●●*^*●● غریبم بانو... ●●*^*●●

 

غریبم بانو!
مگر غربت چیست جز در پی یار بودن و نیافتن ؟

دربه دری در کوچه و باز نیافتن؟
رفتن و رفتن و باز نرسیدن؟
غریبم بانو !
غریبتر از اویس ...
غریبم و دور ...
آمد، از راه دور ... از قرن ... مدتها راه رفته بود ...
آمد ، اما او هم نیافت ...
حبیبش برای سفر به خارج از شهر رفته بود ...
روی حبیب را ندید اما بویش را که استشمام کرد ...
شانه های حبیبش نبود اما ستون حنانه را یافت و سر برآن گذاشت و گریست و گریست ...
حبیبش نبود اما خانه حبیب بود و یاد حبیب ...
مسجد بود... هنوز بود ...
غریبم بانو!
غریبتر از اویس...
من هم آمدم ...
از راه دور ... دورتر از راه اویس ...
در به در پی ات گشتم ...
پرسیدم ...
گفتم : خودش ؟...
گفتند: ... کمتر سخن بگو ...
گفتم : مزارش ؟
گفتند : ندارد ، پنهان است ...
گفتم : چرا ؟؟؟؟
انگشت بر دهان گذاشتند و گفتند : ...هیس ...
گفتم : خانه اش ؟...
گفتم : کوچه اش ؟...
گفتم : نشانش ؟...
مرا بردند ، خیابانی سنگفرش و گشاده ...
گفتند: اینجا کوچه های بنی هاشم بوده اند ...
گفتم : پس خاک کوچه اش ؟ توتیای چشمم کجاست؟
رد پای علی؟صدای کودکانه طفلانش؟رد خون بر گلبرگهای یاسی اش؟
اینها کجاست؟
اویس جای پای حبیب را بوسید ، اما من چه ؟
اویس گریست ، اما من چه ؟
پشت پنجره های مشبک هم که ایستادم گفتند شرک است ، کفر است ، متفرق شو !
ساعتها ایستادم ، منتظر پشت درهای بسته !
بازکردند و گفتند : برو ... اینجا خانه فاطمه بوده است ...
دویدم... پرگشودم ... افتادم ... خزیدم تا رسیدم ...
خانه نبود ... فرش بود ... یادغربتت افتادم ، فرش کجا و خاک کف خانه ات کجا؟
غنیمت بود ، همان هم غنیمت بود ...
آغوش گشودم ... بوسیدم اما سنگ بود و سرد بود و باز گفتند کفر است...
غریبم بانو!
از اویس هم غریبترم ...
غربت من کجا و غربت اویس کجا ؟
انگشتانم به هق هق افتادند از اینهمه غربت ...