آرام جان بیا ...
از غم انگیزی خاک به آرامش آسمان
سلام... اینجا زمین است و انسان تنهاست.
انسان گریه می کند... زخم می خورد...
و هیچ درمانی برای ظلم سراغ ندارد.
اینجا زمین است و همه هستند جز یک نفر که جایش
در تمام عکس های یادگاری خالی ا ست.
ما همه خوبیم... هنوز نفس می کشیم و هنوز انتظار با ماست.
ملالی نیست جز دوری شما. که دوری شما همه ملال هاست...
که همه ملال ها همان دوری شما هستند.
اما به صورتی دیگر بدل شده. ملالی نیست جز دوری شما.
اما این، ملالِ کمی نیست.
اینکه انتظار تمام هستی مان را پر کند و
هیچ کس به میهمانی این همه اشک و نذر و تسبیح نیاید...
اینجا زمین است.
صدای ما آیا به اوج آسمان آنجا که تو هستی، می رسد؟
آیا آن قدر دور نیستیم که هیچ ناله و استغاثه ای به بارگاه تو راه نیابد؟
ما دور مانده ایم.
ما به تبعید زمین، به زندان خاک، سال هاست تن داده ایم
و منجی را در خواب های خویش تنها دیده ایم، مثل خیالی
دور از دست که هرگز امید دیدنش را در خود سراغ نداریم.
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 21:48 توسط همسفر
|



روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...