بازی زمین...

خدایا...
به اندازه یک سال خواب در چشم دارم
گویی میخواهم دور باشم از همه
از همه ای که مرا سرگرم کردهاند
از همه ای که مرا درگیر خود کردهاند
اما عجیب آرامم...! چرا؟!
این آرامش بعد از طوفان چه دلچسب و خواب آور است
چقدر تو مهربانی!
حتی بعد از طوفان هم آرامش قرار میدهی!
خدایا آرامم چون تو میدانی!
و آرام ترم، چون «تنها» تو میدانی!
آن شب که آن خواب وحشتناک را به چشمانم آوردی
نفهمیدم که میخواهی از طوفان خبر دهی
طوفانی که در دل و جانم گرد و خاک به پا کرد
اما خوبیش آن بود
که هر چه خس و خاشاک بود، کند و با خود برد!
و بذر عشق تو را بیش از پیش، پاشید!
باز همان دل خاکی و خالی!
دل آبی، ساده و آرام مانده برای تو!
اگر چه شکسته و ترک برداشته...
میدانم که دوست داری، دل شکسته و ترک برداشتهام مال تو ست...
خدایا... وای ... چه لذت بخش است حس شیرین آغوشت...
خدایا... من مال زمین نیستم، زمین نفسم را تنگ میکند...
خدایا... اینجا آدمها یکدیگر را به سادگی به بازی میگیرند...
اینجا گویی هیچ کس مال آسمان نیست...
آمدهاند تا بمانند و تا ابد زندگی کنند...
آمده اند تا زندگی را بازی پندارند و یکدیگر را بازی دهند...
بین این آدمها احساس غربت میکنم...
خدایا...
شکر که به لطف خود رهایم کردی از سرابی که در خواب نشانم دادی
که در برابر هر خطر، سدی و نجاتی
خدایا حمد بی انتها تو را
که پشت هر آزمایش، علمی و پشت هر تجربه، رشدی، قرار دادی
پس از این طوفان، عاشق تر و عاقل تر شدم!
و چه تناسب ناهمخوانی بین عقل و عشق!
که تو آنها را یکجا جمع کردی!
خدایا دوستت دارم...
مرا دریافته ای... بیش از پیش دریاب
کمکم کن که هیچگاه اسیر زمین و زمینیان نشوم...

روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...