خداوند فرمود: چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد شما را خواهم داد

سهمتان را از هستی طلب کنید، زیرا خداوند بسیار بخشنده است...!

هر که آمد چیزی خواست...

یکی بالی برای پریدن!

دیگری پایی برای دویدن!

یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز

یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را...

در این میان کِرمی کوچک جلو آمد! به خداوند گفت:

 من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم...

نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ!!!

 نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا...

تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده!

 خداوند کمی نور به او داد! نام او کرم شب تاب است!!!

هزان سال است که او روی دامن هستی می تابد

وقتی ستاره ای نیست،چراغ کرم شب تاب روشن است...

وکسی نمی داند که این همان چراغی ست که خداوند به کرمی کوچک بخشیده بود...!

خداوند فرمود: آن که نوری با خود دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی...

و رو به دیگران فرمود: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست

زیرا

از خدا، جز خدا نباید خواست...!