گلی برای مادرم...

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست
دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود
و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:
«دختر خوب، چرا گریه میکنی؟»
دختر در حالی که گریه میکرد گفت:
«میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی پول کمی دارم»
مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ میخرم.
وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت:
مادرت کجاست؟ میخواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت:
«آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت،
پک دسته گل را گرفت و تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 1:45 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...