به دنبال گمشده آهسته و آرام قدم مي زد.

 خسته و بي رمق. بغض گلويش را مي فشرد.

 مي خواست فرياد بزند، اما نمي شد.

وقتي به باب جبراييل رسيد،

كناري ايستاد و به ديوار تكيه كرد.

 دست هايش را بين ديوار و كمرش حائل كرد.