید؟ آیا تو هم سارق را می شناسی؟ همانطور که من می شناسم؟
روزی، در مزرعه پدرت بالشی از علفزار نهادی، به ابرها با تقدیس نگریستی و گفتی تمام گنج های طلای قارون از آن تو باشد.
روزی از بسیاری از کتابها، استخراج کردی و برروی میزها نوشتی که از نظر نبوغ باید مثل"سولومون" باشی.
فصل ها به سال مبدل گشتند و تو باید اکنون در حیطه فردوس حکمرانی کنی.
و به یاد آور که چه کسی آن بذر امید و آمال و آرزو ها را در وجود تو کِشت؟
تو قادر نیستی؟
لحظه ای که به دنیا آمدی را به یاد نمی آوری؟
من دستم را در پیشانی تو نهادم و رازی را در گوش تو نجوا کردم. من دعای خیرم را نثار تو کردم.
رازمان را به یاد نمی آوری؟
تو قادر نیستی؟
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...