به انتظار ایستاده ایم...

به انتظار ایستاده ام
برای روزی که بیایی
میدانم سرانجام دارد
و تو می آیی
در روزی که آسمان سیاه است
و تابستان یخ زده است و دلها مرده
و دستها تهی و نگاه ها رو به پایین
آری می آیی با ندای الله اکبر
و من و ما و همه به پا می ایستیم
و دوباره عطر گل ها به فضا می پیچد
و درختان لباس سبز خود را می پوشند
و آسمان آبی می شود
و گرمی وجودت یخ های زمانه را آب میکند
دوباره دستها بلند می شوند
اشک ها جاری می شود
و قلبها به تپش می افتد
ای مولود رهایی از بند
بیا...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:35 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...