منظومه غم ...

هيچ غروبى به غمرنگى غروب وجود مردان خدا نيست؛
آنگاه كه سر آسوده بر روى خاك مى گذارند و
شام تيرهاى براى آدميان، مى سازند.
هنوز زمين، جان نگرفته بايد بى تابى كند و غروب خون رنگ
خورشيد را به نظاره پردازد.
اى حجت نهم!
افسوس كه روزگار، تنها بيست و پنج سال با تو سر سازگارى
داشت و بيست و پنج بهار از عمر تو را برتابيد.
تقدير آن بود كه حتى در خانهات نيز غريب باشى و
با همدستى «ام الفضل» ـ همسرت ـ زهر بنوشى و مسموم شوى.
ولى نه آن غربت دردناكى كه برايت درست كرده اند و نه
آن زهرى كه به تو دادهاند، هيچ كدام نتوانست، امتداد خط سبز
تو را كه بر صحيفه هستى كشيده اى، پاك كنند.
گرچه زمين، حوصله بزرگى تو را نداشت و ظرف روزگار، گنجايش
حضور دريا گونهات را؛ سربردار و ببين عاشقان پاك باخته ات
را كه دلهاشان، تنها با رسيدن به دريا، آرام مى گيرد.
كدام جان است كه تو را بشناسد و اينك در هواى كاظمين تو نسوزد؟!

روح بزرگت را، در این چند روز دنیایی ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند...