خدا و دیگر هیچ...
وقتی بر سجاده ام می نشینم و با فكر مشغولی های خود و حفظیات قبلی نمازی می خوانم از خودم بدم می آید...
حالا بر سجاده ام نشسته ام نماز را خوانده ام،
كتاب كلامت را باز می كنم و با هق هق گریه می خواهم
كه جوابم را بدهی...كلامت را می خوانم...
اما هرچه جلوتر می روم عاشق تر و گریان تر می شوم...
خدایا دوستت دارم....
نمی دانم... تو هم مرا دوست داری؟
نمی دانم با چه رویی به تو می نگرم و می گویم دوستت دارم.
شاید این اشك های روان كمك می كنند كه كمی از كارهایم باز
گردم و تو را صدا زنم. خدایا فقط تویی كه صدای مرا می شنوی:
هیچ كس شنواتر از تو نیست. فقط تویی كه مرا می بینی
هیچ كس بصیرت تو را ندارد...
خداوندا!
نمی توانم در برابر كلام بزرگ و پر معنایت لب به سخن بگشایم.
تو صدای سكوت مرا هم می شنوی.
نوای دعای نگفته مرا هم می شنوی.
تو بزرگی، تو عظیمی و من فقط می گویم دوستت دارم!
میدانی خدا کم کم دارم به این نتیجه میرسم
که تو هم مرا دوست داری....
آری!تو هم مرا دوست داری خدا...
چون اکثر اوقات دعاهایم را اجابت نمیکنی!
شاید کمی عجیب به نظر برسد اما خدا من از همین مخلوقاتت
شندیم که:
خدا هرکسی را که بیشتر دوست دارد
بیشتر او را در سختی روزگار قرار میدهد!
خدایا من هم کاملا موافقم!
من ادمهای بد زیادی را دیده ام که همیشه دنیا به کامشان بوده
و غرق در خوشی ها و لذت های دنیا بوده اند
و اصلا تورا به کل از یاد برده بودند....
خوب خدایا خودت مارا به این صورت آفریدی
که تا وقتی در سختی های روزگار گیر افتاده ایم
اسم تو بشود ورد زبانمان و مدام دستمان را به سویت دراز کنیم
اما تا به خواسته ها و آرزوهایمان رسیدیم یادمان میرود که خدایی هم بوده...
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...