پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود.

 پیامبر کنارشان زد.

خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد

ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند

 و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند

و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.

 پیامبر کلیدی برایمان آورد .

 اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد

و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.