ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها

از بی خبری های من و دربدری ها

ای فاطمه ! تنهاتر از آنم که بگویم...

بر من چه گذشت از غم بی بال و پری ها

انگار به تاوان گناهی که ندارم

در آتشی افتاده ام از خیره سری ها

دور از تو ، نفس در نفسِ چاه شدن ها

دردا ! غم پنهان چنین خون جگری ها

بوی تو هنوز از خَمِ این کوچه می آید

از کوچهء تنهایی و بی همسفری ها

مانند یتیمی که سر راه تو باشم...

در حق دلم ، کرده ای ای زن ! پدری ها

ای کاش صدایم کنی از حنجره ء چاه

ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها...