
من كه به كل آسمان ستاره ای نداشتم
غرق محبتت شدم عجب نشسته ای به دل
ای كه به یك نگاه خود سلسله بسته ای به دل
در این جهان بی وفا عجب نشسته ای به دل
كمان ابروان تو قبله گه دلم شده
الا عزیز فاطمه عجب نشسته ای به دل
عشق تو ای دلبر من در دل من خیمه زده
ربوده ای دل مرا عجب نشسته ای به دل
هزار لیلی ار به من اذن وصال خود دهد
رها نمیكنم تو را عجب نشسته ای به دل
زلف دو تا و خال تو قبله عشق من شده
اسیر خنده ات شدم عجب نشسته ای به دل
اگر مرا بخوانی ام وگر مرا برانی ام
نمی روم ز كوی تو عجب نشسته ای به دل
شمع شبستان دلم دو چشم پر ز نور توست
در شب من شعله زدی عجب نشسته ای به دل
مردم آخر زمان شكسته اند دل مرا
مشكن تو این دل مرا عجب نشسته ای به دل
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:49 توسط همسفر
|
روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...