يوسف از جرم زليخا گر به زندان مي رود
يوسف زهرا ببين از جرم ما حبس ابد گرديده است

سرمشق هاي آب،بابا يادمان رفت
رسم نوشتن هم خدايا يادمان رفت
شعر خداي مهربان را حفظ کرديم
اما خدای مهربان
 را يادمان رفت

 ارباب زمین، امیر مریخ، بیا
تا نخل ستم برکنی از بیخ بیا
از قول همه منتظران می گویم
ای پیرترین جوان تاریخ بیا

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
شرط می بندم زمانی که نه دور است ونه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق می شود

او یوسف دلربای زهراست               با هیچ گهر خریدنی نیست

با دیده‎ی از گناه لبریز                       آن روی چو ماه دیدنی نیست

ولی…

تو مگو ما را بدان شه بار نیست                  با کریمان کارها دشوار نیست