گفت : یارا از چشم مستم کن حذر ، گفتم : بچشم

گفت : از ما هم مکن قطع نظر، گفتم : بچشم

گفت : دردی داری اکنون ؟ گفتم : آری، درد عشق

گفت : درمانی مجوی آن را دگر ، گفتم : بچشم

گفت آگاهی زدرد عاشقی ؟ گفتم که چیست؟

گفت : باید بگذری از جان و سر ، گفتم : بچشم

گفت : پس بیم از چه می باشد ترا ؟ گفتم زننگ

گفت : نام از نام و ننگ اینجا مبر ، گفتم : بچشم

گفت : می جویی زجانان آگهی ؟ گفتم چو جان

گفت : باید باشی از جان بی خبر ، گفتم : بچشم

گفت : خواهی نفکنی خود را به شرّ ؟ گفتم بسی

گفت : خواهان باش بس خیر بشر ، گفتم : بچشم

گفت : بینی حسن خلقی هم بخود ؟ گفتم بلی

گفت : حسن خلق و عیب خود نگر ، گفتم : بچشم

گفت رو سوی خدا بگذار ، گفتم : با چه روی ؟

گفت از روی صفا وقت سحر ، گفتم : بچشم