رویای شیرین...
هرسپیده دم که پنجره چشمانم را می گشایم،
به انتظار آمدنت وضو می گیرم و به نماز می ایستم.
دعای عهد تو را برای میثاق و عهدی دوباره می خوانم.
غرق در یادت می شوم.
آنگاه که می گویم: {« یا مولاتی یا مولاتی ادرکنی ادرکنی »}
شبنم اشکهایم یارای ایستادن دوباره را ندارند و آهسته و آرام،
آرام از گونه هایم راه می افتند،
آنها نیز از این انتظار خسته شده اند و به راهی بی پایان می روند...
بغضی راه گلویم را می بندد،
ناگاه دلم میلرزد و ذهنم غرق در رویاهای شیرین آمدنت می شود.
به خود باز می آیم و آنگاه خورشید نیز،
برای استقبال آرام، آرام از پشت کوه ها خود را به اوج رسانده،
تا قبل از آمد نت به پیشوازت آمده باشد.
نورش همه جا را دربرمی گیرد و بر بیداری منتظرانت می افزاید،
دلم بی صبرانه گرفته است.
چرا؟مستحق به چه گناهیم که نمی آیی!
به گناه بی گناهی یا عذاب با وفایی!
هر روز عهدم را با یاد تو پیوند می دهم.
ناگهان قلبم می لرزد و زمزمه ای بر لبانم جاری می شود.
سرمست از واژه ظهورمی شوم.
شاید این ساغر غریب،
تشنگانش را سیراب کند و عطش شان را فرو نشاند.
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...