کاش می دانستی بهشت همان قلب توست...
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.
آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود.
پیامبر کنارشان زد.
خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد
ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند
و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند
و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.
ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.
پیامبر کلیدی برایمان آورد .
اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد
و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 13:24 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...