هر چه گفت،گفتم به چشم...

گفت : یارا از چشم مستم کن حذر ، گفتم : بچشم
گفت : از ما هم مکن قطع نظر، گفتم : بچشم
گفت : دردی داری اکنون ؟ گفتم : آری، درد عشق
گفت : درمانی مجوی آن را دگر ، گفتم : بچشم
گفت آگاهی زدرد عاشقی ؟ گفتم که چیست؟
گفت : باید بگذری از جان و سر ، گفتم : بچشم
گفت : پس بیم از چه می باشد ترا ؟ گفتم زننگ
گفت : نام از نام و ننگ اینجا مبر ، گفتم : بچشم
گفت : می جویی زجانان آگهی ؟ گفتم چو جان
گفت : باید باشی از جان بی خبر ، گفتم : بچشم
گفت : خواهی نفکنی خود را به شرّ ؟ گفتم بسی
گفت : خواهان باش بس خیر بشر ، گفتم : بچشم
گفت : بینی حسن خلقی هم بخود ؟ گفتم بلی
گفت : حسن خلق و عیب خود نگر ، گفتم : بچشم
گفت رو سوی خدا بگذار ، گفتم : با چه روی ؟
گفت از روی صفا وقت سحر ، گفتم : بچشم
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:36 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...