قطاری به مقصد خدا می رفت !

 لحظه ای در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:

مقصد ما خداست ! کيستند که با ما سفر کنند؟

کيستند که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کيستند که باور کنند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بی شمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند !

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود !

 در هر ايستگاه که قطار می ايستاد کسی کم می شد !

 قطار می گذشت و سبک می شد ، زيرا سبکی قانون راه خداست ...

قطاری که به مقصد خدا می رفت به ايستگاه بهشت رسيد

 پيامبر گفت : اينجا بهشت است

مسافران بهشتی پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخرين نيست !

مسافرانی که پياده شدند، بهشتی شدند ...

 امااندکی، باز هم ماندند!

 قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند

آنگاه ندایی از خداوند به مسافران  گفت :

درود بر شما ، راز من همين بود !

آنان که مرا می خواهند، در ايستگاه بهشت پياده نخواهند شد

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاری بود و نه مسافری...