یوسف آل یاسین و طاها...






آیینه رسول خاتم






نوزاد را در آغوش گرفت
پارچه سفید را از صورتش کنار زد وپیشانی روشنش را بوسید.

به چشم های سیاه و کوچکی که بی هدف همه جا را نگاه می کرد،
  خیره شد. دست های سفید و مشت شده نوزاد را در دستش گرفت.

این نگاه ها، این چهره، این چشم ها، این لب و دهان کوچک،
 برایش آشنا بود. اصلاً زینب با آنها بزرگ شده بود.

نوزاد را در آغوش فشرد.
چه قدر او را دوست می داشت.
گویا آمده بود تا تمام خاطرات کودکی اش را برایش زنده کند.

دلش برای آن روزها می تپید. لحظه هایی که با برادر از
خانه تا مسجد می دویدند و بعد جدشان او را از زمین بلند
می کرد می بوسیدش و روی شانه هایش می گذاشت.

این نوزد آینه بود، آینه ای برای آن روزها.
بوییدش، دست هایش را بوسید، نوزاد خندید.
دست ها و پاهایش را تکان داد، و بعد گریه کرد.


گرسنه اش بود.
او را در آغوشش فشرد و بعد به مادر سپرد.

در دلش گفت: آمنه شده ای لیلا، برایم آینه آورده ای که در
 آن جدم را ببینم و روزهای خوش زندگی ام زنده شود.

و بعد زمزمه کرد:
السلام علیک یا رسول الله.

کودک در آغوش مادر آرام بود و شیر می خورد.