به مبارزه میطلبم تو را...
شیطان و فرشته در راه، به مردی شیاد رسیدند. شیطان گفت: چه میکنی ای شیطانک؟ مرد شیاد گفت: من شیطانک نیستم! خود، از تو که شیطان هستی برترم ! فرشته و شیطان نگاهی به هم انداختند !
شیطان گفت: به مبارزه میطلبم تو را، از هم اکنون که خورشید صبحگاهی دمیده است بیرون میشویم و شامگاهان در کنار همین درخت می ایستیم و دستاوردهای خود را در نزد فرشته قرار میدهیم ، همانا که فرشتگان بهترین قضاوت کنندگانند .
مرد شیاد این را شنید و به سمت شهر شتافت . شیطان هم به زیر درخت رفت و سر بر زمین نهاد ، فرشته ایستاده بود و دوردستها را تماشا میکرد. شب شد. مرد خسته و درمانده خود را به درخت رساند و گفت: شیطان بیدار شو! من چهارده نفر را فریفتم تا دروغ بگویند، پنج نفر را وادار به تهمت کردم ، در دوازده نفر حس غرور را دمیدم، یکی را به قتل عمد وسوسه کردم ، تو چه کردی ای پرآوازه درون تهی؟ شیطان، همچنانکه دستانش را به زمین تکیه داده بود نیم خیز شد. جامه سیاه رنگ خود را تکاند و آهسته گفت: کار من امروز وسوسه کردن تو بود و اکنون فهمیدم که بیش از حد انتظار موفق شده ام .
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...