صبح سعادت...



صبح سعادت

مبعث، پایان ماجرای دختران زنده‏ به‏ گور
و آغاز تساوی سیاه و سپید،
در قاموس محمد صلی ‏الله ‏علیه‏ و‏آله بود؛

او که قطره قطره، برخلاف
جریان آب‏های زمانه حرکت می‏کرد.


آن روز، آغاز معرفی گل محمدی
و ثبت‏ نام وسعت او، در واپسین شناسنامه عشق بود.

وقتی محمد صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله باشی،
دیگر فرقی ندارد که سنگ و خاکستر،
بر کوچه ‏های عبورت سرریز کنند یا نکنند.


تو جاری می‏شوی، تاباران خود را بر همه بباری؛
گرچه خشم درهای بسته، راه را بر تو ببندد.


از آن روز، تو، مراد و مقصود تمام غزل‏های عاشقانه قرآن شدی،
سَر و سِّر خدا با تو را در الف - لام - میم و یا ـ سین خواندم

و بوئیدمت که می‏گفتی:
دل به دل راه ندارند در این شهر؛ چرا؟
کیست بر هم زند این شیوه معماری را؟


مبارک باد نزول باران وحی
ورویش گلهای ایمان در دل شب زدگان