◄*♥*◄ ... خورشید ملکوت طوس ...◄*♥*◄
کشیده شده به سمت پنجره ای با هزاران روزنه بسوی این کرامت محض.
بوی گلاب می آید؛ درست مثل همان روزی که دیوارهای خانه را
شاخ و برگ درختانی که بر سر ریشه های نو قد کشیده اند،پوشانده بود وخوشه های روشنی از آسمان ها، آویزان شده بود.
و تا چشم کار میکرد، سیاره بود که بر مدار تازه ای میچرخید و تا
چشم کار میکرد، پنجره مشبک طلایی بود که از غرفه های بهشت بسوی
زمینیان گشوده بود، تا طراوت یک بهار بهشتی را بر اندام تاول زده خاک بگستراند.
گلابدان ها پُر می شد و خالی می شد.
دشت پر شده بود از غزالانی چشم به راه ضامن آهو، بر
شانه های عرش، کبوتران جَلد حرم، تکیه زده بودند.
مردانی که پوستین بر تن پاره کرده بودند از فرطِ شکم سیری، باور
نداشتند که به زمین سخاوت بی دریغ دیگری کرامت شود، تا دست های
خواهشمند را، هیچ گاه پس نزند، حتی اگر آستین دریده ترین دست روزگار باشد.
اصلاً چه کسی می دانست که آسمان سخاوت، نصیب این خاک شود؟
آقا! اگر چه «غریب الغربا»یت می گویند، اما در این سرزمین، در
میان امواج ارادت و عشق دل های پاک، شناوری.
صدای نقاره در حرم پیچیده است.
آنها که همه وجودشان را به مشبک های صریحت دخیل بسته اند
و حلقه بندگی شان، انگشتان گره خورده به قامت سبز ضریح است
در این سمفونی ملکوتی، به سماع عشق می نشینند.
آقا! نیازم را می دانی؛ سرشارم کن.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 15:36 توسط همسفر
|



روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...