امان از دل زینب...

حالا که غیر از چشمهای تر نداری
تنهای تنها ماندی و یاور نداری


بگذار تا زینب لباس رزم پوشد
تا که نگوید دشمنت لشگر نداری


من آب می آرم برای اهل خیمه
دیگر نگو آقا که آب آور نداری


بگذار لخته خون ز لبهایت بگیرم
آخر مگر ای نازنین خواهر نداری


تعبیر کن خواب مرا ای یوسف من
حالا که غیر از چشمهای تر نداری


می آیم امشب بهر دیدارت به گودال
هر چند دیر است و تو دیگر سر نداری