یوم الفرج...
می آیی تا دل پریشان ما را آرام و قرار شوی...
می آیی تا نرگس های بی قرار را به آغوش بگیری...
و برای عاشقانت یک دنیا نور به ارمغان بیاوری و من می خواهم به مبارکی آمدنت،
همچون ستاره هایی که از شوق آمدنت سراسیمه چشمک می زنند، آینه کاری کنم همه ی شهر را ...
و نام قشنگت را فریاد بزنم تا صدایم به گوش آن هایی برسد که تو را ندارند....
فدای تو!
ما غم هجرانت را به جان می خریم بس که دوستت داریم...
دلم قرص است به اینکه دنیا تمام نمی شود تا تو نیایی...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 12:49 توسط همسفر
|

روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...