سپاس خدایی را که سزاست...
سپاس خدایى را سزاست که تا صدایش مى کنم،
پاسخم مى گوید؛اگر چه وقتى او مرا صدا مى زند،من کاهلى مى کنم و سهل انگارى براى پاسخ گفتن و جواب دادن.
سپاس خدایى را سزاست که هر چه از او مى طلبم، عطا مى کند؛ اگر چه وقتى او درخواستى مى کند یا چیزى مى طلبد،من بخل مى ورزم و خسّت به خرج مى دهم.
سپاس خدایى را سزاست که هر وقت بخواهم،مى توانم صدایش کنم و هر گاه در پى خلوتى با او باشم، بى هیچ واسطه اى مى توانم داشته باشمو او برآورنده خواسته هاى من است.
سپاس خدایى را سزاست که به غیر او دل نمى بندم و اگر هم ببندم،دلم را مى شکند و پشتم را خالى مى کند.
سپاس خدایى را سزاست که به او تکیه مى کنم و او گرامى ام مى دارد و دست نوازش بر سرم مى کشد و به مردم تکیه نمى کنم که اگر کنم، خوارم مى کنند و تنهایم مى گذارند.
سپاس خدایى را سزاست که از من بى نیاز است؛ اما با من دوستى مى کند و به من محبت مى ورزد.
سپاس خدایى را سزاست که با من بردبارى مى کند؛ انگار که من هیچ گناهى نکرده ام.
به گونه اى در من مى نگرد،انگار که هیچ خطایى از من سر نزده است و با من طورى رفتار مى کند،انگار که هیچ لغزشى نداشته ام.
این خدا، این خداى من به راستى ستایش برانگیز است؛به حقیقت، دوست داشتنى است و به واقع،سجده کردنى.
راستى که محبوبى به خوبى او نیست و او معشوق ترین من است.
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...