آواز قدم هایت...

هزار و چند سالِ هجریِ بی خورشید را جا گذاشتیم
کودک که بودم آنقدر از تو تیشه به دست شنیده بودم
که می ترسیدم بیایی! چه می دانستم بلاگردان مایی!
چه می دانستم پرتو مهربانی ات
زندگیمان را به نور امید روشن می کند!
دو، سه روز دگر، اسفندِ امسال را هم دود می کنیم و یکسال بزرگتر می شویم
می خواهیم این روزهای پایانی سال دعا کنی
برای این سرزمین؛ و مردمان چشم براهش؛ برای رفتگانمان
برای منتظرانی که کمی آنسوتر دعای فرج می خوانند...
ما هم دعا می کنیم تا
شیرینی بهار با آواز قدم هایت بر جانمان بنشیند...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 22:8 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...