بوی اندوه می آید...

بـوی انـدوه مـیآید...
شکسـتگی سیـمای عشـق از روز آشکـارتـر است.
امـروز زبـانی جـز گریـه به کـار نـمیآید و جـز هق هقی آهسـته،
زمـزمهای در بـاغ آینـهها نیست. جـز رویـش نغمـههـای جـان سوز،
در گلشـن یـاد"ام ابیهـا" چیـزی بـه چـشم نمیخورد.
شمـا بیـایید ای منظـومـههـای فـراق، مصیبت عمیق است
و هـر دلـی بـرای خـود"بیت الاحـزانی"
دارد در محـفلی،شعـری، لحـظهای ...
همـه بــرای آن است کـه غــریب بگـرییـم و عـقدهها بگـشاییم؛
امـا مگـر بـرای ایـن زخـم، مـرهمـی آمـده است؟
امـروز با تـوأم، ای حـال و هـوای بقـیــع!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:16 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...