روزگار قریبی است دخترم!دنیا از آن غریب تر!

این چه دنیایی است که...

دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟

این چه روزگاری است که...

 راز آفرینش زن را درخود تحمل نمی کند؟

این چه عالمی است که دردانه خدا را از خویش میراند؟

روزگار غریبی است...

دخترم از آن غریب تر.

آنجا جای تو نیست دنیا هرگز جای تو نبوده است

 بیا دخترم بیا تو از آغاز هم دنیایی نبودی

تواز بهشت آمده بودی تواز بهشت آمده بودی... 

دخترم!بتول من که خدا تورا در میان زنان بی مثل و همتا ساخت.

بتول من !دختر دل گسسته ام از دنیا!

دختر آخرتم !دختر معادم!دختر بهشتی من!

بتول من که خدا تورا از همه آلودگی ها منزه ساخته!

عزیز دلم! خدا تو را چند روزی به زمینیان امانت داد

 تا بدانند که راز آفرینش زن چیست؟

 و رمز خلقت زن در کجاست؟

و عوج عروج آدمی تا چه پایه بلند است .

می دانم دخترم که زمینیان با امانت خدا چه کردند

 می دانم که چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند

 میدانم که پاره تن مرا چگونه آزردند میدانم بیا !

فقط  بیا و خستگی این عمر زجر آلود را از تن بگیر!