به دنبال گمشده...

به دنبال گمشده آهسته و آرام قدم مي زد.
خسته و بي رمق. بغض گلويش را مي فشرد.
مي خواست فرياد بزند، اما نمي شد.
وقتي به باب جبراييل رسيد،
كناري ايستاد و به ديوار تكيه كرد.
دست هايش را بين ديوار و كمرش حائل كرد.
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 19:40 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...