باز آی...
شـكـسـتـه وارم و دانـم مـقـصرم اما
كسي نديده خدارا و هي نشانه گرفتم
تمـام روز شـكـستـم تمـام عـمر گسستـم
به ساق ساقه ي سبزم ببين كمانه گرفتم
گمان نكن كه به خاكم كشيده خنجر باران
ببيـن خميد گي ام را چه شاعـرانه گرفتم
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ساعت 14:26 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...